Home

بایگانی

بایگانی برای ‘از خیابان های تهران’

فاجعه این بار به ساعت سمیرم

مهر ۴م, ۱۳۹۰

در جست و جوی علل وضع ناگوار محیط زیست در ایران به موارد زیادی دست خواهیم یافت‏: عدم وضع قوانین در خور و نظارت سختگیرانه، محدودیت تعداد محیط‏بان‏ها در مناطق حفاظت شده و دستمزد پائینشان، آموزش ندادن مردم محلی جهت آگاهی نسبت به سرمایه‏های با ارزش طبیعی پیرامون خود، عدم فرهنگ سازی در جامعه و مدیریت ناصحیح سازمان محیط‏زیست.


آوریل ستمگرترین ماه‌هاست

مرداد ۱۴م, ۱۳۹۰

دو ماهی که گذشت جزو سیاه‌ترین ماه‌های عمرم بودند. خبرهای مرگ پی در پی می‌رسید و هر هفته با دلی لرزان و نگاهی نگران منتظر خبر ترس‌آور جدیدی بودم. چه می‌توان کرد وقتی مرگ از همه سو تو را احاطه کرده باشد جز اینکه به آن خو بگیری؟ به مرگ خو گرفتن و با فکر مرگ زندگی کردن به راستی وحشتناک است.


دو سال عاشقی

خرداد ۲۵م, ۱۳۹۰

نمی‌دانم از کجا شروع کنم. از همین دو روز پیش بگویم که باز مثل همیشه کتانی‌هایمان را پوشیدیم بطری‌های آب معدنی‌مان را دست گرفتیم و به خیابان رفتیم یا دو سال پیش که مثل دیوانه‌ها شور و هیجان داشتیم و از خوش خیالی هزار جور فکر و خیال می‌کردیم یا به بیست سال پیش برگردم و پدرم را می‌دیدم که با رادیور ور می‌رود تا بتواند بی‌بی‌سی را بگیرد؟


کابوس سال‌های وبا

خرداد ۶م, ۱۳۹۰

آخر ما به بهای کدام گناه ناکرده محکوم به تحمل این مقدار تحقیر شده‌ایم؟ از خودم سوال کردم که تا کی قرار است خودخوری کنیم و در خفا بر خود بلرزیم و مشت‌هایمان را از خشم بفشاریم و دل‌هایمان را از کینه بیانباریم و تبدیل به انسان‌هایی سر خورده و عقده‌ای شویم. به راستی تا کی


سلام آقای رمان

اردیبهشت ۹م, ۱۳۹۰

در این روزها و ماه‌ها و سال‌های بی‌کتابی غنیمتی است که شما بروید توی اینترنت و ببینید نویسنده‌ای برنده نوبل ادبیات شده که کتاب‌هاش از سال‌ها پیش در کشورتان ترجمه و چاپ شده است. غنیمتی است که ببینید او را می‌شناخته‌اید و جسته گریخته بعضی از آثارش را خوانده‌اید و از همه مهم‌تر اینکه نام این نویسنده ماریو بارگاس یوسا باشد.


وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می‌نماید؟*

فروردین ۱۹م, ۱۳۹۰

من کشورم را دوست دارم چون در آن ریشه دوانده‌ام. تمام این کوه‌ها این رودخانه‌ها، این بناهای تاریخی که دیگر چیزی ازشان باقی نمانده، مثل آهن‌ربا مرا به سمت خودشان می‌کشند؛ اما نمی‌خواهم احساس شکست کنم. نمی‌خواهم اقرار کنم که این خاک را واگذار می‌کنم به قومی که دوستش ندارند و برای ویرانی‌اش سوداها در سر دارند.


پایداری در خیابان‌ها

فروردین ۲م, ۱۳۹۰

امسال هم گذشت. سال بد. سال باد. سال اشک. سال خون محمد و ژاله اما سال روزهای دراز و استقامت‌های بزرگ. سال پرغرور ایستادگی و ماندن بر سر آرمان‌ها. سالی که دانستیم اگر بخواهیم و ادامه دهیم، هیچکس نخواهد توانست امید را و میل به نیکوتر زیستن را از ما بگیرد.


