Home

Titleواکاوی جنبش‌های اجتماعی

انقلاب در زمانه نامناسب

5 May 2013

■ آصف بیات

سال 2011 که بود، مردم (در غرب) خیزش های اجتماعی عرب را به فال نیک گرفته بودند. رویدادهایی دوران-ساز که انتظار می رفت خاطره بزرگِ سیاسی این زمانه باشد. وسعت دامنه جغرافیایی این خیزش های جمعی خیره کننده بود. کمی بعد از آن هم جنبش اشغال در آمریکا آغاز شد. مجموعه این رویدادها برای ناظران آن شکی باقی نگذاشت که با پدیده ای بی سابقه روبرو شده اند. “چیزی کاملا نو”. جنبشی بدون نام، با انتهایی نامعلوم. انقلاب هایی که مسیری جدید برای رهایی را نشان/ندا می دادند. الن بدیو، معتقد بود میدان تحریر و تمام جنب و جوش های آن- درگیری ها، سنگر بندی ها، کمپ زدن ها، غذا پختن ها، بحث و جدل ها و رسیدن به حال زخمی ها- شروع موج “کمونیسم جنبش” است. راه بدیلی برای دولت های دموکراتیک و تمامیت خواهِ مرسوم. مفهومی جهانی که منادی قواعد جدیدی برای بازی سیاست بود. انقلابی به معنای واقعی کلمه. اسلاوی ژیژک معتقد بود تنها این رویدادهای سیاسیِ کاملا جدید، بدون سازمان دهیِ هژمونیک و رهبران کاریزماتیک می توانست به چیزی که او “جادوی تحریر” می نامید، منجر شود. برای هارتس و نگری بهار عربی، تظاهرات های خشمگین در اروپا و جنبش اشغال وال استریت در آمریکا همه نشانگر اشتیاق فراوان آحاد مردم برای رسیدن به یک “دموکراسی واقعی” بود. پس به طور خلاصه می توان گفت که در اذهان متفکران غربی این جنبش ها، “انقلاب های جدید جهانی” تلقی می شدند.

utopia_in_four_movements_filmstill5_utopiasign

در نو بودن این جنبش ها شکی نیست. اما این نو بودگی چه چیزی را درباره طبیعتِ این خیزش های سیاسی به ما نشان می دهد؟ و بر چه ارزشی در آن ها دلالت دارد؟ در حقیقت، می توان گفت در حالیکه در اروپا و آمریکا متفکران آنقدر با اطمینان در مدح انقلاب های پرشور عربی حرف می زدند، فعالان سیاسی و متفکران عرب خود نسبت به آینده انقلاب های شان دل نگران بودند. برخی نگران بازگشت به سازوکارهای قدیمی و برخی دیگر نگران دزدیده شدن انقلاب توسط گروه های فرصت طلب. امروزه، دو سال پس از سقوط دیکتاتورها در تونس، یمن و مصر، هیچ گونه تغییر پرثمری در ساز و کار دولت و پایگاه های نخبگانِ قدیمیِ قدرت ایجاد نشده است. پلیس، ارتش و دستگاه قضایی، رسانه های جیره خوارِ دولت، نخبگان اقتصادی و شبکه قدیمی احزاب، همه و همه به نسبت های مختلف دست نخورده باقی مانده اند. اینکه رهبران نظامی موقت مصر اعتصاب ها را ممنوع اعلام کرده و بیش از دوازده هزار فعال سیاسی را به دادگاه فراخواندند، نشان می دهد که طبیعت این انقلاب ها خاص و همچنان ناشناخته است.

اگر انقلاب را به طور خلاصه، تغییر ماهیتِ رادیکال و سریع دولت، در اثر جنبش های محبوب مردمی تعریف کنیم، این واکنش های متضاد (تعریف و تمجید در مقابل دل نگرانی و افسوس)، نمایانگر واقعیتِ دوگانه انقلاب های عربی است. مهر تاییدی است بر فاصله ای عمیق بین دو بعد کلیدی انقلاب: یعنی جنبش و تغییر. روایت خوش بین ها مشخصا بر بعد حرکت در انقلاب تمرکز می کند. یعنی بر دوره های مهیج همبستگی و ایثار مردمی، دگرخواهی و هدف جمعی مشترک. توجه متولیان این دیدگاه، تنها بر لحظات خارق العاده و مشترک در” بسیج های مردمیِ انقلابی” متمرکز است. هنگامی که گرایش ها و رفتارها ناگهان تغییر ماهیت می دهند. نابرابری های جنسیتی کاهش می یابد، اختلافات قومی – مذهبی و خودخواهی محو می شود و طبقات مختلف اجتماعی توانایی زیادی برای فعالیت های ابتکاری، خود-سازمانی و تصمیم گیریِ دموکراتیک از خود نشان می دهند. البته منکر این نباید شدکه این لحظاتِ شگفت آور شایسته ثبت و تحسین اند. اما تاکیدِ زیاده از حد بر بعد جنبش انقلاب، وضعیتِ بعد تغییر آن را در سایه قرارداده است. و باعث شده هیچ کس از اوضاع داخلی واقعی این کشورها پس از سقوط دیکتاتورهای شان خبر نداشته باشد. باید توجه داشت که ادامه این روند، ممکن است تضادهای درونی این جنبش ها را همچنان در سایه نگه دارد. تضادهایی برآمده از زمانه جدید سیاسی که در آن روایت های کلان و آرمانشهرهایِ رهایی بخش جای خود را به پروژه هایی در ابعاد خرد ، شبکه های عمودیِ سست پایه داده اند.

