Home

Titleگزیده‌ای از خاطرات تونی جات

مردم حاشيه؛ آدم‌های مرزی

22 Apr 2010

■ تونی جات

“هويّت” واژه‌ای خطیر است. كاربرد امروزی پذيرفته‌ای ندارد. در بريتانيا، سردمداران حزب كارگر نوين ــ كه مثل ساير دموكراسی‌ها از نصب دوربين‌های مداربسته‌ی بيش‌تر برای نظارت و مراقبت دل خوشی ندارند ـ مترصد بهانه قرار دادن “جنگ با تروريسم” به منزله موقعيتی برای اجباری كردن استفاده از كارت‌های شناسايی‌اند (كه البته تا به اين جای كار توفيق چندانی نداشته‌اند). در فرانسه و هلند، “بحث و گفتگوهای ملّی” تصنعی درباره هويّت روكشی نخ‌نما و زهوار در رفته برای سوء استفاده سياسی از احساسات ضدمهاجران و نيز حقه‌ای بی‌شرمانه برای منحرف كردن اذهان از وضع بد اقتصادی و سوق دادن آن به سوی اقليت‌ها است. در ايتاليا، در دسامبر 2009 در منطقة برِشيا سياست‌های مربوط به مسألة هويّت تا به حدّ جستجوی خانه به خانه برای يافتن سيه‌چردگان تنزل يافت و اين در حالی بود كه شهرداری با وقاحت تمام وعده برگزاری “كريسمس سفيد” می‌داد.

در جهان آكادميک اين واژه كاربردهايی كاملاً شيطنت‌آميز دارد. دانشجويان دوره ليسانس از ميان رديفی از دروس در زمينه مطالعات هويتّی انتخاب واحد می‌كنند: “مطالعات جنسيتی”، “مطالعات زنان”، “مطالعات آسيا،اقيانوسيه، آمريكا” و چندين و چند سوژه ديگر. عيب و نقص همه اين برنامه‌های درسی شبه‌آكادميک اين نيست كه بر يک اقليّت قومی يا جغرافيايی مفروض تمركز می‌کنند، بلكه اين است كه اعضای آن اقليت‌ها را به مطالعه خودشان ترغيب و تحريض می‌كنند و به اين ترتيب همزمان هم اهداف آموزش همگانی را ناديده می‌گيرند و هم در عين حال، ذهنيت‌های جدايی‌طلبانه و گتويی را كه ادعای از بين بردنش را دارند تقويت می‌كنند. اغلب قريب به اتفاق چنين برنامه‌هايی به منظور ايجاد شغل برای طراحان‌شان ایجاد می‌شوند و بدون چنين منفعتی در عمل گيرايی ندارند. سياهان درباره سياهان مطالعه می‌كنند و همجنس‌خواهان درباره همجنس‌خواهان و ديگران هم به همين سياق.

مثل هميشه ذائقة آكادميک پيرو مُد روز است. چنين برنامه‌هايی نتيجه و محصول جانبی خودباوری جماعت‌گرايانه است: امروزه ما همه دو وجه داريم: ايرلندی ـ آمريكايی آمريكايی بومی، آفريقایی ـ آمريكايی و نظاير اين‌ها. اغلب آدم‌ها ديگر به زبان مادری‌شان حرف نمی‌زنند يا چندان آگاهی از كشور خاستگاه‌شان ندارند، خاصه اگر خانواده آنها اروپايی‌الاصل بوده باشد. اما به پيروی از نسلی كه به خاطر قربانی شدن به خود می‌بالد نشان افتخار هويّتی را به سينه‌هاشان زده‌اند كه كمتر چيزی درباره‌اش می‌دانند: تو آنچه هستی كه اجدادت رنج‌اش را كشيده‌اند. در اين مسابقه يهوديان از همه جلوتر هستند. خيلی از يهوديان آمريكايی چيزي از مذهب و فرهنگ و زبان سنتّی يا تاريخ‌شان نمی‌دانند؛ اما درباره آشويتس می‌دانند و نمی‌خواهند كه بيش از اين هم بدانند.

