تأملاتی در آسیبشناسی فرهنگی تصویر ـ بخش چهارم
بار عاطفی تصاویر
۳ دی ۱۳۸۹
■ نیما
5- 1- در پارهی “دوگانهی حقیقت/واقعیت” و در سه قسمت اول آن (4-1، 4-2، 4-3) تکنگاری کوتاه یونگ در مورد سرخپوستان پوئبلو مورد اشاره قرار گرفت. در راستای همین گونه نکتهپردازیهای علمی ـ رمانتیک، یونگ در فصل “در باب زندگی پس از مرگ” در زندگینامهاش مینویسد: «خرد، مرزها را برای ما بسیار بسیار تنگ میکند و ما را وامیدارد که فقط دانستهها را ـ آن هم به طور محدود ـ بپذیریم و در چهارچوبی شناخته شده زندگی کنیم. چنانکه گویی میدانیم وسعت زندگی واقعاً تا کجاست… هر چه خرد نقاد مسلط تر شود، زندگی ما بی مایهتر میشود، اما اگر بتوانیم قسمت بیشتری از ناخودآگاه و اسطوره را خودآگاه کنیم، قسمت بیشتری از زندگی را به خود افزودهایم. افراط در ارزش نهادن بر خرد، با مطلقگرایی سیاسی این وجه مشترک را دارد که فرد، در زیر سلطهی آن بیمایه میشود.»(1)
یونگ در این فراز، کارکردهای متعارض تصویر و عقل نقاد را مورد توجه قرار داده است. سخن بر سر این است که اگرچه از حیات پس از مرگ (اگر اصلاً چنین حیاتی باشد) چیزی نمیدانیم و قریب به یقین هرگز نخواهیم توانست که با اتکا به روشهای علمی و عقلانی چیزی در این مورد کشف کنیم، اما (به زعم یونگ) ضروریست که تصویری و تصوری از آن داشته باشیم. تصویر، بار عاطفی نیرومندی دارد و به همین جهت قادر است تا رضایتخاطر عمیقی را از زندگی به انسانها ببخشد. در مقابل، عقل نقاد همچون لگامی بر اسب سرکش عواطف و احساسات عمل میکند. عقل نقاد – به معنای وسیع کلمه – هم و غم خود را معطوف به کشف لایههای عمیقتر واقعیت میکند و به وجود رگههای باریکی از واقعیت در حقیقت تصویر راضی نمیشود.
حقیقت (چنانکه در قسمت 4-2 با ذکر عقیدهی سرخپوستان پوئبلو تشریح شد) ارتباطی دیر و دور، و گم و گور با واقعیت دارد. مسلماً بهینه این است که ضمن استقرار بر زمین سفت و اطمینانبخش واقعیت، هر چه بیشتر محتوای عاطفی زندگی را نیز حفظ کنیم. به نظر میرسد که یونگ نیز همچون اغلب فیلسوفان فلسفههای حیات (Lebensphilosophie) تعارضی غیرقابل رفع و رجوع میان عقل و کارکردهای عقلانی، با زندگی و تصاویر بلافاصله برخاسته از آن میبیند. توصیهی او اجتناب از افراط در ارزش نهادن بر خرد است. این توصیهی اجمالی و ساده، پذیرفتنیست به شرط آنکه از خطرات و مضرات عقلگریزی نیز به اندازهی کافی بهراسیم و در مورد آن هشدار دهیم. تصویر این قدرت را دارد تا قوای عقلانی بشر را از کار بیاندازد، درست همانطور که مارهای سمی قادرند شیرها و ببرها را با سم خود موقتاً فلج کنند و یا برای همیشه از پا بیاندازند.
آناتول فرانس، رماننویس فرانسوی، در رمان خود تائیس (Thais)، داستان راهبی مسیحی به نام پافنوس (Paphnuce) را روایت میکند که یک روسپی مشرک (پاگانی) را به آیین مسیحیت فرامیخواند . اگرچه به زعم پافنوس دلایل محکم و خردپسندی برای دست کشیدن از آیین مشرکانه و تشرف به دیانت پاک و پر مهر مسیحیت وجود دارد، اما وقتی وی بر سر تائیس آب توبه میریزد و زیورآلات و اسباب زندگی گذشتهی تائیس را در آتش میسوزاند، خود ناگهان در خواب و بیداری مسخر افسون تصویر این اشیاء میشود! اما هر چه میکند از شر تصاویر موثری که گاه و بیگاه بر ذهن او هجوم میآورند و خاطرهی جذاب زندگی گناهآلود گذشتهی او و تائیس را یادآوری میکنند، رها نمیشود. وی به درگاه خداوند شکایت میکند که رویا از واقعیت نیرومندتر است چرا که دنیای تصاویر، خود واقعیتی برتر است! مبارزه با جادوی تصاویر، بسیار دشوار است به ویژه از این جهت که استدلال و برهان عقلانی مستقیم معمولاً بر این جادو موثر نیست و تنها نوعی سلوک ذهنی مستمر و تربیت فرهنگی ریشهدار میتواند تا حدی (و فقط تا حدی) تضمین کند که ما نیز همچون پافنوس اسیر تصاویر نمیشویم.
5 -2- در مورد پافنوس رهیدن از شر تصاویر دنیای پاگانی بسیار دشوار است چون خیلی بعید است که یک راهب مسیحی از چنان سلوک ذهنی و تربیت فرهنگیای که لازمهی مصونیت نسبی در برابر تصاویر است، برخوردار بوده باشد. آگاهی دینی تلاش نمیکند که تصاویر را از ذهن انسان حذف کند. آگاهی دینی گویا واقعبینانه میپذیرد که تصاویر نسبتی ذاتی و همیشگی با انسان دارند و لاجرم اقدامی برای حذف تصویر از حیات انسان نمیکند. یک دین بهتر نسبت به دین پیشین، صرفاً دینیست که تصاویری کمخطرتر برای حیات روزمرهی انسان تدارک ببیند و تلاش کند که این تصاویر بهتر را با تصاویر قدیمیتر جایگزین نماید. به این ترتیب اگر مثلاً خدایی تاکنون قربانی انسانی میطلبیده است، دیانت جدید آموزش میدهد که خداوند بر بندهی مقرب خود رحم آورده و به جای فرزند ارشد، تنها یک قوچ پروار را به عنوان قربانی طلب میکند. از این پس تصویر ابراهیم با فرزند ارشدش و قوچی در کنار، جایگزین تصاویری میشود که انسان نگونبختی را با سر بریده در پای خدایی مجسم میکردند. اما تصویر اول در دیانت جدید همانقدر حقیقی قلمداد میشود که تصویر دوم در دیانت قبلی. و آگاهی دینی تمایزی را که ما تاکنون سعی کردیم میان حقیقت و واقعیت پیشنهیم، به رسمیت نمیشناسد .(2)
دقیقاً به همین جهت است که از منظر یک آگاهی سکولار (:اینجهانی/ غیرمتأثر از تصاویر یک سنت دینی بخصوص)، فرد برخوردار از آگاهی دینی گهگاه همچون فردی خوابزده، رویاپرداز و یا (در موارد افراطی) متوهم نمایان میشود. آگاهی دینی، همواره حداقلی از فاصله را با واقعیت حفظ میکند و در برابر تلاش برای نزدیکتر شدن به واقعیت، از حدی بیشتر، مقاومت نشان میدهد. هیچ چیز بهتر از فیلم و نمایش و رمان قابلیت نشان دادن این کیفیت ویژه آگاهی دینی را در شخصیتهای متدین ندارد و در این مورد آثار متعددی خلق شده است.
نمایشنامهی همهی فرزندان خانم آغا به نویسندگی حسین کیانی یکی از بهترین نمونهها از این دست است که فضا، شخصیتها و داستان ایرانیاش قادر است نکتهی مورد بحث را به خوبی برای ذهن ایرانی تفهیم کند . این نمایشنامه، حکایت سوگناک فرزندان زنی به لحاظ دینی شدیداً متعصب است که به جای رویارویی واقعبینانه با زندگی خود و فرزنداناش از پذیرش آنچه در شرف وقوع است تن میزند؛ امری که او و فرزندانشاش را با فاجعه مواجه میکند. خانم آغا، به مرور از فردی شدیداً مقید و معتقد به باورهای دینی و آیینی، به فردی متوهم مبدل میشود و خود را قدیسی زنده در میان مردم میبیند که تنها، پسر بزرگ خل وضع و رقتانگیزش با نام جالب خدارحم، میتواند طوطیوار جملات کلیشهای او را در باب دارایی معنوی انسان و نظرکردگی تکرار کند بدون آنکه شکاف میان محتوای آنها و واقعیت ملموس زندگی، نگرانش سازد.