استراتژی هایی برای تغییر

آیا با این اوصاف، ما واقعا در عصر انقلاب ها زندگی می کنیم؟ در جواب باید گفت که به نوعی بله. بحران لیبرال دموکراسی غربی و فقراقتصادی بسیاری از دولت ها در نقاط مختلف جهان، تنگنایی سیاسی پدید آورده است. تنگنایی که نیاز به تغییرات جدی را ناگزیر می نمایاند. به این موارد باید نابرابری های روزافزون و کمبودهایی که بخش وسیعی از مردم جهان، بویژه در سطوح تحصیلکرده و کارآزموده، از آن رنج می برند را هم اضافه کرد. دیوید هاروی، یک دهه پیش اعلام کرده بودکه جهان، بیش از همیشه به یک “مانیفست کمونیسم” نیاز دارد. با وجود گذشت زمان جهان امروز هنوز هم بینش و ابزار لازم برای تحقق تغییراتی بنیادین را ندارد. به عبارت دیگر می توان گفت که این زمانه، نه زمانه انقلاب، که بیشتر دوران تضاد است. زمانه ای که در آن احتمال وقوع” انقلاب به معنی تغییر ” به شدت کاهش یافته و “انقلاب به عنوان جنبش ” اهمیت بیشتری یافته است. ناآرامی های کشورهای عربی بیانگر این ناهنجاری است. پس جای تعجب ندارد که مسیر این کشورها یادآور هیچکدام از راه های مرسومِ تغییر سیاسی، یعنی قیام و اصلاح، نیست. این شامل کشورهای سوریه و لیبی که در آن ها جنگ های انقلابی، با اسانس دخالت نظامی خارجی در گرفت هم می شود. با این تفاصیل می توان گفت که این جنبش ها، به نظر طبیعتی خاص خودشان را دارند.

جنبش های اجتماعی و سیاسی که دغدغه اصلاح دارند، از دیرباز خط سیر مشخصی داشته اند. به این ترتیب که معمولا با استفاده از نهادهای خودِ دولت، مبارزه ای استوار آغاز می کنند، تا فشار برای اصلاحات را بر رژیم فرسوده افزایش دهند. با تکیه بر قدرت اجتماعی و بسیج طبقات عامه، و اغلب به شکل ارائه بسته های مذاکراتی، مخالفان می توانند نخبگان قدرت را وادار به اصلاح قوانین شان کنند. در این مسیر، در نهایت تغییر در چارچوب چیدمان سیاسی موجود روی می دهد.گذار به دموکراسی در کشورهایی مثل برزیل و مکزیک در دهه 1980 چنین طبیعتی داشت. رهبران جنبش سبز در ایران هم چنین مسیر اصلاحی را دنبال می کردند. در این مسیر، ممکن است شدت، عمق و دامنه اصلاحات متفاوت باشد. همچنین ممکن است تغییرات در سطح باقی بماند. اما اگر اصلاحی در قانون اساسی، نهادها و بعد فرهنگی- سیاسی روی دهد، می تواند بسیار عمیق باشد. در عوض در مسیر شورش (در مقابلِ مسیر اصلاح) به شکل گیری مبارزات و تسریع ریتم تدریجی آن، افزایش قدرت و نفوذ رهبری شناخته شده، ساختار سازمانی و طرح اولیه برای نظم نوین سیاسی نیاز است. در حالیکه رژیم، نیروهای ارتش و پلیس را به کار می گیرد تا در مقابل تغییر مقاومت کند، شکاف ها در بدنه حکومت شروع به شکل گیری می کنند. نیروهای انقلابی فشار خود را بیشتر کرده و معمولا از نیروهای حکومت هم تعدادی را جذب خود می¬کنند. به این ترتیب سایه ای از یک دولت مستقل را شکل می دهند و ساختارهای بدیلِ قدرت می سازند. این روند، حکمرانیِ مقتدرانه دولت بر مناطق خود را به چالش می کشد و در کشور وضعیت دوگانگی قدرت را، بین دولت و مخالفان بوجود می آورد. این در حالی است که مخالفان را معمولا افرادی کاریزماتیک رهبری می کنند. لنین، مائو، کاسترو، خمینی، والسا و هاول از این گونه رهبران اند. در آخر اگر انقلاب قرار باشد اتفاق بیافتد، نبردی خونین در می گیرد و نیروهای انقلابی قدرت را بدست می آورند و به وضعیت دوگانگی قدرت خاتمه می دهند. سپس ارگان های قدیمیِ مرجع قدرت را منحل و ارگان های جدیدی را جای آن ها تثبیت می کنند.

در این گونه موارد، ما شاهد سقوط کامل دولت هستیم. که شامل روی کار آمدن پرسنل جدید، ایدئولوژی و شیوه بدیل حکومت گری می شود. از نمونه های این روند می توان به انقلاب سال 1959 در کوبا، انقلاب ساندینیستا در نیکاراگوئه و انقلاب اسلامی در ایران، هر دو در سال 1979، اشاره کرد. رژیم قذافی هم با همین جنس از انقلاب روبرو شد. مخالفان او در نهایت، البته با کمک نیروهای ناتو، توانستند کنترل بن قاضی را در درست بگیرند و از آن جا هم تریپولی را فتح کنند.