اين وجه رضايت‌بخش از هويت با من همواره بيگانه بوده است. من در انگلستان برآمده‌ام و انگليسی، زبانی است كه با آن فكر می‌كنم و می‌نويسم. زادگاهم لندن با همه تغييراتی كه طی دهه‌ها به خود ديده كماكان برايم آشناست و وجب به وجب‌ آن را می‌شناسم؛ حتی به آن تعصب دارم و شيفته بعضی از چيزهايش هستم. اما هنگامی كه به انگليسی‌ها فكر می‌كنم يا درباره‌شان می‌نويسم، ناخودآگاه، ضمير سوم شخص را درباره آنها به كار می‌برم: خودم را از آنها نمی‌دانم.

احتمالاً بخشی از اين حسی كه دارم به اين خاطر است كه من يهودی‌ام. در زمان كودكی من، يهوديان تنها اقليت شاخص در بريتانيای مسيحی و در معرض تعصبات فرهنگی خفيف؛ اما بی برو برگرد بودند. از سوی ديگر پدر و مادرم بطور تمام و كمال از جماعت سازمان‌یافته يهوديان دوری گزيده بودند. ما هيچ كدام از اعياد و مناسبت‌های يهوديان را جشن نمی‌گرفتيم و در مقابل، درخت كريسمس و تخم‌مرغ‌های عيد پاک من هميشه به‌راه بود، هيچ‌یک از احكام دينی را به جا نمی‌آورديم و تنها حلقه ارتباطی ما با يهوديّت، شام جمعه شب‌ها بود كه با پدربزرگ و مادربزرگم می‌خورديم. من به بركت نظام آموزشی انگلستان بيش از آن كه با اعمال واجب و مستحب پرشمار يهوديان آشنا باشم با ادعيه و مراسم عبادی كليسای انگلستان آشنايی دارم. بنابراين، اگر اصولاً يهودی به حساب بيايم، عالمانه و عامدانه يهودی‌تبار غيريهودی (non-Jewish Jew) هستم.

يقيناً اين كه كسی انتخاب می‌كند همواره در مرزها و حاشيه‌ها بماند از جهاتی حاكی از آسان‌گيری اوست. چنين ادعايی را تنها كسانی می‌توانند بكنند كه امتيازات خاصي داشته باشند. بيشتر آدم‌ها، بيشتر وقت‌ها ترجيح می‌هند كه ديده نشوند، زیرا در امان نيستند

آيا اين رابطه‌ی غيرمستقيم با انگليسی بودن برآمده از محل تولد پدرم (آنتورپ) بود؟ شايد؛ اما او نيز فاقد “هويّتی” رسمی بود. پدرم شهروند بلژيک نبود و فرزند مهاجران بی‌وطنی بود كه از امپراتوری تزاری به آنتورپ آمده بودند. امروزه می‌توان گفت كه مادر و پدر پدرم در جايی به دنيا آمده بودند كه بعدها لهستان و ليتوانی نام گرفتند. البته واضح است كه هيچیک از اين دو كشور نوپا، شهروندي كه سهل است؛ هيچ وقعی به يك زوج يهودی بلژيكی نمی‌گذاشتند. با آنكه مادرم (مثل خود من) در جنوب شرقی لندن به دنيا آمده بود و يکكاكنی تمام‌عيار به حساب می‌آمد، اما پدر و مادرش از روسيه و رومانی آمده بودند: كشورهايی كه او چيزی درباره‌شان نمی‌دانست و نمی‌توانست به زبان آنها حرف بزند. آنها هم مثل صدها هزار يهودی مهاجر به زبان ييديش (زبان يهوديان اروپايی كه عمدتاً از آلمانی مشتق شده است) حرف می‌زدند، زبانی كه فرزندان‌شان از آن سر در نمی‌آوردند و به كارشان هم نمی‌آمد.