5- 3- یونگ مابین مطلقگرایی سیاسی و افراط در ارزش نهادن بر عقلانیت انتقادی، شباهت مییابد، چون هر دو فرد انسانی را بیمایه میکنند. اما باید توجه کرد که مطلقگرایی سیاسی معمولاً بدون استفاده از جادوی تصاویر ممکن نمیشود. یعنی نوعی استفاده (یا ترجیحاً سوءاستفاده) از تصاویر را ملازم با مطلقگرایی سیاسی مییابیم و لاجرم باید مراقب باشیم تا نگرانی از بیمایه شدن توسط عقلگرایی افراطی ما را به دامان تصویربازیهای بدخیم نیافکند؛ تصویربازیهایی که مورد علاقهی جریانهای سیاسی عوامسالار است! نیروهای سیاسی عوامسالار (populist)، همواره احتیاج داشتهاند که با تحریک عواطف و هیجانات مردم، تودهی عظیم اجتماعی را به هواداری خود بسیج کنند. و برای تحریک عواطف و هیجانات عموم مردم، هیچ ابزاری بهتر از تصاویر (به معنای مورد نظر این نوشتار) وجود ندارد.
به راحتی میتوان حدس زد که پس از انقلاب اسلامی سال 1357 در ایران فضای سیاسی کشور بیش از پیش آکنده از تعابیر و استعارههای مذهبی و تلمیحات فراوان به وقایع تاریخی در سیرهی ائمه شده است. پیش از پیروزی انقلاب، برای تهییج مردم به حضور در خیابانها استفاده از تصاویر مذهبی توسط نیروهای انقلابی کاربرد اساسی داشت. اما پس از پیروزی انقلاب هم سیاسیون اکنون مستقر به دلایل موجه و ناموجه بسیار استفاده از تصاویر مذهبی را مفید تشخیص دادند. به عنوان یک نمونه از این تصویرسازیها یا در واقع تصویربازیهای مشهور میتوان به ماجرای انفجار در دفتر ریاست جمهوری در هفتم تیرماه سال 1360 اشاره کرد: مسئولین وقت به هنگام اعلان خبر این حملهی دهشتافکنانه تعداد کشتهشدگان را دقیقاً هفتاد و دو تن اعلام کردند تا این عدد برای مردم یادآور هفتاد و دو شهید واقعهی کربلا باشد. طبعاً مقصود از این عددسازی این بود که مظلومیت شهدای کربلا – که در تصاویر مربوط به آن واقعه موکداً برجسته شده بود – به کشتهشدگان این انفجار نیز تسری پیدا کند و با هم تداعی شود .(3)
سیاههی این ربط دادنهای ضمنی یا صریح وقایع سیاسی روز به وقایع صدر اسلام به خصوص صدر تاریخ شیعه در دوران جمهوری اسلامی بسیار بلند است و میتوان چندین جلد کتاب در این خصوص تألیف کرد. در چنین کتابی احتمالاً بیشترین حجم، مخصوص دوران پس از دولت موسوم به اصلاحات خواهد بود: بیشترین تصویربازیها را در دوران منتهی به برآمدن دولت نهم و استقرار آن خواهیم یافت. در این دوران نیروهای سیاسی غالب مکرراً و موکداً از تصاویر دینی مربوط به ظهور امام دوازدهم استفاده کردند و حتی برای چنین کاری نهاد ویژهای تأسیس کردند. موسسهی آیندهی روشن یا (نام دیگر) پژوهشکدهی مهدویت یک سال پیش از استقرار دولت نهم در قم تأسیس شد و همانطور که از نام آن پیداست به تبیین و ترویج به اصطلاح دکترین مهدویت میپردازد. نشریهی ویژهی این موسسه با نام مشرق موعود (بنا به گزارش پایگاه اطلاعرسانی این موسسه) بعد از سه سال و انتشار 11 شماره بر اساس نامهی شماره 1433/11/3 مورخ 1/9/1388 وزارتخانه موفق به دریافت مجوز علمی ـ پژوهشی شده است! اینکه چگونه نشریهای با این هدفگذاری خاص میتواند اساساً خواهان امتیاز عنوان “علمی- پژوهشی” باشد، زمانی قابل درک است که بدانیم اعضای بنیانگذار این موسسه تحتتأثیر ایدهی “علم اسلامی” سید منیرالدین حسینی شیرازی هستند که پس از فوت ایشان توسط پیروانی از جمله سید محمدمهدی میرباقری در فرهنگستان علوم اسلامی دنبال شد .(4) به عبارت دیگر، موسسهی آیندهی روشن مدعیست که از متون و روایات دینی (که برحسب اصطلاحشناسی ما مشحون از تصاویر دینی هستند) میتوان علمی استخراج کرد که با علم در معنای رایج (یعنی مفهوم غربی- یونانی آن) رقابت کند و حتی بر آن پیروز شود.
برحسب دیدگاه پیشنهادی ما در این نوشتار، چنین موضعگیریای به معنای انکار موکد تمایز میان حقیقت تصویر و حاق واقع است. آنها مدعی هستند میتوان مقالاتی در خصوص انگارهها و مسائل مربوط به امام موعود نوشت که به همان اندازهی مقالات شیمی و فیزیک و جامعهشناسی و روانشناسی، و به همان مفهوم، “علمی” باشد. تنها تفاوت در این است که این مقالات ذیل عنوان بزرگ “علم اسلامی” قرار میگیرند؛ یعنی هویت اسلامی دارند.
5- 3- 1- پژوهشکدهی مهدویت تنها موسسهای نیست که برای تصویرسازی توسط سیاستمداران تندروی اسلامی ساخته شده یا دست کم توسط آنان حمایت شده است. خود فرهنگستان علوم اسلامی نیز چنین موسسهایست: بنیانگذار آن، حجتالاسلام والمسلمین سید منیرالدین حسینی از انقلابیونی بود که زمان شاه تبعید شده بودند، پس از انقلاب به عضویت مجلس خبرگان و ستاد انقلاب فرهنگی درآمد و چون احساس کرد مسئولین عالیرتبهی نظام هم عموماً گزارههای علمی را جدیتر میگیرند و بسیاری از باورها و الگوهای مذهبی را صرف “شعار” تلقی میکنند، با طرح این ایده که اعتبار علوم به میزان کارآمدی آنها در تعبد است نه انطباق با واقع، سعی کرد مرز میان گزارههای ارزشی و گزارههای ناظر به امر واقع را مخدوش کند تا به این ترتیب حقانیت تصاویر دینی را عین واقعیت آنها معرفی نماید. چنین کاری مثل این میماند که سرخپوست پوئبلو بگوید علم تا آنجا قابل قبول است که تأیید کند ما فرزندان خورشیدیم و عمل ما به برآمدن خورشید از شرق کمک میکند!
آن دسته از گروههای سیاسی که سرمایهگذاری هنگفتی بر روی تصاویر میکنند، دقیقاً به همین جهت بیشتر از گروههای سیاسی دیگر با مخاطرهی بروز سرخوردگی در میان هواداران خود روبهرو هستند. آنها بیشتر مبتلا به پدیدهی “ریزش نیروها” میشوند که به خوبی و به راستی همچون نوعی ضعف سیاسی و عقیدتی به چشم میآید که کیفیت تصاعدی و فزایندهاش قابل مقایسه با پدیدهی ریزش برف از دامنهی کوه است که آن را “بهمن” مینامیم
علی پایا، در نوشتهای با عنوان نقدی بر مفهوم علم دینی حاصل نقد و بررسی خود را از تمایز علم به معنای رایج کلمه با علم دینی چنین جمعبندی میکند: « از جمله مهمترین محدودیتهای برخی از رهیافتهای نسبتاً جدیدتر به «علم اسلامی» در این نکته نهفته است که برخلاف علم مدرن که رویکردی مسألهمحور دارد و براساس تعامل با مسائل واقعی بسط و رشد مییابد، آن چه که از رهگذر این رهیافتها در زمینه علم اسلامی پیشنهاد شده عمدتاً بیان نوعی آرزو و خواست قلبی است؛ بی آن که چارچوبی دقیق برای تحقق آن مشخص شود. عالم دین، لااقل آن گونه که از تعبیرات عرفانی مشهود است، عالم نیاز و تمنای عاشقانه است. خدایی که باید نازش را کشید و عاشقش بود. در چنین فضایی اساساً مسئله، از آن سنخ که مورد توجه علوم است، بیرون نمیآید. این نکته که در هیچ سنت عرفانی، در هیچ جای جهان حتی یک برنامه تحقیقاتی علمی پدیدار نشده، بینه قدرتمندی در تأیید مدعایی است که بدان اشاره شد. »(5)
به این ترتیب مدافعین ایدهی “علم اسلامی” در خوشبینانهترین حالت صرفاً تعلق خاطر عاطفی خود را به تصاویر دین آباء و اجدادیشان بازتاب میدهند، اما اگر خوشبینانه به موضوع ننگریم، و سابقهی طرح ایدههای مشابه را در رژیمهای سیاسی تمامیتخواه به یاد آوریم ( “علم مارکسیستی” در شوروی سابق و “علم آریایی” در آلمان هیتلری) تأیید خواهیم کرد که آبشخور چنین ایدههایی، ارادهی معطوف به قدرت جریانهای سیاسی عوامسالار و تمامیتخواه است که در نظر دارند از حداکثر توان بالقوهی مکتوم در تصاویر جهت کنترل ذهنیت و عینیت جامعه (سوء)استفاده کنند.