راه سومی هم برای انقلاب وجود دارد که ما آن را “ریزش رژیم از دورن ” می نامیم. به این ترتیب که شورش کوچکی پهنای بیشتری می یابد و به دنبال آن اعتصابات سراسری و دیگر اشکال نافرمانی های مدنی رخ می دهد. یا اینکه مخالفان جنگی انقلابی با دولت به راه می اندازند و هر روز بیشتر به پایتخت نزدیک می شوند. در این صورت، دولت در انتها از درون فرو می ریزد و هرج و مرج کامل کشور را فرا می گیرد. سپس نخبگانِ قدرت، اغلب به شکل آشفته ای، جاهای خالی قدرت را با استفاده از نیروهای نابلد و بی تجربه پر می کنند. رژیم چائوشسکو در رومانی در سال 1989 در میان ناهنجاری و خشونت شدید سیاسی، به همین شکل فرو ریخت. پس از آن بدنه قدرتی که توسط “جبهه رستگاری ملی” به رهبری یان ایلیسکو سرکار آمد، نظم سیاسی-اقتصادی بسیار متفاوتی داشت. در هر دو حالتِ”شورش” و “ریزش از درون” در انقلاب ها، مبارزه هایی که سودای تغییر در سر دارند، برخلاف شکل اصلاح طلبانه، بیرون از نهادهای دولتی مبارزه می کنند.

جنبش هایی یگانه

نکته قابل توجه در این میانه این است که انقلاب های یمن، مصر وتونس یادآور هیچ کدام از این مسیر ها نبودند. اولین وجه تمایزی که توجه را جلب می کند، سرعتِ آن هاست. سرعت به نتیجه رسیدن خیزش هایِ جمعیِ قدرتمند در مصر و تونس بسیار زیاد بود. مخلفان در تونس طی یک ماه، و مصر تنها در هجده روز موفق شدند حکمرانان اقتدارطلب قدیمی را براندازند و بسیاری از نهادهای مرتبط با آنان، مانند احزاب سیاسی، مجلس و تعدادی از وزارت خانه ها را منحل کنند. نکته جالب تر این است که این دستاوردها نه تنها سریع، که با روشی به نسبت صلح آمیز محقق شدند. اما این پیروزی هایِ سریع، برخلاف شورش های طولانی در لیبی و یمن، یا در بحرین و سوریه – که هنوز ادامه دارد- به جبهه مخالفینِ پیروز فرصت نداد که بدنه سازمان دهی شده ای برای کنترل اوضاع تشکیل دهند. هرچند حتی مطمئن نیستیم که در این اندیشه بوده باشند. در عوض، نیروهای انقلابی در مصر کار انجام اصلاحات را به نهادهای باقی مانده از دولت قبلی، مثل ارتش، سپردند. اصلاحاتی که شامل تغییر در قانون اساسی، برگزاری انتخابات، تضمین فعالیتِ آزاد سیاسیِ احزاب و ساماندهی حکومتی دموکراتیک بود. ناهنجاری این انقلاب ها درست در همین نکته نهفته است. آن ها شخصیت اجتماعی بزرگی از خودشان نشان دادند، اما فاقد اقتدار سازمانی بودند. همچنین سطح هژمونی شان قابل ملاحظه بود، اما در حقیقت حکمرانی نکردند. بنابر این، رژیم های پیشین به درجات مختلف دست نخورده باقی ماندند. پس از انقلاب، در این کشورها نهادهای دولتی انگشت شماری شکل گرفت که بتواند خواسته های انقلابیون را پیگیری کند.کنترل هر نهادی هم که تشکیل می شد را نه انقلابیون، که فرصت طلبان بدست می¬گرفتند. یعنی آن دسته از جناح ها و احزاب سیاسی که در هنگام مبارزات انقلابی، در کناره به تماشا ایستاده بودند. این درست است که انقلاب های سال 1989 در اروپای مرکزی و شرقی نیز بسیار سریع و با شیوه مبارزه صلح طلبانه به وقوع پیوست. انقلاب در آلمان شرقی ده روزه و در رومانی تنها در 5 روز به ثمر نشست. اما تفاوت این دو گروه در این است که انقلابیون اروپایی توانستند نظام های سیاسی و اقتصادی خود را از پایه تغییر دهند. این مساله را می توان این طور توضیح داد که در انقلاب های اروپا، تفاوت بین داشته های مردم- یعنی دولت کمونیست تک حزبی و اقتصاد دستوری- و خواسته هایشان- یعنی لیبرال دموکراسی و اقتصاد بازار- آنقدر زیاد بود که برای تغییر، گریزی از انقلاب نبود. در حالیکه در تونس و مصر مرزهایِ خواسته هایِ انقلابیون- یعنی تغییر، انقلاب و عدالت- چنان به سستی تعریف شده بود که حتی ضد انقلابیون هم می تونستند به آن ها استناد بکنند. بر این اساس تجربه های مصر و تونس، بیشتر یادآور انقلاب گل سرخ سال 2003 در گرجستان و انقلاب نارنجی سال 2004 در اوکراین است. زیرا که در هر دو، یک جنبش عظیم و مردمی توانست دولت های فرسوده و فاسد را به زیر بکشاند. پس می توان گفت که در این نمونه ها، تغییر بیشتر اصلاحی بوده است تا انقلابی.