به اين ترتيب من نه انگليسی بودم و نه يهودی؛ اما با اين همه، هنوز كه هنوز است ـ به طرق و در زمان‌های مختلف ـ حسی قوی در من وجود دارد كه هر دوی آنها هستم. شايد چنين هويّت‌يابی خونی كم اهميت‌تر از آن است كه ما گمان می‌کنيم؟ درباره اين علقه و دلبستگی اختياري كه من طی ساليان به دستش آورده‌ام چه می‌شود گفت؟ آيا من تاريخ‌نگار فرانسه‌ام؟ مسلم است كه من تاريخ فرانسه خوانده‌ام و به فرانسوی حرف می‌زنم؛ اما برخلاف بسياری از شاگردان آنگلوساكسونم كه درس فرانسه‌شناسی می‌خوانند، هرگز عاشق پاريس نبوده‌ام و همواره حسی دوگانه نسبت به آن داشته‌ام. من متهم شد‌ه‌ام كه شيوه انديشه‌ورزی و حتی نوشتنم مثل روشنفكران فرانسوی است (مدح شبيه به ذمّ)؛ اما روشنفكران فرانسوی، البته به استثنای برخی از برجسته‌ترين‌های آنها، به من بی‌محلی می‌كنند: آنها عضو كلوپی هستند كه من خوشبختانه به آن راهی ندارم.

اما درباره هويّت سياسی چه می‌شود گفت؟ من كه فرزند زوج يهودی خودآموخته‌ای بودم در سايه انقلاب روسيه برآمدم و از سنين كودكی با متون ماركسيستی و تاريخ سوسياليسم آشنايی¬ سطحی يافتم (البته آن اندازه بود كه مرا از فشار¬های نامعقول گرايش به چپ نو كه در دهة 1960 باب بود مصون بدارد و سفت و سخت در اردوی سوسيال دموكرات‌ها جا بگيرم). اكنون، به منزله يک “روشنفكر همه‌فهم” (public intellectual)، برچسبی پرابهام خوردم و هر چه از چپ باقی مانده را به خودم مربوط می‌دانم.

و اما در دانشگاه، بسياري از همكارانم مرا دايناسوری ارتجاعی می‌دانند. البته دليلش معلوم است: من متون بازمانده از آن اروپايی را تدريس می‌كنم كه ديگر وجود خارجی و واقعی ندارد. “بازگويی تأملات و افكار خود” را جايگزينی مناسب و به درد بخور برای بيان روشن و صريح وقايع نمی‌دانم؛ فشار بی‌نتیجه وارد آوردن را جايگزينی مناسب برای دستاوردها و موفقيت‌ها نمی‌دانم. رشته‌ا‌ی كه درس می‌دهم (تاريخ) را در درجه نخست وابسته به واقعيات می‌دانم و نه “نظريه‌ها”؛ و به آنهايی که اين روزها بورس‌های تحصيلی رشته تاريخ نصيب‌شان می‌شود به ديده بدگمانی می‌نگرم. طبق معيارهای رايج آكادميک، من درست نخواهم شد. پس من چه هستم؟

دانشجوی تاريخ اروپا، زاده شده در انگلستان كه در ايالات متحده تدريس می‌کند؛ يهودی ناراحتی كه بايد با بسياري از موانع و مسائل “يهودی بودن” در آمريكا سر و كله بزند؛ سوسيال دموكراتی كه هميشه با همكارانی كه خود را راديكال می‌خوانند در كشمكش است و مخالفت می‌ورزد. به گمانم راحت جان و آسايش روان‌ام را بايد در پذيرش توهين رايج “جهان‌وطن بی‌ريشه” بيابم. اما در نظر من هيچ كدام از اينها حق مطلب را ادا نمی‌كند و هدفی كه دارد عمداً و زياده از حد عام و كلّی است. من بی‌ريشه كه نيستم هيچ، بلكه در بسياری از ميراث‌های ماندگار مختلف و متضاد خيلی خوب ريشه دوانده‌ام.

به هر حال، همه اين انگ‌ها مرا می‌رنجانند. همه ما به قدر كافی درباره جنبش‌های سياسی و ايدئولوژيک می‌دانيم كه بايد از همه اشكال همبستگی‌های طرد كننده‌شان پرهيز کرد. بايد نه تنها فاصله‌مان را از “ايسم‌های” ناخوشايندی مثل فاشيسم و شووينيسم و جينگوييسم (ميهن‌پرستی و وطن‌پرستی افراطی) حفظ كنيم؛ بلكه بايد از انواع اغواكننده‌تر و فريبنده‌ترشان مثل ،قدر مسلّم، كمونيسم و نيز ناسيوناليسم و صهيونيسم فاصله بگيريم. پس از اينها غرور ملّی است: دو سده پس از اينكه نخستين بار سميوئل جانسن توجه همگان را به وجه مثبت ميهن‌دوستی جلب كرد؛ همين ميهن‌دوستی آخرين ملعبه فرومايگان بوده است؛ چنانكه هر كه طی دهه گذشته آنچه در آمريكا می‌گذشته را زير نظر داشت، صحّت اين گفته را تاييد می‌كند.