5- 4- علت اینکه گروههای سیاسی عوامسالار تمایل به تصویربازی دارند و گاهی تا آنجا پیش میروند که اعتبار معرفتشناختی تصاویر پیشنهادی خود را همپایهی گزارههای علمی وانمود میکنند، همان بار عاطفی تصاویر است و قدرتی که تصویر به جهت همین بار عاطفی از آن برخوردار میشود. در واقع، همان کیفیتی در تصویر که موجب حسرت یونگ شده است و بیم دارد که جهان پس از عقلانیت انتقادی از آن بیبهره شود، مایهی طمعورزی قدرتطلبان عرصهی سیاست است. نه فقط مرزهای علم در راستای این نیاز به تهییج عمومی مردم دستکاری میشود، بلکه زبان محاورهای هم توسط جریانهای سیاسی اینچنینی دستخوش تغییر قرار میگیرد تا هر چه بیشتر خواستههای حزبی را در اذهان القاء کند: ارنست کاسیرر (Ernst Cassirer) در کتاب اسطورهی دولت، میان نقش جادویی (magical) واژگان زبان و نقش معنایی (semantic) آنها تمایز قائل میشود.
واژگان زبان از ابتدای تاریخ تا کنون چنین نقش دوگانهای را ایفاء میکردهاند: آنها از یک سو معنا را منتقل میکنند و روابط و مناسبات میان اشیاء و امور را توصیف میکنند، و از سوی دیگر با نیت ایجاد تغییر در جهان عینی به استخدام درمیآیند. کاسیرر که این کتاب را در ایالات متحده و در گرماگرم آتشافروزیهای حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان (جنگ جهانی دوم) تقریر میکرد، مینویسد: « این روزها اگر کتابی به زبان آلمانی بخوانم که در این دهسالهی اخیر منتشر شده است (نه تنها کتابی سیاسی بلکه کتابی تئوریک که مسائل فلسفی، تاریخی و اقتصادی را بررسی میکند) با کمال تعجب درمییابم که دیگر زبان آلمانی را نمیفهمم. واژههای نو جعل شدهاند و حتی واژههای قدیمی را در معنای تازه به کار میبرند. واژهها تغییر معنای بنیادین یافتهاند. این تغییر معنا از این جهت روی داده است که قبلاً واژهها به صورت توصیفی، منطقی و معنایی به کار میرفتند ولی اکنون به شکل واژههای جادویی به کار بسته میشوند تا تأثیرات معینی را ایجاد کنند و هیجانات خاصی را برانگیزند. واژههای معمولی بار معنایی دارند اما کلمات نوساخته، باری از احساسات و هیجانات شدید دارند. » سپس با اشاره به کتاب جالبی به نام واژهنامهی آلمانی معاصر: زبان آلمانی نازیها، نمونهای ذکر میکند: در آلمانی دو واژهی sieg به معنای پیروزی و friede به معنای صلح ترکیب میشوند و واژهی siegfriede را میسازند که به معنای “پیروزی منجر به صلح” است. صورت املایی دیگری از این واژهی مرکب وجود دارد به شکل: siegerfriede که همان معنا را دارد و حتی دقیقاً همسان تلفظ میشود. اما ادبیات سیاسی نازیها تفاوت معنایی قابل ملاحظهای به این دو واژه تخصیص داد: واژهی اول صلحیست که با پیروزی آلمان به دست میآید، و واژهی دوم صلحیست که پیروزی متفقین تحمیل خواهد کرد!(6)
باید توجه کرد که در این نمونه، آنچه نکوهیده است استفاده از امکانات رها شدهی زبان به منظور استفادهی معناشناختی بهینه نیست، بلکه استفاده از این امکانات در جهت القاء زیرپوستی احساسات نژادپرستانه است که به کار پیشبرد جنگ به نتیجهی دلخواه میآید.
5- 4- 1- براساس آنچه گفته شد انتظار داریم که تمایل به تصویربازی همراه با تمایل به تأکید بر وجه عاطفی واژگان زبان باشد. پژوهشهای کتابخانهای و میدانی زبانشناختی میتواند تحولات ذائقهی مردم را در امر واژهگزینی و یا کیفیت کاربرد واژگان موجود در درازمدت بسنجد. یک پژوهش قابل ملاحظه در این مورد که در سال 1384 در فصلنامهی تازههای علوم شناختی منتشر شده است میگوید که در هفت دههی اخیر استفاده از واژههای هیجانی در میان پارسیزبانان کاهش یافته است اگرچه استفاده از واژههای شناختی تغییری نکرده است! مقصود از واژههای هیجانی، واژههایی بودهاست که بار عاطفی و احساسی دارند مانند “غژم” به معنای خشم و غضب که در این پژوهش به صورت ] هیجانی، ناخوشایند، غیرجسمی، غیر رایج [ طبقهبندی شده است. و یا واژهی "برآشفتن" که به صورت ] هیجانی، ناخوشایند، غیرجسمی، رایج [ طبقهبندی شدهاست. مقصود از واژههای شناختی، واژههایی بوده است که بیشتر دلالت بر تجربیات یا دریافتهای شناختی دارند مانند "کافتن/کاویدن" که به صورت ] شناختی، خنثی، غیرجسمی، غیر رایج[ طبقهبندی شده است و یا واژهی "پرمغز" که به صورت ] شناختی، خوشایند، جسمی، رایج [ طبقهبندی شده است. این پژوهش کتابخانهای سه واژهنامهی پارسی معین، عمید و معاصر (فارسی امروز) را مبنای کار قرار داده است.
پژوهشگران مینویسند: « اولین یافته که باید به آن اشاره شود، این است که در لغتنامههای مورد مطالعه فراوانی واژههای مرتبط با هیجان به طور محسوسی بیشتر از واژههای مرتبط با شناخت است (هم در کل واژهها و هم در میان واژههای رایج). این یافته میتواند نشانگر این فرض باشد که کاربرد واژههای مرتبط با هیجان و در نتیجه انعکاس آن در لغتنامهها، بیشتر از واژهای روانشناختی دیگر مانند شناخت است. » چنین امری میتواند حاکی از روحیهی عاطفی (به معنای وسیع کلمه) جامعهی ما باشد. اما همچنانکه ذکر شد یافتهی دیگر نشان میدهد که استفاده از واژههای هیجانی به مرور کاهش یافته است چون « نتایج نشان میدهد که واژههای هیجانی (نسبت آن به کل واژگان موجود در هر لغتنامه) به ترتیب در لغتنامههای معین، عمید و معاصر کاهش مییابد. با توجه به ترتیب زمانی تدوین لغتنامههای سهگانه مورد مطالعهی این پژوهش، این یافته این سوال را پر رنگتر میسازد که آیا واقعاً در این چند دهه (شاید هفت دهه) کاربرد واژههای فارسی مرتبط با بیان هیجانی کاهش یافته است یا این تفاوتها ناشی از عوامل دیگری است. تردید در این نتیجهگیری هنگامی جدیتر میشود که به این نکته توجه میکنیم که مآخذ دو فرهنگ اول (معین و عمید) عمدتاً متون نوشتاری قدیمیست.