انقلاب های عرب وجوه بسیار امیدوار کننده ای هم داشتند. در مصر، کارگران درخواست تشکیل اتحادیه های مستقل جدید را کردند. تاسیس “ائتلاف انقلاب 25 ژانویه کارگران”، مهر تاییدی بر اصول انقلاب- آزادی، تغییر و استقلال- بود. خرده کشاورزان می خواستند سندیکاهای مستقل خود را داشته باشند. زاغه نشینان قاهره اولین سازمان خودمختار خود را تاسیس کردند. دانشجویان برای ارتقای سطح زندگی زاغه نشینان تلاش هایی کردند. پروژه های مدنی بر عهده گرفتند و اعتبار و غرور خود را احیا کردند. دانش آموزان به خیابان ها ریختند و از وزیر آموزش خواستند که در دوره تحصیلی آن ها تغییراتی ایجاد کند.گروه های جدیدی تشکیل شد تا به مسئولین دولت جدید برای باقی ماندن در مسیر اصلاح فشار بیاورند. از نمونه این گروه ها می توان به “جبهه انقلابی تحریر” در مصر و “هیات عالی برای درک اهداف انقلاب” در تونس اشاره کرد. این فعالیت ها به بهترین شکل سطحِ بالایِ بسیجِ عمومیِ خاصِ آن روزهای استثنایی، حس خارق العاده آزادی، عطش خود شناسی، رویای برپایی نظام عادل اجتماعی و به طور خلاصه علاقه به”تمام چیزهای جدید”را نشان می دهد. روح واقعی انقلاب مصر در دل این تحرکات نهفته است. اما همچنان که لایه های عظیم مردمی از نخبگان جامعه پیشی می گرفت، ناهنجاری اصلی این انقلاب ها- یعنی اختلاف عمیق بین میلی انقلابی به نو شدن در برابر علاقه به شیوه اصلاح – هم آشکارتر می شد.

انقلاب های اصلاح گونه

با توجه به آنچه گفتیم، و اکنون پس از گذشت دو سال از سقوط بن علی و مبارک، چگونه می توان شورش های کشورهای عربی را تفسیر کرد. پیرو آن اتفاقات، سلاطین کشورهای مراکش و اردن دست به اصلاحات سیاسیِ پیشگیرانه محدودی زده اند. در مراکش با اصلاح قانون اساسی، رئیس حزب اکثریت اجازه تشکیل دولت پیدا کرد. در سوریه و بحرین مبارزه مخالفان علیه قوه قهریه دولت به درازا کشیده است و نتایج آن هنوز نامعلوم است. رژیم لیبی طی جنگی خونین سقوط کرد. اما طبیعت خیزش های مردمی در تونس، مصر و یمن به شکلی است که نه می توان آن ها را با اطمینان انقلاب خواند و نه اصلاح. در عوض، شاید بهتر باشد برای این دسته از تحولات، شاخه جدایی با عنوان “انقلاب های اصلاح گونه” در نظر بگیریم. به معنی انقلاب هایی که اصلاح را از طریق نهادهای دولت موجود دنبال می کنند.

از ویژگی های اصلی این گونه انقلاب ها، پارادوکسیکال بودنِ طبیعت شان است و از امتیازات خاص شان گذارِ منظم، گریز از خشونت، تخریب و هرج و مرج. عواملی که اغلب باعث می شود بهای انقلاب بسیار سنگین تر شود. این امتیازات باعث می شوند دیگر شاهد دادگاه ها، حکومت وحشت و افراط گرایی انقلابی نباشیم. با این حال امکانِ تغییر ماهیت کامل دولت از طریق اصلاحات منظم، به بسیج مداوم و هشیاری سازمان های اجتماعی- از قبیل سطوح مردمی، انجمن های مدنی، اتحادیه های تجاری، جنبش های اجتماعی و احزاب سیاسی – در پیگیری مستمر اصلاحات بستگی دارد. در غیر این صورت “انقلاب های اصلاح گونه” خود همیشه در معرض خطر ضد انقلاب هستند. بخصوص به این دلیل که نتوانستند انقلاب را به سطح نهادهای کلیدی و قدرت دولتی ببرند. در این گونه موارد می توان تصور کرد که چگونه مراکز قدرت قبلی، زخم خورده از شورش های مردمی، بسختی تلاش می کنند دوباره متحد شوند، علیه انقلابیون تبلیغات منفی به راه بیاندازند و خرابکاری کنند. به علاوه آن ها اغلب سعی می کنند با ایجاد هرج و مرج و بی ثباتی، ترس و بدبینی در جامعه به راه بیاندازند و باعث شوند اذهان عمومی مردم از امنیت موجود در دوران دولت سابق، به نیکی یاد کنند. در نهایت مسئولین رده بالای حکومتی سابق، روسای پیشین احزاب، تجار قدرتمند، و ماموران سرویس های امنیتی ممکن است به نهادهای قدرت جدید نفوذ کنند و با استفاده از تبلیغات زمینه را به نفع خود تغییر دهند.