در قرن “قشنگی” كه پيش رو داريم تساهل و رواداری و حاشيه‌ها را از دست خواهيم داد: مردم حاشیه‌ای، مردم من را از دست خواهيم داد

من بر لبه مرز و حاشيه بودن را ترجيح می‌دهم: جايی كه كشورها، جماعت‌ها، هم‌پيمانی‌ها، وابستگی‌های خويشاوندی و ريشه‌ها به هم برخورد می‌كنند، جايی كه جهان‌وطنی بودن، هويّت‌آفرين نيست آنقدر كه وضعيت عادی زندگی هست. يک وقتی چنين جاهايي زياد بودند. در آستانه قرن بيستم، شهرهای بسياري بودند، متشكل از جماعات و محلات مختلف كه به زبان‌های مختلف حرف می‌زدنند. اغلب‌شان ناسازگاری و گاه‌گداری هم ستيز داشتند؛ اما بالاخره به نحوی با هم كنار می‌آمدند و هم‌زيستی داشتند. سارايوو يك نمونه‌اش است و اسكندريه هم نمونه ديگرش. طنجه (مراكش)، سالونيكا (مقدونيه)، اُدِسا، بيروت و استانبول در حد اعلا و نيز شهرهای كوچک‌تری مثل چرنوويتس (اوكرائين) و اوژگورود (بين مجارستان و اوكرائين) از جمله اين شهرها هستند. طبق معيارهای همر¬نگ جماعت‌سازی آمريكاي، نيويورک در بعضی جنبه‌هايش به اين شهرهای جهانی از دست رفته شباهت‌هايی دارد و به همين دليل است كه من آن را برای زندگی انتخاب كرده‌ام.

يقيناً اين كه كسی انتخاب می‌كند همواره در مرزها / حاشيه بماند از جهاتی حاكی از آسان‌گيری اوست. چنين ادعايی را تنها كسانی می‌توانند بكنند كه امتيازات خاصي داشته باشند. بيشتر آدم‌ها، بيشتر وقت‌ها ترجيح می‌هند كه ديده نشوند، زیرا در امان نيستند. وقتی باقی همه شيعه‌اند بهتر است كه او هم شيعه باشد. وقتی همه كس در دانمارک قدبلند و سفيداند، آنگاه كيست كه دلش بخواهد كوتاه و سيه‌چرده باشد، اگر اساساً حق انتخابی داشته باشد. حتی در جوامع باز و دموكراتيک، تنها آدم‌های سرسخت و يک‌دنده قادر خواهند بود عالمانه و عامدانه با جماعت ناهمرنگ باشند، به‌ويژه اگر جامعه كوچک باشد.

اما اگر در حاشيه‌ها و لبه‌های مرزی به دنيا آمده باشی كه راه‌های مختلفی از آن می‌گذرند و ـ به بركت برخوردار بودن از يک قرارداد كار دائم در برخی از مؤسسات دانشگاهی ـ آزادانه بتوانی جای خود را در آنجا حفظ كنی؛ در نظر من بی تردید موقعيت خوبی به دست آورده‌ای. چه كسی بهتر از خود انگليسی‌ها، انگلستان را می‌شناسد؟ اگر يكی‌انگاری و همذات‌پنداری با جماعتی كه از آن برآمده‌ام برای حس خود بودنم اساسی بود، احتمالاً در انتقاد از اسرائيل سخت ترديد روا می‌داشتم، “دولت يهود”، “مردم من”. روشنفكرانی كه احساس تعلق بيشتری دارند، بی آن که بدانند و بدون قصد خودسانسوری می‌کنند. آنها پيش از آنكه دست خود را رو كنند، دو بار فكر می‌كنند.