به همین دلیل در مرحلهی دادهپردازی، واژهها با فیلتر رایج/غیر رایج سرند شدند و مجدداً عملیات آماری بر روی واژگان صورت گرفت. نتایج این جداسازی نشان داد که باز هم نسبت واژههای هیجانی رایج در دو فرهنگ معین و عمید (فرهنگهای قدیمیتر) بیشتر از فرهنگ معاصر است. این دو داده میتواند پشتیبان این فرض باشد که ظاهراً در دهههای گذشته از میزان به کارگیری واژههای هیجانی در زبان فارسی کاسته شده است.» پژوهشگران پیشنهاد میکنند برای اطمینان از صحت این یافته، پژوهش مشابهی در مورد کاربرد واژگان در زبان روزمرهی پارسیزبانان انجام شود(7) . در حالی که میدانیم در دهههای اخیر فضای سیاسی کشور مملو از تصویربازی و تصویرسازی(8) های دینی بودهاست، چگونه میتوان کاهش استفاده از واژگان هیجانی را که به زعم کاسیرر قابل ایفاء نقش جادویی هستند، توضیح داد؟ به نظر میرسد پاسخ را باید در شکافی جست که میان متن جامعه و فضای سیاسی کشور وجود دارد.
در دهههای اخیر نهادهای سیاسی پرشماری مسئول گزینش (/ فیلتر) شهروندانی بودهاند که قرار است در فضای سیاسی کشور کنشگر باشند. نتیجه میتواند در تفاوت ادبیات و رفتار زبانی جامعه در کل، با ادبیات و رفتار زبانی کنشگران سیاسی دیده شود. کنشگران سیاسی از میان بخش بخصوصی از جامعه انتخاب میشوند که بیشتر تحتتأثیر تصاویر دینی باشند. بنابراین در حالی که بدنهی جامعه به سمت استفادهی کمتر از واژگان هیجانی گرایش دارد، همین گرایش لزوماً در میان کنشگران سیاسی دیده نمیشود. پژوهشی جداگانه لازم است تا این تفاوت ادبیات کنشگران سیاسی را در ایران بررسد. این وضعیت قابل مقایسه است با پدیدهی رونق ترجمه و خوانش کتب اسطورهشناختی در کشور به ویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی. توجه به پژوهشهای اسطورهشناختی از سوی جامعه، نشانگر بروز حداقلی از ضعف در جادوی تصویر است، چون بدون کاهش جادوی تصویر و بدون حداقلی از فاصلهگیری از دامنهی تأثیر تصاویر، ابژه ساختن تصاویر (مبدل ساختن آنها به موضوع پژوهش) ممکن نیست. این در حالیست که عموم کنشگران سیاسی در چند دههی اخیر، به شدت زیر تأثیر جادوی تصاویر دینی بودهاند. اینجا باز شاهد دو گرایش متفاوت بلکه متضاد در فضای سیاسی کشور و عرصهی جامعه هستیم.
دروغ تصویر:
5- 4- 2- در بخش "سرخوردگی از تصویر" (3- 6) گفته شد که مواجهه با واقعیت گاهی (و البته فقط گاهی) باطلالسحر تصاویر میشود و در این صورت ممکن است کسی که سابقاً تحتتأثیر تصویری بودهاست، دچار سرخوردگی از تصویر شود. آن دسته از گروههای سیاسی که سرمایهگذاری هنگفتی بر روی تصاویر میکنند، دقیقاً به همین جهت بیشتر از گروههای سیاسی دیگر با مخاطرهی بروز سرخوردگی در میان هواداران خود روبهرو هستند. آنها بیشتر مبتلا به پدیدهی "ریزش نیروها" میشوند که به خوبی و به راستی همچون نوعی ضعف سیاسی و عقیدتی به چشم میآید که کیفیت تصاعدی و فزایندهاش قابل مقایسه با پدیدهی ریزش برف از دامنهی کوه است که آن را "بهمن" مینامیم: سرخوردگی یک نیروی سیاسی و ابراز آن در جوی که سخت کیفیت عاطفی دارد، هم موجب خشم (در بخشی از اردوگاه سیاسی) و هم موجب شوک (در بخشی دیگر) میشود که به نوبهی خود میتواند باعث شیوع بیشتر سرخوردگی شود.
در میان نیروهای سیاسی هوادار رژیم برآمده از انقلاب اسلامی یوسفعلی میرشکاک (نظریهپرداز و روزنامهنگار) و محسن مخملباف (فیلمساز و منتقد سینمایی) نمونههای بارز پدیدهی سرخوردگی هستند. این دو به ویژه تحتتأثیر تصویری بودند که موج انقلاب اسلامی از جهان غرب ساخته بود. میرشکاک خود مدت درازی مفسر و مروج چنین تصویری بود: جامعهی غرب نزد او، "جامعهی فاجرهی بازادیپوسی" بود و مردماش را "ساکنان دیار غروب حقیقت" میخواند که فیلسوفاناش انسان را برای پیشبرد اهداف سیا و پنتاگون تفسیر میکنند، موسیقیاش مناسب حال شکمچرانهای بیدرد و مرفهالحال است که در شهر هرت بورژوازی شاد میزیند و تئاترش مرهون عریانی مضاعف غرائز در نمایش برهنگی و "وقاع" و "مواقعه" است که بی این مددکاری میتی بیش نیست! چنین شخصی نهایت به اینجا میرسد که در توصیف خود میگوید: « پس از سالها نبرد با روشنفکران و دشمنی با دموکراسی و گیرودار با آزادی دریافته که در شرایط کنونی و در متن تمدن جدید، بدون آزادی نه توسعه قابل تحقق است و نه عدالت اجتماعی صورت میبندد » و اکنون معتقد است که « تاریخ روشنفکری و روشنفکربازی به پایان رسیده است همان طور که تاریخ روشنفکرستیزی و شعار صد تا یک قاز علیه غرب و غربزدگی دادن، به پایان رسیده است.»(9) محسن مخملباف در سالهای آغازین پیروزی انقلاب به خاطر مواضع تند و انقلابیاش توسط سینماگران به مهملباف مشهور شده بود! کارگردانان غربی همچون ایزنشتاین و بونوئل، به زعم او بدبخت و ملعون بودند و کارگردانان ایرانی که سابقهی فیلمسازی در دوران سلطنت پهلوی را در کارنامه داشتند "طاغوتی" خوانده میشدند و مروج دختربازی و فسق و فجور.
هوشنگ گلمکانی در مقالهای به نام از خشونت و تعصب تا مدارا و مهرورزی به شرح دگردیسی تدریجی مخملباف از دید خود به عنوان یک سینماگر همکار میپردازد. شرح گلمکانی به ویژه در این فراز (از جهت مقصود فعلی این نوشته) جالب توجه است: « ... تقریباً در همان زمان که مخملباف در گفتگو با ماهنامهی فیلم از نیازش به "خانهتکانی روحی" میگوید (پاییز سال 1367) برای اولین بار به یک سفر خارجی میرود که تأثیر این سفر نیز به حال و هوای آن روزهایش افزوده میشود. این سفر به قصد شرکت در جشنوارهی لندن... صورت گرفت و دست تقدیر باعث شد بدون قرار قبلی، همسفر شویم. او مستقیم به لندن رفته بود و من از مسیری دیگر به آنجا رسیدم و آن چند روز، فرصتی بود برای گپزدنهای بیشتر و شنیدن دریافتهای او از جهانی که برایاش تازگی داشت... روزی در اواسط سفر بود که در یکی از همان پرسهزدنهای کنار رود تیمز گفت که از توصیفهایی که تا آن زمان دربارهی غرب و غربیها شنیده تعجب میکند: « در این سالها برای ما این طور توصیف کرده بودند که انگار در غرب، توی خیابانها و پیادهروها، همه در حال فسق و فجور هستند و فقر و نکبت و جنایت، از سر و روی شهرها بالا میرود. حالا اینجا میبینم که حتی به عنوان یک رهگذر، برخوردها محترمانه و مهربانانه است. همه چیز جنبهی جنسی ندارد. هرکسی به کار خودش مشغول است و تصور نمیکردم چنین آرامشی در رفتار مردم اینجا ببینم. البته ناهنجاریهایی هم کم و بیش وجود دارد؛ مثل هر جای دیگر و شاید هم کمتر از خیلی جاهای دیگر.» (نقل به مضمون) جزئیاتاش را به خاطر ندارم، اما حرفهایش نشانهای از اعتدال در نگاه به جهان داشت، و چند روز بعد حرفهایش پس از تماشای فیلم آسمان برلین (ساختهی ویم وندرس، 1987) نشان میداد که این فیلم تأثیری صاعقهوار بر او داشته است؛ حکایت دو فرشته که به زمین میآیند، با مردم همدلی میکنند، به نجواهای درونی آنها گوش میسپارند، یکی از آنها عاشق دختری بند باز میشود و سرانجام تصمیم میگیرد در زمین بماند: « به هتل که رسیدم پتو را سرم کشیدم و تا صبح گریه کردم. یعنی میشود با سینما چنین نمایشی از عشق و مهربانی و ایمان به پا کرد!؟ »(10) فیلم بعدی مخملباف پس از دو سال وقفه، نوبت عاشقی بود که اگرچه در قالب نمایش یک "عشق ممنوع" پیام خود را بیان میکرد، اما دیگر به نظر او مروج دختربازی محسوب نمیشد یا اگر چنین بود، مفهومی منفی نداشت!