در یمن نیز با وجود اینکه حس نو آزادی و امکان فعالیت آزاد سیاسی نوید تحقق اصلاحات را می دهد، عناصر اصلی دولت قبلی دست نخورده باقی مانده اند. شکی نیست که گروه های قدیمی حاکم بر تونس و مافیاهای اقتصادی، سعی می کنند به مقابله برخیزند و راه تغییر بنیادی ساختارها را سد کنند. بخصوص که در این راه از حمایت شبکه فشرده منافقین سیاسی و سازمان های اقتصادی هم سود می برند. در مصر”شورای عالی نیروهای مسلح” مسئول سرکوب گسترده، حبس تعداد بسیاری از انقلابیون و انحلال سازمان های حیاتی مخالفین بود. امروز پس از حاشیه نشین شدن نیروهای اصلی انقلابی، بازگشت ریتم زندگی به حالت طبیعی و فاصله گرفتن مردم از شور و حال انقلابی، خطر بازگشت به وضع قبلی، یا اعمال تغییراتی تشریفاتی و فریب گونه در این کشورها بیش از پیش احساس می شود.

زمانه ای متفاوت

چرا انقلاب های اجتماعیِ عرب، به استثناء لیبی و سوریه، دچار این “اصلاح گونگی” شدند؟ چرا نهادهای کلیدی قدرت دست نخورده باقی ماندند و انقلابیون به حاشیه رانده شدند؟ تا حدی دلیلش می تواند همان سرعت سقوط دیکتاتورها باشد که باعث شد این شبهه بین مردم پیش بیاید که انقلاب، بدون آنکه ساختار قدرت را زیر و رو کند به سرانجام رسیده است. همانطور که دیدیم، سرعت اتفاق افتادن این انقلاب ها باعث شد فرصت چندانی برای انقلابیون برای پایه ریزی ارگان های جایگزین قدرت باقی نماند. از این دیدگاه اگر بنگریم، می توان ادعا کرد که این انقلاب ها به نوعی خود- محدودگر بودند. اما نکته قابل توجه دیگری هم هست. انقلابیون به این دلیل خارج از ساختار قدرت باقی ماندند که از ابتدا هدفی برای تسخیر آن نداشتند. هنگامی هم که متوجه اشتباه خود شدند، دیگر منابع سیاسی لازم- یعنی سازمان ها، رهبری و بینش استراتژیک- را مهیا نیافتند. منابعی که برای در دست گرفتن اوضاع و برتری، هم بر نیروهای دولت پیشین و هم بر گروه های فرصت طلبی چون اخوان المسلمین و سلفیون، بسیار حیاتی بود. این دو گروه (اخوانیون و سلفیون) در جریان مبارزات انقلابی نقش بسیار اندکی ایفا کردند، اما از نظر سازمانی آمادگیِ کنترل اوضاع و قبضه کردن قدرت را داشتند. در نهایت باید گفت که تفاوت اصلی انقلاب های عرب با نمونه های قرن بیستمی شان این است که خاص زمانه ای با ایدئولوژیِ متفاوتی هستند.

تا دهه 1990، نظریه پردازان سه سنت اصلی و رایج ایدئولوژیک آن دوران، یعنی ملی گرایی ضد استعماری، مارکسیسم واسلام گرایی، انقلاب را به عنوان تنها راهِ تغییر ترویج می دادند. ملی گرایان- همانطور که در اندیشه های چهره هایی مانند فانون، سوکارنو، ناصر، نهرو و هوشی مین منعکس شده است- سعی کردند نظم اجتماعی جدیدی را بر محورهایی مانند انکار سلطه اقتصادی و سیاسیِ استعمار پیر و بورژوازی کمپرادور برقرار کنند. آن ها با وجود اینکه وعده هاشان بسیار از حد توانایی شان بیشتر بود، توانستند در زمینه هایی چون آموزش و پرورش، بهداشت، اصلاحات ارضی و صنعتی شدن پیشرفت هایی بدست آورند. معیارهایی که در برنامه های توسعه ملی مانند المیثاق (1962) در مصر، معاهده آروشا (1969) و یامونگزو (1971) در تانزانیا بر آن ها تاکید شده بود. آنها در بازسازی دولت و زیر ساخت ها و صورت بندی طبقات اجتماعی موفق بودند. اگرچه به علت ناتوانی شان در رفع معضلِ بنیادیِ توزیع نابرابر ثروت و مایملک، به تدریج مشروعیت خود را از دست دادند. درنتیجه انقلابیونِ ضد استعمارِ سابق به دست اندرکاران نظامِ دولتیِ جدید تبدیل شدند و البته در تحقق وعده هاشان شکست خوردند. در بسیاری از نمونه ها، دولت های تازه استقلال یافته به تدریج به اتوکراسی تبدیل شدند. زیر بار بدهی های سنگین رفتند. و در آخر اگر به دلیل کودتاهای خونین نظامی و دخالت قدرت های امپریالیست سقوط نکرده بودند، مجبور شدند به اجرای برنامه های ساختاریِ تحمیلیِ نئولیبرال تن بدهند. امروزه تنها “جنبش آزادی بخش فلسطین” است که با هدف تحقق استقلال ملی مبارزه می کند.