برخلاف مرحوم ادوارد سعيد، من باور دارم كسانی را كه می‌دانند “حُبّ وطن” چيست و چه معنايی دارد. هم آنها را می‌فهمم و هم حتی با ايشان همدلی دارم. من چنين احساساتی را درک‌ناشدنی و نابجا نمی‌دانم؛ اما خودم چنين احساساتی ندارم. طی ساليان دراز، چنين وفاداری‌های بی‌قيد و شرط و سفت و سختی (به يک كشور، به خدا، به يک انديشه، يا به يک فرد) همواره مرا ترسانده‌‌اند؛ کشیدن روكش نازكی از تمدن بر روی آنچه ممكن است ايمانی كاملاً توهم‌آلود در جامعه بشری ما باشد. اما در هر حال، موهوم باشد يا نباشد، ما ناگزير بايد دو دستی به آنها بچسبيم. به يقين، همين گونه ايمان‌ها و محدوديت‌هايی كه پيشِ روي خطاكاری‌ها و زشت‌كرداری‌های بشر می‌گذارند، نخستين چيزی است كه به هنگام جنگ‌ها يا اغتشاشات داخلی سر بر می‌كشد.

گمان دارم كه ما در حال ورود به دوره خطيري هستيم. فقط تروريست‌ها و بانكداران و تغييرات آب و هوايی نيستند كه تأثيرات مخربی بر احساس امنيت و ثبات ما دارند. جهانی شدن، خود منبع ترس و نگرانی و بی‌اعتمادی ميلياردها تن از مردمانی است كه برای محفوظ ماندن از پیامدهای آن، دل به رهبران خود بسته‌اند. “هويّت‌ها” با سختی و بی‌جانی خواهند باليد و در عين حال فقيران و آنهایی که از دهلی تا دالاس جلای وطن کرده‌اند هر دم بر ديوارهای بالارونده جوامع محصور، بيهوده مشت می‌کوبند.

دانماركی يا ايتاليايی بودن، آمريكايی يا اروپايی بودن تنها يک هويّت نخواهد بود؛ طرد و سرزنش طردشدگان خواهد بود. اين وضع، اگر نگوييم كه بايد از بين رود و دگرگون شود، بايد لااقل به حال اول خود برگردد: امتيازات شهروندی و حفاظت از حقوق دارندگان كارت اقامت، همچون برگی برنده در بازی سياست به كار برده خواهند شد. عوام‌فريبان غيرقابل تحمل در دموكرا‌سی‌های جاافتاده تقاضای برگزاری “آزمون‌های مختلف دانش و زبان و نگرش خواهند كرد تا معلوم شود كه آيا نورسيدگان شايستگي دريافت “هويّت” بريتانيايی يا هلندی يا فرانسوی را دارند يا خير. همين حالا هم همين كارها را می‌كنند. در قرن “قشنگی” كه پيش رو داريم تساهل و رواداری و حاشيه‌ها را از دست خواهيم داد: مردم حاشیه‌ای، مردم من را از دست خواهيم داد.

—————
©Tony Judt
اين قطعه بخشی از رشته خاطرات تونی جات است

 
Tehran Review
کلیدواژه ها: , , | Print | نشر مطلب Print | نشر مطلب


What do you think | نظر شما چیست؟

عضویت در خبرنامه تهران ریویو

نشانی ایمیل

Search
Most Viewed
Last articles
Tags
  • RSS Unknown Feed

  • video
    کوچ بنفشه‌ها

    تهران‌ریویو مجله‌ای اینترنتی، چند رسانه‌ای و غیر انتفاعی است. هدف ما به سادگی، افزایش سطح گفتمان عمومی در مورد ایده‌ها، آرمان‌ها و وقایع جهان امروز است. این مشارکت و نوشته‌های شما مخاطبان است که کار چند رسانه‌ای ما را گسترش داده و به آن غنا و طراوت می‌بخشد. رایگان بودن این مجله اینترنتی به ما اجازه می‌دهد تا در گستره بیشتری اهداف خود را پیگیری کرده و تاثیرگذار باشیم. مهم‌تر از همه اینکه سردبیران و دست‌اندرکاران تهران‌ریویو به دور از حب و بغض‌های رایج و با نگاهی بی‌طرفانه سعی دارند به مسایل روز جهان نگاه کرده و بر روی ایده‌های ارزشمند انگشت بگذارند. تهران ریویو برای ادامه فعالیت و نشر مقالات نیازمند یاری و کمک مالی شماست.