یکی دیگر از جبهههای سیاسی که سرمایهگذاری هنگفتی بر تصویر دارد، جبههی چپ است. "جامعهی بیطبقه" در اندیشهی مارکس و همهی پیروان فکری و سیاسیاش، اگرچه در اصل مفهومی اقتصادی- فلسفیست، اما تأثیرگذاری خود را بر تودهها مدیون تصویریست که همراه با آن همواره وجود داشته و دارد. رد این تصویر را در قالب "اورشلیم آسمانی" در دیانت یهودیت و مسیحیت و هر تبلور پر و بال داده شدهی دیگری از آرمانشهر (Utopia) در فرهنگهای دینی میتوان سراغ گرفت. جامعهی بیطبقه، مادامی که همچون یک "ناکجاآباد" یا جابلقا و جابلسایی که قابل اشارهی حسی با هیچ انگشت اشارهای نباشد، در عالم خیال باقی بماند، جادوی قدرتمند خود را تضمین کردهاست، اما هر چقدر و به هر نحوی که به عالم واقع نزدیک شود، قدرت جادوییاش در معرض خطر قرار میگیرد. کشور بزرگ شوروی سابق با توجه به حاکمیت سیاسی کمونیسم بر آن، خواهناخواه در ذهن بسیاری از مبارزان سیاسی چپ در سراسر دنیا، نمونهی (ولو نه چندان کاملی) از جامعهی بیطبقه یا – دستکم – جامعهای که بیش از هر جامعهی دیگری در تمام دنیا به چنین آرمانی نزدیک شدهاست، قلمداد میشد. اما تجربهی زندگی در چنین کشوری برای برخی از پناهندگان سیاسی گریخته از ممالک دیگر، به رغم همفکری و همدلی بسیار اولیه، همان سرخوردگیای را باعث شد، که تجربهی کوتاه اقامت در لندن برای مخملباف باعث شده بود: اجاق سرد همسایه و خانهی دایی یوسف(11) دو نمونه از کتابهایی هستند که سرخوردگی فعالان سیاسی چپ ایرانی را از زندگی در شوروی سابق روایت میکنند.
5- 4- 3- بدین ترتیب تصاویر میتوانند فریبنده یا به معنای دقیق واژه " گمراهکننده" باشند: افراد زیادی راه خود را در زندگی بر مبنای تصاویر بخصوص و تفسیر ویژهای که از آنها دارند بنا میکنند، اما پس از آنکه به ماهیت تصویر و عاملیت گستردهی آن بر خود و زندگی خود آگاه شدند، ناگهان میایستند و ترجیح میدهند که این مسیر را ادامه ندهند. چون گمان میکنند که گمراه شدهاند. اما واقعیت این است که از دل این سرخوردگی توصیف شده، لزوماً توقف متأملانه و واقعنگرانه درنمیآید.
عدم انطباق تصویر با واقعیت در برخی تولید لجاجتی میکند که متعاقباً خسارت ناشی از جادوی تصویر را افزایش میدهد. عباس عبدی، تفسیر خود را از محتوای کتابهای فوقالذکر و پیامی که القاء میکنند، چنین بیان میکند: « واقعیات بدیهی و مشهود در اتحاد شوروی چنان بود که اگر هر کس ذرهای صداقت داشت و بیطرف بود فوری متوجه میشد که چه گندابی را به نام سوسیالیسم آرمانی به مردم خودشان و جهان قالب کردهاند، و به همین دلیل تعدادی از این افراد متوجه این وضع و حقیقت شدند، اما مطابق نوشتههای این کتاب ] خانهی دایی یوسف [ بخش قابل توجهی از آنان در برابر این واقعیت مقاومت میکردند و حاضر نبودند بپذیرند این جامعه فروپاشیده و فاسد است و عجیبتر اینکه با حداکثر توان چشم را بر واقعیت میبستند و برداشتهای منتقدان را رد میکردند و لذا از مرحلهای به بعد، منتقدان متوجه شدند امکان بحث و گفتگو با این جماعت را ندارند؛ جماعتی که ماست سفید را سیاه مینامد و برای آن استدلال هم میکند. این افراد چنان در پوستهی ایدئولوژی و ذهنیت پیشساختهی خود زندانی میشوند که هیچگاه نمیتوانند یا حاضر نیستند واقعیات را ببینند و این وضع همچنان ادامه دارد تا وقتی که عاملی سبب شکستن این پوسته شود، و پوسته سخت مذکور از آنان جدا شود. این عامل ممکن است یک مسألهی شخصی یا یک تغییر اجتماعی مهم باشد.»(12)
نویسندهی این سطور خود کسیست که در صفکشیهای سیاسی از سوی جناح مقابل متهم به تجدیدنظرطلبی در نگرشهای اسلامی و انقلابی خود شدهاست. عباس عبدی که زمانی خود در میان دانشجویان تسخیرکنندهی سفارت آمریکا در ابتدای انقلاب قرار داشت، در دوران ریاستجمهوری محمد خاتمی، در صف اصلاحطلبان قرار گرفت و این بار نه در کسوت یک انقلابی دو آتشه، بلکه به عنوان یک فنسالار (تکنوکرات) منتقد وضع موجود ظاهر شد که به همراه یاراناش قصد اصلاح دارد و حاضر است بسیاری از رفتارهای تند گذشته از جمله تسخیر سفارت آمریکا را نقد و حتی رد کند. طبیعیست که مخالفان سیاسی به جای پذیرش لقب اصلاحطلبی، از عنوان “تجدیدنظرطلب” در مورد او و همراهان سیاسیاش استفاده کنند. اما شخصیتشناسی آنان که اصلاحطلبان را (در هر زمینه و زمانهای) تجدیدنظرطلب مینامند، به ما چه میگوید؟ هیچ دور نیست که در میان این افراد، نمونههای شخصیتی لجوج، به معنای توصیف شده در بالا، بسیار یافت شوند. چون – چنان که در ایران به خوبی دیده میشود – اتهامزنندگان امروز به اصلاحطلبان، در پیروی از تصاویر مشخصی، با اصلاحطلبان، گذشتهای مشترک و تجربهای یکسان دارند، اما آنچه آنها را در اردوگاه سیاسی مقابل اصلاحطلبی قرار داده است، مقاومت در برابر واقعیت است. آنها از مغایرت دلخراش تصویر و واقعیت، و چالش میان این دو، به سمت واقعنگری منتقدانه و متأملانه نچرخیدهاند، بلکه جانب حقیقت تصویر را گرفتهاند و « ماست سفید را سیاه مینامند و برای آن استدلال هم میکنند! » این خود میتواند یکی از علل مهم شیوع نوع ویژهای از دروغگویی – در فضای سیاسی کشورها اما نه فقط منحصر به فضای سیاسی آنها – شود که ریشه در همین لجاجت دارد.