بدون شک مارکسیسم نیرومند ترین جریان انقلابی دوران جنگ سرد بود. انقلاب های کوبا و ویتنام الهام بخش نسلی به شدت رادیکال بود. چه گوارا و هوشی مین نه در آسیا، آمریکای لاتین و خاورمیانه، که حتی برای جنبش های دانشجویی در آمریکا، پاریس، برلین و رم چهره هایی اسطوره ای بودند. رادیکالیسم در دهه شصت با جنبش های چریکی شناخته می شد. موج جنبش های چریکی پس از ترور پاتریس لومومبا و تشدید آپارتاید به آفریقا هم رسید. در دهه 70 موجی از انقلاب های متکی بر ایدئولوژی مارکسیسم- لنینیسم باعث سقوط دولت های استعماری در موزامبیک، آنگولا، گینه بیسائو و جاهای دیگر شد. با وجود اینکه استراتژی “فوکو “- که توسط چه گوارا طرح ریزی و معرفی شده بود- در آمریکای لاتین جواب نداد، در اواخر دهه 70 در کشورهایی چون گرانادا و نیکاراگوئه کاملا موفق بود. ضمن اینکه انقلاب در السالوادور هم قریب الوقوع می نمود. نیروهای رادیکال در آمریکای لاتین نیز با پیوستن مسیحیان و حتی جمعی از روحانیون کاتولیک، هم پیمانان جدیدی پیدا کردند. در خاورمیانه نهضت آزادی ملی، نیروهای بریتانیا را از خلیج عدن بیرون راند و “جمهوری مردمی یمن جنوبی” را تاسیس کرد. چریک های چپ گرا در ایران، عمان و فلسطین اشغالی نقش های بسیار مهمی در مبارزات انقلابی ایفا کردند. این جنبش های انقلابی علاوه بر آنکه تاثیر غیر قابل انکاری بر حال و هوای روشن فکری غرب داشتند، الهام بخش دانشجویان، کارگران، روشنفکران و جوانان در جنبش می 1968 نیز بودند. در سال 1974 هم “انقلاب میخکی” حکومت دیکتاتوری پرتقال را به زیر کشاند. در نهایت، در حالیکه برخی از احزاب کمونیست در اروپا و جهان در حال توسعه بیشتر و بیشتر به مسیر اصلاح گرایی گرایش یافتند، نیروهای شاخص سنت مارکسیست-لنینیست به استراتژی انقلابی وفادار و معتقد باقی ماندند.

صحنه سیاسی جهان با پایان جنگ سرد و سقوط بلوک شرق به کل تغییر کرد. مفهوم انقلاب به قدری با اندیشه سوسیالیسم در هم تنیده بود که پس از پایان کار آن و تشکیل اتحاد ضد کمونیستی در اروپای شرقی در اواخر دهه 1980 و پیروزی غرب در جنگ سرد، نظریه پردازان شکی نداشتند که پایان عصر انقلاب ها و توسعه دولت محور فرا رسیده است. مردم معتقد شدند که سوسیالیسمِ دولتی، ناکارآمد و سرکوب گر است. چرا که خودمختاری فردی را افزایش می دهد. مجموعه این رویداد ها باعث شد گفتمان انقلاب دچار تغییر شود و دال مرکزی “قدرت دولتی” یادآور خودکامگی و شکست بلوک کمونیست باشد. قدرت گرفتن نئو لیبرالیسم در سال 1979-80 با پیروزی تاچر و ریگان، نقش مرکزی را در این تغییر گفتمان ایفا کرد و پس از آن هم به ایدئولوژی غالب در بسیاری از قسمت های جهان تبدیل گشت. به جای مفاهیمی چون انقلاب و دولت، ان جی او ها، جامعه مدنی، حوزه عمومی و غیره باب شدند. تغییر تدریجی به عنوان تنها راه قابل قبول برای تغییر ماهیت اجتماعی معرفی شد. دولت های غربی و ان جی او ها مصرانه به ترویج این اندیشه ها مبادرت ورزیدند. رشد ان جی او ها در جهان عرب و کشورهای جنوب به شکل مشخص تری نشان می داد که در صحنه سایت در جهان چرخشی دراماتیک رخ داده است. چرخشی از فعالیت اجتماعیِ متکی به منافع جمعی، به خود- محوری فردگرایانه در جهانی رقابتی.

سنت سوم اسلام گرایی انقلابی بود که در مقابل مارکسیسم ظهور کرد، هر چند که شباهت های ماهوی بسیاری با رقیب سکولار خود داشت. از دهه 1970 به بعد جنبش های اسلام گرای جنگ طلب به اندیشه های سید قطب در مبارزه شان با دولت های سکولار جهان اسلام اقتدا کردند. قطب خودش از شاگردان و متاثر از ابوالعلی مودودی، رهبر اسلامگرای هند، بود. مودودی هم بسیار تحت تاثیر نظم سازمانی و تاکتیک های سیاسی حزب کمونیست هند قرار گرفته بود. رساله سید قطب با نام “نشانه هایی در راه”- که در آن مسمانان را به براندازی حکومت های جاهلیت و برپایی نظام راستین اسلامی تشویق می کند- برای مبارزان مسلمان همان قدر الهام بخش بود که “چه باید کرد” اثر لنین. ایده های سید قطب در کتابش راهنمای تاکتیک های گروه های چریکی چون جهاد، جماعت الاسلامیه، حزب التحریر و لاسکار جهاد بود. به علاوه، بعضی از چپی های قدیمی مثل عادل حسین، مصطفی محمدو طارق البشیری به کمپ اسلامگرایان پیوستند و آن ها را به اندیشه های مارکسیسم- لنینیسم هم مجهز کردند. چپ گرایان نقش برجسته ای در پیروزی انقلاب 79 در ایران داشتند. در ایران کتاب سید قطب توسط آیت الله خامنه ای، رهبر کنونی این کشور، ترجمه شده بود.گروه¬های پیرو مارکسیسم-لنینیسم در ایرانِ آن زمان، مانند فداییان خلق و مارکسیست های اسلام گرایی مثل مجاهدین خلق در بسیج گروه های گوناگون مخالفین بسیار موثر بودند. از همه مهمتر اما علی شریعتی، نظریه پرداز مردمی ایران، بود. شریعتی که از شاگردی ژرژ گورویچ، چپ گرای فرانسوی، بود به انقلاب اعتقادی راسخ داشت. در اندیشه او انقلاب ترکیبی از مارکسیسم و اسلام بود. او رویای جامعه بی طبقه خدایی را در سر می پروراند. به این ترتیب می توان گفت که مفهوم انقلاب از عناصر اصلی اسلامگرای چریکی، چه میان سنی ها و چه شیعیان بود. این سنت همیشه آشکارا با شیوه مبارزه گروه هایی مانند اخوان المسلمین در تعارض قرار داشت. گروه هایی که هدفشان دستیابی به قدرت از طریق جذب حمایت کافی مردمی و متدهای صلح طلبانه بود.