چگونه فولاد آبدیده می شود

اسفند ۱۳م, ۱۳۸۹

بالاخره رسید آن روزی که نباید، رسید و میرحسین موسوی و مهدی کروبی بازداشت شدند. حکومت در دستگیری رهبران جنبش سبز نهایت زیرکی را به خرج داد. نزدیک به دوسال صبر کرد و وقتی که دید جوانه‌های جنبش دارند از دل خاک دوباره سر برمی‌آورند قدم به قدم جلو خزید و در بی‌خبری مطلق، نیت شوم خود را عملی کرد.


پس جوجه‌هاش از دل خاکسترش به در*

اسفند ۳م, ۱۳۸۹

دوباره بعد از یک سال سکوت، جنبش سبز ایران در بیست و پنجم بهمن جوانه زد و غبار یاس و ناامیدی را از دل‌های مردم زدود. دوباره پس از یک سال، شور و آرمان‌خواهی به قلب‌های جوانان بازگشت و امیدها زنده شد. چه کسی فکر می‌کرد که این بار مردم کشورهای عربی با شجاعتشان به ما کمک کنند تا به خاطر بیاوریم این ما بودیم که سال پیش با حضور میلیونی خود دنیا را حیرت زده کردیم و سرآغاز حرکت‌های اعتراض‌آمیز علیه دیکتاتورها شدیم.


۲۵ بهمن؛ کارزار بیم و امید

بهمن ۲۹م, ۱۳۸۹

شاید در نگاه نخست 25 بهمن به سان تیغی دو دم برای جنبش سبز به نظر می رسید اما در واقعیت این فراخوان برای راهپیمایی یک بازی دو سر برد برای معترضین و دو سر باخت برای حاکمیت بود. اگر مجوزی برای این راهپیمایی صادر می شد امکان شکل گیری جمعیتی حتی بزرگتر از سایر تجمع های جنبش وجود داشت و اگر صادر نمی شد وجهه رییس دولت و رهبر جمهوری اسلامی به یکباره نیست و نابود می شد.


تونس توانست ما هم می‌توانیم

بهمن ۱۱م, ۱۳۸۹

این روزها در خاورمیانه و شمال آفریقا اتفاقات زیادی در حال رخ دادن است که هر کدام از آنها باعث می‌شود آدم نفس‌اش بند بیاید و دائما پشت کامپیوترش بنشیند و اخبار را دنبال کند. اتفاقاتی که به دلیل تشابهاتشان با حوادث سال گذشته ایران محل بحث شده است و هرکس بنا بر تحلیل‌های شخصی‌اش راجع به آن قضاوت می‌کند.


خیابان ندا

دی ۲۸م, ۱۳۸۹

کوی دانشگاه؛ قلب تپنده دانشجویی ایران در خیابان و محله‌ای قرار دارد که اسم‌شان از زمین تا آسمان با هم فرق دارد. یکی یادآور دوران شاه است و دیگری نامی است برخاسته از خوی انقلابی‌گری مردمی که سی سال پیش آبادگری‌های امیر را برنتافتند و نظم جدیدی را پایه گذاشتند


دلم کپک زده آه تا سطری بنویسم از دلتنگی خویش *

دی ۱۷م, ۱۳۸۹

این روزها آدم هرجا که قدم می‌گذارد یک بحث را می‌شنود. توی هر مغازه توی هر تاکسی در مهمانی در دانشگاه در اینترنت و آن هم بحث یارانه‌ها است. این نشان از اهمیت این موضوع در زندگی مردم ایران دارد. آن‌قدر این بحث داغ شده است و بالا گرفته که دیگر لازم نیست با مقدمه‌چینی و صحبت از این در و آن در حرفش را پیش بکشی.


تهران خیلی بزرگ است، من از تاجیکستان هزاره‌ام*

آذر ۳۰م, ۱۳۸۹

بالاخره بعد از یک ماه انتظار در تهران باران بارید آن هم چه بارانی! بیشتر به رگبار می‌مانست و ما هم بر خلاف قول سهراب زیر باران نرفتیم چرا که قطره‌های باران به خاطر آلودگی هوا اسیدی شده بود. در عوض تا که باران زد، اگر بیرون از خانه بودیم زیر سقف مغازه‌ها و توی پاساژها پناه گرفتیم و اگر در خانه، آمدیم ایستادیم پای پنجره و حسرت خوردیم که آخر این چه پائیزی است که تا به حال فقط یک باران داشته و تحفه این بارَش هم چیز دندان‌گیری نبوده است.