ریشهیابی این نوع دروغ، نشان میدهد که موضوع را نباید به سادگی، به کاستی اخلاقی در یک طیف سیاسی فروکاهید؛ یعنی به خبث طینت یا ذات آنها. صرفنظر از اینکه “اخلاق” به خودی خود عامل تبیینکنندهی پدیدههای کلان اجتماعی و فرهنگی نمیتواند باشد، باید انصاف داد که دلیلی وجود ندارد تا ذات حامیان یک سلیقه یا گرایش سیاسی را به لحاظ اخلاقی بدتر یا بهتر از رقبایاش ارزیابی کنیم. مگر آنکه بتوانیم ارتباط این تفاوت رفتار اخلاقی را با عاملی بنیادیتر معلوم سازیم. اگر « این پدیدهی شگفتانگیز که مستقیم در چشم مردم نگاه میکنند و با اعتماد به نفس سیاه را سپید میگویند»(13) و انتظار داشته باشند که مخاطب باور کند، واقعاً در جامعهای زیاد شد، ریشه را نه در خبث طینت افراد، بلکه در ذات یک جریان سیاسی باید جستجو کرد که ناف خودش را با تصویر بسته است و حاضر نیست این رشتهی باقی مانده از آغوش گرم و نرم مادر را بگسلد. دروغپردازی مسلم و مکرر یک طیف سیاسی میتواند حاصل پافشاری لجوجانه بر حقیقت تصویر باشد! تحت این شرایط، دروغ، نه به عنوان یک راهبرد سیاسی حساب شده، بلکه بیشتر به عنوان مرامنامهی نانوشتهی یک طیف سیاسی به کار میرود، و گویی بخشی از هویت آن است. چرا که تصویر تا آنجا که از واقعیت انحراف معیار پیدا کرده است، دروغی بیش نیست! ما با لحاظ کلیت تصویر و همهی شئون آن، از “حقیقت تصویر” سخن گفتیم که رگههایی از واقعیت را در خود دارد. اما حاصل تفریق کلیت تصویر از واقعیت، چیزی جز دروغ نیست؛ البته دروغی دلچسب و گیرا! به همین جهت، آن طیف سیاسی که سرمایهگذاری کلان بر روی تصاویر کرده است، اگر از پس آزمون زمان از وفاداری خود به تصاویر به نفع واقعیت کم نکند، دروغ را همچون بخشی از هویت و بخشی از ذات خود پذیرفته است.
5- 4- 4- عباس عبدی که احتمالاً موقعیت مولف کتب فوقالذکر را تا حدودی با موقعیت خود شبیه یافته است (اگرچه در یک زمینهی سیاسی دیگر) و حدیث او را حدیث نفس خود تلقی میکند، و تجربهی سیاسی کلانی نیز در مواجهه با تیپهای سیاسی لجوج داشته است، پس از اشاره به عامل شکسته شدن پوستهی ایدئولوژی در این تیپ آدمها، که میتواند مسألهای شخصی یا تغییر اجتماعی مهمی باشد، در ادامه بلافاصله هشدار میدهد: « به این افراد نباید فشار آورد که واقعیت را درک کنند، زیرا هرگونه فشاری ممکن است با مقاومت منفی مواجه شود و نتیجهی معکوس دهد. این افراد و گروهها، پیشفرضهایی دارند که نگاه آنان به واقعیت از منظر این پیشفرضها شکل میگیرد و چه بسا این پیشفرضها را قابل بحث و گفتگو هم ندانند،» پیشفرضهای مورد اشارهی آقای عبدی اگر مورد وارسی قرار گیرند، ارتباط محکمشان با تصاویر فاش میشود و به همین جهت این پیشفرضها غیرقابل گفتگو هستند. تلاش برای به نقد گذاردن این پیشفرضها نه تنها ممکن است نتیجهی معکوس دهد، بلکه با هجوم احساسات منفی و خشم از جانب شخص روبهرو میشود.
در واقع این یک موقعیت پوئبلوییست که (در بند 4- 3) در خصوص آن گفتیم مقصود از “موقعیت پوئبلویی” اشاره به دشواری مواجهه با کس (یا کسان)یست که تحت تأثیر سرشت ناپوشیدگی حقیقت از شما توقع دارد که بلافاصله او را تصدیق کنید، در غیر این صورت با هجوم احساسات منفی روبهرو میشوید که ممکن است به شیوههای مختلف از جمله شیوههای خشونتآمیز بروز کند. غیرقابل مناقشه بودن این پیشفرضها از تقدسی نشأت میگیرد که از تصویر به آنها سرایت کرده است و اگرچه ذهنیت یک چپ مارکسیست یا یک انقلابی مسلمان پیچیدهتر از ذهنیت یک سرخپوست پوئبلو است، اما این دو تیپ سیاسی حق به جانبتر از سرخپوست پوئبلو که خورشید را پدر آسمانی ما میداند، نیستند، چرا که درست مثل آن سرخپوست، تحتتأثیر تصاویریاند که فقط رگههایی از آنها با واقع منطبق است و بخشهای دیگر خلاف واقع و دروغ است. با این حال به جهت همین وضعیت بینابینی ایدههایی که اتخاذ کردهاند (بخشی دروغ و بخشی واقعیت) نشان دادن اشتباهشان کاری سهل و ممتنع است. بنابراین به زعم عبدی « فقط پس از رسیدن به بنبست و مواجه شدن با یک وضعیت حاد است که آنان مجبور میشوند این پیشفرضها را کنار بگذارند، و هنگامی که این پیشفرضها را مردود کردند، دنیا در برابر آنان جلوه و رنگ دیگری پیدا خواهد کرد.» اما « و در برخی موارد ممکن است برای جبران گذشته بیش از حد هم بیتابی کنند. مواردی از این نوع را ما هم دیده و هم تجربه کردهایم.» آقای عبدی در مورد این برخی موارد که شخص دست کار به جبران گذشتهی خود میشود و بیش از حد هم بیتابی میکند، به اشارهای کوتاه بسنده کرده است. اما این تلاش برای “جبران” (به معنای منفی کلمه) میتواند بدیل لجاجت باشد، به این شکل که شخص سرخورده از تصویر، دستکم با خود صداقت پیشه میکند اما برای جبران مافات، دروغ را همچون راهبرد به کار میگیرد. در این حالت با تیپی مواجه خواهیم بود که عصبی نیست، بلکه خونسرد است، چون چالش میان تصویر و واقعیت را به رسمیت شناخته و در درون خود هضم کردهاست، اما برای بازپسگیری آنچه که تصویر از او گرفته است، رو به تصویربازی میآورد تا از جادوی خود این تصاویر که دیروز او قربانیاش بوده است، امروز از دیگران قربانی بسازد. لاجرم چنین شخصی ممکن است در پاسخ به سوال کنایهدار نمایندگانی از طیف سیاسی خودش، که از منشأ ثروت هنگفت او میپرسند، پای امام زمان را به میان بکشد و با بیان اینکه این ثروت هنگفت جز امانتی در دست او نیست که به مجرد ظهور امام زمان به او مسترد خواهد کرد، خود را از مخمصه نجات دهد!(14)
5- 4- 5- پیدا کردن تیپ جبرانگر در جامعهی ما دشوار نیست. چون هم جامعهای تصویرزده هستیم و هم یک انقلاب پرتنش را پست سر گذشتهایم. در واقع انتظار این است که در میان سرخوردگان تصویر، جبرانگرهای زیادی هم باشند. این جبرانگرها میتوانند طیف وسیعی را شامل شوند از سرداران میلیاردر سپاه تا یک استاد سادهی دانشگاه که زمانی با دلبستگی پاکی به تصاویر دینی به جبههی جنگ “حق علیه باطل” رفتهاند اما پذیرش قطعنامهی صلح ناگهان آنها را با شوک واقعیتی به نام مناسبات قدرت و زد و بندهای پشت پرده آشنا کرده است. بنابراین جبرانگرها را – نه فقط میان ثروتمندان و عالیمقامان، بلکه – میان آدمهایی با مناصب میانه هم میتوان دید که گاهی پوزخندهای پنهانیشان دیده میشود، پوزخندهایی که سادهلوحی دیگران را هدف گرفته است و البته حاصل تجربهی تلخ شخصیست. انقلاب در هر جامعهای بازتاب اوج آرمانگرایی یا (به عبارتی) اوج افسونگری تصاویر است. تجربهی دهههای پیش روی هر انقلابی، تجربهی شکاف میان تصویر و واقعیت و در نتیجه سرخوردگی از تصویر است. به همین جهت است که از زمرهی محصولات ناخواستهی هر انقلاب، شیوع تیپ شخصیتی جبرانگر در اجتماع است. این تیپ شخصیتی در ایران پس از انقلاب از طریق برخی رسانهها به سطح آگاهی جمعی رسیده و شناخته شده است.