در ابتدای قرن بیست و یکم، اعتقاد اسلامگرایان به انقلاب تضعیف شده بود. به عنوان مثال در ایران، حداقل در زمان پیروزی محمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری سال 1997، ایده انقلاب با خرابی و افراط گرایی هم ردیف تلقی می شد. اسلام گرایی که همیشه اسلام را به عنوان یک نظام کامل و راه حلی برای همه مشکلات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تبلیغ می کرد، دچار بحران بود. مخالفان انقلاب معتقد بودند که دولت اسلامی- که توسط رهبران انقلاب ایران، جماعت اسلامی پاکستان و لاسکار جهاد در اندونزی تبلیغ می شد- در عمل هم باعث تخریب اسلام بود و هم دولت. از اواخر دهه 1990 و اوائل دهه 2000 ما شاهد گرایشی بودیم که من بر آن نام “پسااسلام گرایی” نهاده ام. این گروه ها نه تنها سکولار نبودند که بسیار هم مسلمانان معتقدی بودند. با این تفاوت که هدف شان زمینی کردن سیاست های اسلام گرایان از طریق تبلیغ جامعه ای باتقوا، غیر سکولار و انسانی- یعنی ترکیبی از دین داری و حقوق بشر – بود. هرچند که میزان عملگرایی شان در این راستا متفاوت بود. جریان های پسا اسلام گرایی مانند حزب النهضه در تونس، آ.ک.پ در ترکیه و عدالت و توسعه در مراکش، تحت تاثیر اصطلاحات دوران پس از جنگ سرد- مانند جامعه مدنی، عدم خشونت، تدریجی گرایی، و مسئولیت پذیری- هستند. پس به طور طبیعی مسیر اصلاحیِ تغییر را دنبال می کنند.

امیدهای رنگ باخته

بنابراین خیزش های عرب در زمانه ای روی دادند که افول ایدئولوژی های اصلی آن دوران، یعنی اسلام گرایی، ملی گرایی و مارکسیسم-لنینیسم از ایده انقلاب مشروعیت زدایی کرده است. سال های دهه 1970 بسیار زمانه متفاوتی بود. یادم است که با دوستانم در حالیکه در محله های شمال تهران می گشتیم، در این باره بحث می کردیم که چگونه کاخ های شاه را تسخیر و عمارت های اشرافی را بین مردم تقسیم کنیم. ما نسلی بودیم که به انقلاب فکر می کردیم. اما در خاورمیانه امروز دیگر کمتر کسی به این راه برای تغییر فکر می کند. فعالان سیاسی اندکی در جهان عرب استراتژی مشخصی برای انقلاب کردن داشته و دارند. گر چه شاید رویایش را در سر می پروراندند. به طور کلی امروزه میل بیشتری برای اصلاح یا تغییر در نظام سیاسی موجود وجود دارد. در تونس کمتر کسی به انقلاب فکر می کرد. در واقع و به قول کسی، در دولت پلیسی بن علی، دستگاه امنیتی دچار نوعی مرگ سیاسی شده بود.

جنبش های 6 آوریل و کفایه در مصر، با وجود تاکتیک های نوآورانه شان، در بطن خود طبیعتی اصلاح گرانه داشتند. چرا که استراتژی مشخصی برای براندازی دولت نداشتند. طبق گزارش ها، بعضی از فعالانشان در آمریکا، قطر و صربستان برای ساماندهی تظاهرات های بدون خشونت، شبکه سازی و نظارت بر انتخابات آموزش دیده بودند. در نتیجه بعد از اینکه هیجان خیزش ها فروکش کرد، مشخص شد که آنچه در مصر اتفاق افتاده بیشتر انقلابی اصلاح گونه بوده تا انقلاب. یعنی جنبشی که تلاش کرده تا حکومت فاسد را به اصلاح خود وادار کند.