فیس‌بوک چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند؟

آذر ۱۲م, ۱۳۸۹

خیلی از آدم‌ها هستند که با اینکه هیچ وقت آنها را ندیده‌ام اما بسیار دوستشان دارم. آدم‌هایی که نزدیکی عجیبی با آنها احساس می‌کنم. کسانی که شاید تا آخر عمر فرصت دیدارشان دست ندهد؛ اما می‌دانم که اگر روزی ببینمشان بی برو برگرد می‌پرم بغلشان می‌کنم، می‌بوسمشان و می‌گویم: ازت ممنونم. احتمالا طرف لبخندی می‌زند و دلیل ابراز علاقه مرا می‌پرسد و من حتم دارم که اینطور جوابش را می‌دهم: به خاطر اینکه اگر تو و کارهایت نبود زندگی من چیزی کم داشت.


از کوه‌های تهران

آبان ۱۸م, ۱۳۸۹

جمعه‌ها صبح تهران شهر دیگری است. به جای رفت و آمد و سر و صدای ماشین‌ها اگر که اول وقت از خانه خارج شوید اشکال سیاهی را می‌بینید که در دسته‌های چندتایی دارند به سمت ایستگاه‌های اتوبوسی که مقصدشان شمال شهر است، حرکت می‌کنند.


زیارتگاه رندان جهان کجاست؟

مهر ۲۳م, ۱۳۸۹

امام‌‌زاده‌ای است در فاصله‌ی چهل کیلومتری تهران، نزدیک اتوبان که اگر بخواهید به قزوین بروید یا از استان‌های شمالی ایران عازم تهران شده باشید، از جاده قابل رویت است.بارگاه امام‌زاده، تقلیدی است خام‌دستانه از معماری عصر صفویه. گنبدی فیروزه‌ای با مناره‌هایی بلند. راننده‌های اتوبوس وقتی از کنارش رد می‌شوند، صدای ضبط‌صوت را کم می‌کنند دستشان را روی سینه می‌گذارند و صلواتی می‌فرستند.


رویاهای پسری که از سایه به آفتاب می‌رفت

مهر ۶م, ۱۳۸۹

سخت است که در ایران زندگی کنی و بخواهی قد بکشی، بزرگ شوی و ببالی. از بدو تولد بعد از اینکه اذان در گوشت خواندند مدام یک کلمه است که تکرار می‌شود: «نمی‌توانی». زندگی در ایران شبیه روییدن نهالی است که مدام با تهدید ضربه‌های تبر روبروست و مدام تنه‌اش گره می‌خورد تا بخواهد رشد کند و رو به بالا برود.


ایرانیان این روزها چه می‌خوانند؟

شهریور ۱۹م, ۱۳۸۹

سومین بخش از سلسله نوشته‌های «از خیابان‌های تهران» که به مسائل اجتماعی ایران از نگاهی ساده می‌پردازد، به موضوع انتشار روزنامه و کتاب در ایران اختصاص دارد. «شفق آشنا» در این یادداشت، وضعیت نشر در دوره احمدی‌نژاد را با دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی مقایسه کرده است.


جنبش سبز در سه اپیزود

شهریور ۵م, ۱۳۸۹

گذشت زمان به نفع ماست. حضور خیابانی حداقل الان چندان مهم نیست. صدای نفس کشیدن‌های جنبش را می‌توان در دالان‌های اینترنت شنید. چیزی که ما این روزها احتیاج داریم امید است و حفظ روحیه و دل بستن به آینده و روزهایی که دوباره احساس کنیم بی‌شماریم.


News English

titr “Plans to strike Iran ready”

says U.S. Israel envoy

titr Ahmadinejad wants to attend Olympics

“The enemies do not want our athletes to win”

titr Iran shipping arms to Syria

Confidential report finds

Advert
  1. Twitter Sabznameh
Search

Newsletter

Enter your email address

ایمیل خود را وارد کنید

Last articles
Most Viewed
.
Tags
Tags
  • RSS iran – Google News