از جمله در مجموعهی تلویزیونی طنز نقطهچین که طی سالهای 1382 و 1383 با کارگردانی مهران مدیری پخش میشد و به ویژه در نقش محبوبی با نام بامشاد این تیپ معرفی شدهاست. حامد فولادوند در مقالهای به نام نکته چینی بر طنز مهران مدیری و بامشادیسم! این مجموعهی تلویزیونی را در ژانر تئاتر بولواری فرانسه قرار میدهد (Theatre de boulevard) چون درست مثل تئاتر بولواری فرانسه که پس از انقلاب کبیر فرانسه به وجود آمد « اگر به بررسى این مجموعه بپردازیم متوجه مىشویم که نحوه طنزپردازى، شخصیتها و دیالوگها و خاصیت “سرگرمکننده” این برنامه از منظرى خواستهها و ناخواستههاى یک جامعه پساانقلابى را منعکس مىکند. معمولاً شهروند دوران پساانقلاب کم وبیش اهل مادیات، محافظهکار، افسرده یا خسته، طالب تفریح و انبساط خاطر است! » و « این برنامه مىکوشد وضعیت نابسامان و خرده فلاکتهاى موجود را آشکار و نقد کند. یعنى طنز و نیشخند مهران مدیرى ابزارىست جهت افشا و اصلاح باورهاى بیمارگونه و رفتارهاى مضر یا ناپسندى که بر ما حاکم شدهاست. دوربین او روى رشوه، کلاهبردارى، دروغ، دورویى، باندبازى، چاپلوسى، چشم و همچشمى، بىهویتى، بىفرهنگى، مقامشیفتگى، پولپرستى و… “زوم” مىکند و تماشاگر تلویزیون مىتواند در این “آینه” مشکلات، رذالتها و کاستىهاى جامعه کنونى را مشاهده کند و از وراى نقشها، مسخره بازىها و گفتوگوهاى هزل آمیز “آگاهى” لازم را بگیرد، به ویژه آنکه برخى شبها پردازش موفق برنامهسازان چهرههایى را ترسیم مىکند که رئالیسم آن تکاندهنده است… اگر کمى دقت کنیم مشاهده مىکنیم که اکثر شخصیتهاى “نقطه چین” آدمهاى “منفى”اند، یعنى به طور کلى چهرههاى “معمولى” ترسیم شده، چه زن و چه مرد، افرادى “میان مایه”، خودشیفته و ضعیفالنفساند.
آنها نگرشها و منشهاى اقشار تازه به شهر و دوران رسیده یا لمپنمآب ( Lumpen ) را بیان مىکنند و از کردار و گفتارشان دوگانگى، سودجویى، بىصفتى، بىاصولى، بىهویتى و فرصتطلبى ترشح مىشود. مىتوان گفت که آنها اغلب فاقد صفات پسندیده، اصالت، فضیلت و فرزانگىاند و مناسبات و زندگى بطالتبارشان، کم و بیش بر محور تظاهر، ندانمکارى، واسطهگرى و خیالبافى استوار است. در صدر این اشخاص میانمایه، بىبته، بىخرد و زیادى “معمولى” (و به قول نیچه “زیادى انسانى”!)، آدمکى به نام بامشاد قرار دارد که ظاهراً کاریکاتور اصلى و عنصر پایه این کمدى انسانهاى دوران پساانقلاب است؛ او بدجنس، حسابگر، فریبکار، دورو، بىفرهنگ، بىمسئولیت، حسود، تنپرور، بزدل، همهکاره و هیچکاره و در عین حال سادهلوح است. خود مهران مدیرى مى گوید که او “خالى بند”، “ضایع” و “تابلو” (راستى، چرا این واژهها در جامعه ما مرسوم شده؟ آیا همه خالىبند و تابلو شدهاند؟!) است و شاید این “ضد قهرمان” که جسم و روح ناسالمى دارد نماد جامعهی کنونى ما باشد. آقاى بامشاد پیوسته مىنالد، خود را “قربانى” معرفى مىکند، از “بىوفایى” روزگار شکایت دارد و طالب ترحم دیگران است. آیا بامشاد شکمگنده شبه “حاجى بابا”ى دوران ماست یا آینه خلقوخوى برخى شهروندان ایرانى پساانقلاب؟ »(15) آقای فولادوند علت محبوبیت شخصیتهای این مجموعهی تلویزیونی را در رئالیسم (واقعنمایی) آنها و حتی همدلی خطرناک برخی مخاطبان با آنها ارزیابی میکند که به زعم ایشان راه را برای “بامشادیسم”، (به معنای نوعی تأیید گرفتن از این شخصیت تلویزیونی) هموار میکند.
—————————–
پانویسها:
1ـ خاطرات، رویاها، اندیشهها، کارل گوستاو یونگ، ترجمهء پروین فرامرزی، انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ سوم، صفحهء 310. برای متن انگلیسی رجوع کنید به:
MEMORIES, DREAMS, REFLECTIONS, translated by Richard and Clara Winston, 1963 New York, Pantheon Books, page: 302
2ـ مقصود نه لزوماً تأیید یک دیدگاه تکاملی در تاریخ ادیان است و نه حتی القاء این نکته که ادیان “به هیچ معنایی” در کاهش نفوذ تصویر در آگاهی موثر نبودهاند. اگر گذشتهی تاریخی را همچون برخی پژوهشگران به عصر سیطرهی بینش ناب اساطیری برسانیم و عصر دینی را موخر از آن قلمداد کنیم آنگاه ممکن است بخواهیم آگاهی دینی را به صورت یک مرحله فاصلهگیری از تصویر سرشتین کنیم. ارنست کاسیرر فیالمثل، بر آن است که آگاهی دینی برای اول بار میان تصویر و شیء بازنمایی شده در تصویر، تمییز مینهد و به این ترتیب اگرچه با انکار وحدت جوهری میان آن دو، در واقع جادو را انکار میکند، اما هنوز رابطهی مرموز هستیشناختی میان تصویر و مدلولاش احساس میکند. نکتهی اصلی در این بخش از نوشته، پرداختن به تمایز ذهنیت اسطورهای به معنای اخص و ذهنیت دینی نیست. بلکه تأکید بر این نکته است که آگاهی دینی در قیاس با ذهنیت سکولار، قوام خود را از تصاویر دارد و در این مورد بین هیچکدام از تجلیات تاریخی متنوع آگاهی دینی تفاوتی نیست.
3ـ علیاکبر هاشمی رفسنجانی در کتاب خاطرات خود ذیل تاریخ پنجشنبه یازدهم تیر مینویسد: « عصر به جلسهی فاتحهی حزب جمهوری اسلامی، برای شهدای انفجار بمب در دفتر مرکزی حزب رفتم. گفته شد که تعداد شهدا دو سه نفر بیشتر از هفتاد و دو نفر است، ولی قرار شد به خاطر اعتبار و ارزش عدد هفتاد و دو و شباهت آن با شهدای کربلا و جا افتادن آن، عوض نشود. » عبور از بحران ، کارنامه و خاطرات هاشمی رفسنجانی سال ۱۳۶۰، به اهتمام یاسر رفسنجانی، چاپ نهم ۱۳۸۶، ناشر : نشر معارف انقلاب.
4ـ مهدی خلجی مینویسد که فرهنگستان علوم اسلامی در کنار دولت وقت (به ریاست محمود احمدینژاد) هزینهی تأسیس پژوهشکدهی مهدویت را به عهده گرفتند. وی همچنین نکاتی را در خصوص تأثیرپذیری رهبر وقت جمهوری اسلامی (سید علی خامنهای) از نظریهی اعضای فرهنگستان علوم ذکر میکند. رجوع کنید به:
Mehdi Khalaji, Apocalyptic Politics: On the Rationality of Iranian Policy, 2008 by the Washington Institute for Near East Policy, p.21-22.
5ـ از قرار این نوشته اول بار در پایگاه اینترنتی کانون ایرانی پژوهشگران حکمت و فلسفه (www.iptra.ir) در این نشانی منتشر شده است.
6ـ - اسطوره دولت، ارنست کاسیرر، برگردان از یدالله موقن، نشر هرمس، چاپ دوم 1382، صفحات 406-407.
7ـ ” تقابل واژههای هیجان و شناخت، در لغتنامههای زبان فارسی”، دکتر حسین کاویانی، مهرانگیز پورناصح، دکتر ارسلان گلفام، فصلنامهی تازههای علوم شناختی، سال هفتم، شمارهی دوم، تابستان 1384.
8ـ توسط کنشگران سیاسی نزدیک به ستون قدرت علاوه بر تصویربازی گهگاه شاهد “تصویرسازی” نیز بودهایم. مورد بارز این تصویرسازی جعل حدیث توسط روزنامهی کیهان در مورخهی پنجشنبه نوزدهم مردادماه سال 1385 (شماره 18588) در ستون ویژهی پیامبر اعظم است. در این ستون به نقل از جلد نهم بحارالانوار صفحهی 283 حدیثی به این مضمون نقل میشود که: « مردی بر دروازههای قدس نبرد میکند، نامش نصر، او از من است و من از اویم، همانا نصر نامیده شده، زیرا خداوند، پیروزی را بر دستانش مینویسد.» علیرغم نشانی دقیقی که داده شده است، چنین حدیثی در بحارالانوار موجود نیست. انتشار این حدیث جعلی با واکنش افکار عمومی مواجه شد. این حدیث جعلی سعی میکرد سید حسن نصرالله، فرماندهی کل حزب لبنان را از طریق این تصویرسازی، چهرهای الهی و مورد تأیید پیغمبر اسلام معرفی کند! شایان ذکر است که این حدیث در زمانی منتشر میشد که جنگ سی و سه روزهی اسرائیل و حزبالله لبنان در جریان بود. (این جنگ از 22 تیرماه تا 24 مردادماه 1385 رخ داد.) نمونهی بارز و بسیار مشهورتر دیگر، ادعای رییس دولت نهم در رویت شدن هالهی نور دور سرش حین سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل است! وی تصویری از خود ارائه داد که با تصاویر ترسیم شده از پیامبران و اولیاء الهی در تابلوها کاملاً منطبق است.
9ـ به نقل از جلال ستاری در فصل “تصور زوال محتوم غرب” از کتاب اسطوره در جهان امروز، نشر مرکز، چاپ دوم 1383، (چاپ اول: 1376). همچنان که از عنوان کتاب و فصل مذکور پیداست ستاری تلاش کرده است با اشاره به میرشکاک و چند نویسندهی دیگر نشان دهد که چگونه پارهای از نویسندگان و متفکران ما غرب فاسد و زوال قریبالوقوعاش را به مثابهی یک اسطوره ترویج میکردند.
10ـ – نشریهی کیان، شمارهی 45، (ویژهنامهی دین، مدارا، خشونت): از خشونت و تعصب تا مدارا و مهرورزی، هوشنگ گلمکانی، صفحهی 192.
11ـ خانه دایی یوسف: وقایعی تکان دهنده از مهاجرت فداییان اکثریت به شوروی، اتابک فتحاللهزاده، به اهتمام علی دهباشی، نشر قطره، 1387. / اجاق سرد همسایه، اتابک فتحاللهزاده، نشر معین، 1388.
12ـ مقالهی شکستن پوسته؛ مقدمهی فهمیدن واقعیت، عباس عبدی، روزنامهی شرق، مورخهی 9 مرداد 89، شمارهی پیاپی 1024، صفحهی آخر. نقلهای بعدی نیز از همین منبع است.
13ـ جملهی میرحسین موسوی، یکی از نامزدهای انتخابات ریاستجمهوری سال 1388 در مناظرهی تلویزیونی با مهدی کروبی، اگرچه ناظران سیاسی و مخاطبان عام، این جملهی او را مرتبط با مناظرهاش با محمود احمدینژاد، رییس دولت نهم و کنایهای به او تفسیر کردند. پایگاههای اطلاعرسانی نوشتاری این جمله را با کمی تغییر نسبت به یکدیگر بازتاب دادند. به عنوان نمونه، همشهری آنلاین از قول موسوی گزارش کرد: « ما در مقابل پدیده شگفتآوری روبرو هستیم به طوری که روبروی دوربین و تلویزیون قرار می گیرد و سفید را سیاه جلوه میدهد و دو ضرب در دو را 4 نمی داند.» (کد مطلب: 83061 زمان انتشار: دوشنبه 18 خرداد) آفتاب نیوز در همان مورخه نوشت: « موسوی در ابتدای برنامه با نشان دادن نمودارهایی و مقایسه آن با نمودارهای ارائه شده از سوی محمود احمدینژاد، خطاب به مردم گفت که متأسفانه ما در این چهار سال با پدیدهای روبهرو هستیم که مستقیم در چشم مردم نگاه میکند و با اعتماد به نفس سیاه را سفید نشان میدهد.»
14ـ « صادق محصولی یک بار در زمان پیشنهاد وی برای پست وزارت نفت در پاسخ به چگونگی انباشت ثروت ۱۶۰ میلیاردیاش ظرف ده سال، این ثروت را « متعلق به امام زمان» دانسته و گفته بود: «این امانتی است که پس از ظهور حضرت در اختیار ایشان قرارمیگیرد». وی همچنین مدعی شده بود که ثروتش از “راه حلال” کسب شده است.» نقل از گویانیوز، جمعه پانزدهم خرداد 1388. تلاش نگارنده برای یافتن یک منبع خبری موثق نزدیک به مجلس شورای اسلامی در این خصوص، نتیجه نداده است. جستجوی بیشتر برای تحقیق صحت این خبر لازم است.
15ـ – نکته چینی بر طنز مهران مدیری و بامشادیسم! حامد فولادوند، روزنامهی شرق تاریخ سیزده تیر 83.
مرتبط:
ـ تأملاتی در آسیبشناسی فرهنگی تصویر ـ بخش نخست: طلسم تصویر
ـ تأملاتی در آسیبشناسی فرهنگی تصویر ـ بخش دوم: حقانیت تصویر
ـ تأملاتی در آسیبشناسی فرهنگی تصویر ـ بخش سوم: دوگانه حقیقت ـ واقعیت

کلیدواژه ها: آسیبشناسی, بار عاطفی, تصویر, نیما |
Print | نشر مطلب
































انتشار این قسمت از مجموعه ی “طلسم تصویر” با انتشار قول استاندار کرمان در مطبوعات مصادف شده که پس از بازدید از منطقه ی زلزه زده استان کرمان گفته بود: « مردم منطقه زلزله زده از ایمان و اعتقاد بسیار بالایی برخوردار بودند به عنوان مثال در بازرسی های ما یک منزلی مشاهده شد که سه دیوار آن در اثر زلزله فرو ریخته و یک دیوار که عکس دکتر احمدی نژاد بر آن نصب شده بود خود مردم با اعتقاد راسخ و محکم خود اذعان داشتند که رییس جمهور محبوب و دلسوز ما خدمات فراوانی برای مردم به ویژه روستاییان انجام داده و می دهد و اعتقاد آنها بر این بود که لطف و نظر خداوند بوده که این دیوار فرو نریخته است »
اینکه واقعاً مردم آن روستا معتقد بودند که تصویر محمود احمدی نژاد درست مثل یک طلسم یا حرز می تواند مانع ریختن یک دیوار بشود، یا اینکه این حرف خود استاندار منصوب دولت بوده که خواسته برای شخص اول دولت بازارگرمی کند، چندان مهم نیست. به هر حال، و به شکلی نمادین این خبر اهمیت آنچه را که من در کانون بررسی خودم در مجموعه ی “طلسم تصویر” قرار دادم (یعنی تصویر) ثابت می کند. درست که مقصود من از “تصویر”، فقط مفهوم تحت الفظی آن نیست (که مصادیق اش عکس، تابلوی نقاشی و … است) بلکه به ویژه “تصویر ذهنی” مد نظرم بوده، اما تا آنجا که این خبر بازتاب دهنده ی وضعیت ذهنی حاکم بر بخش مهمی از کنشگران جامعه است، شایان توجه بسیار است، یعنی آن وضعیت ذهنی که “تصویر” در آن اهمیت بسزایی دارد.
جا دارد که این خبر به نحوی نمونه وار بازتاب دهنده ی اوضاع امروز جامعه ی ما قلمداد شود. یعنی خود این خبر، درست مثل یک تصویر به شکلی فشرده دلالت موجز به چند واقعیت می کند که باید مفصلاً تحلیل و تفسیر شود: الف: این واقعیت که چطور عوام سالاری سیاسی به تصویر متکی ست، ب: این واقعیت که چطور خرافه پرستی در یک تحلیل عمیق چیزی جز “تحت سلطه ی تصویر بودن” نیست، و پ: اینکه چطور زلزله های بزرگ اجتماعی- سیاسی، اگرچه ویرانی های بسیار در این مرز و بوم به بار آورده، مع الوصف هنوز به سقوط حکومت تصویر با همه ی دروغ هاش منجر نشده است.