در حقیقت، مردم ممکن است طبیعت انقلاب ها را بشناسند یا نشناسند. وقوع خیزش های بزرگ مردمی ربط چندانی به تئوری پردازی ها ندارد. نمی توان این خیزش ها را برنامه ریزی کرد، هر چند که مردم باور دارند مبارزاتشان برنامه ریزی شده است. انقلاب ها خیلی به سادگی اتفاق می افتند. اما اینکه ایده ای درباره انقلاب در ذهن آن ها باشد یا نه، مستقیماً بر نتیجه انقلاب تاثیر می گذارد. خصلت اصلاح گونگی انقلاب های عرب، دست کم به این معنی است که آن ها ناتمام باقی مانده اند. زیرا که نهادهای دولت قبلی، در کنار فرصت طلبانی مثل اخوان المسلمین و سلفی ها همچنان به استثمار انقلاب و مانع تراشیدن بر سر راه تغییرات ماندگار ادامه می دهند. این حال و روز برای کسانی که انقلاب مدیون شان است، می بایست بسیار دردناک باشد.

شاید یادآوری اینکه تقریبا تمام انقلاب های بزرگ قرن بیستم مانند انقلاب کوبا، ایران، چین و روسیه- که موفق شدند رژیم های خودکامه گذشته را کاملا محوکنند- خود نیز دقیقا در همان چاه افتادند، مرحمی بر درد انقلابیون عرب باشد. یکی از دیگر آثار جانبی انقلاب های رادیکال بی نظمی شدید و فلج شدن قدرت اجرایی است. و لذا مصری ها و تونسی ها چندان نباید به انقلاب لیبی- که در آن حکومت قذافی به شکل خونین و وحشیانه ای سقوط کرد- حسادت بورزند. ترکیب خشونت قذافی و علاقه غربی ها به نفت لیبی، نتیجه اش طغیان وحشیانه ای بود که به کمک نیروهای ناتو به سرانجام رسید و به دوران حکومت مستبدانه قذافی پایان داد. با این حال دذ لیبی هم مسئولین جدید دولتی هنوز سیاست های روشن و جامعی ارائه نکرده اند و مجمع انتقال ملی هویت اغلب اعضا و پروسه تصمیم گیری هایش را مخفی نگه داشته است.

در لیبی شکاف درونی بین اسلامگرایان و سکولارها، ناتوانی دولت جدید در کنترل قاطع بر گروه های نظامی گوناگون و اداره امور نشان می دهد که این کشور تا زمانی که قدرت از مجمع گذار ملی به دولت انتخابی مدنی انتقال نیابد، کاستی های زیادی در زمینه امنیت، اداراه امور و تامین زیر ساخت های اصلی را تجربه خواهد کرد.

هدف ما این نیست که اعتبار و ارزش انقلاب های رادیکال را پایین بیاوریم، چرا که این انقلاب ها وجوه بسیار مثبتی هم دارند. از جمله آشکارترین آن ها می توان به حس بدیع آزادی، برقراری آزادی بیان و امکانات بی انتها برای تحقق آینده ای بهتر اشاره کرد. اما باید توجه داشت که براندازی یک رژیم خودکامه به خودی خود متضمن روی کار آمدن دولتی عادل نیست. در واقع، بسیاری از اوقات انقلاب های رادیکال ایدئولوژیک در بطن خود نطفه حکومت های توتالیتر را می پرورانند. در عوض، انقلاب های اصلاح گونه ممکن است امکان و فضای بهتری برای تحکیم پایه های یک دولت دموکراتیک انتخابی فراهم کنند. چرا که به قاعده نمی توانند قدرت دولتی را به طور کامل قبضه کنند. در عوض ظهور مراکز چندلایه قدرت- شامل ضد انقلاب ها- می تواند افراط نخبگان سیاسی جدید را کنترل هم بکند. بنابراین احتمال کمتری می رود که اخوان المسلمین در مصر و حزب النهضه در تونس بتوانند مانند پیروان خمینی در ایرانِ پس از انقلاب قدرت را کاملا قبضه کنند. دقیقا به دلیل اینکه منافع متضاد، منجمله منافع مسئولین دولت قبلی همچنان زنده و فعال باقی مانده است. شاید بد نباشد برای توصیف پدیده های بررسی شده در کشورهای عرب، به دیدگاه متفاوتی از ریموند ویلیامز رجوع کنیم. ویلیامز این انقلاب ها را “انقلاب های بلند مدت” نام می دهد. به معنی پروسه دشوار تغییر ماهیت کامل اقتصادی، سیاسی و انسانی. که شامل عمیق ترین ساختارهای روابط و احساسات انسانی می شود. در نتیجه به جای تلاش برای دستیابی به نتایج سریع و یا نگرانهای منفعت طلبانه شخصی، شاید بهتر باشد به انقلاب های عرب به چشم انقلاب هایی بلند مدت بنگریم که نتایج شان پس از تثبیت شیوه های متفاوت بینش سیاسی در این کشورها، ده یا بیست سال بعد به ثمر بنشیند. با این حال دغدغه های مربوط به تعریف پدیده انقلاب مهم نیست. بلکه دشواری ها و مشکلات سخت ساختار قدرت و منافع متضاد است که اهمیت دارد. چه پروسه انقلاب را بلند مدت یا تغییر ماهیت رادیکال دولت تعریف کنیم، مساله تعیین کننده چگونگی تضمین چرخش بنیادین از نظم سیاسی کهنه و مستبدانه به تغییر واقعی دموکراتیک است بدون آنکه خشونت و بی عدالتی زیادی در این میانه اعمال شود. یک چیز به هر صورت قطعی است. و آن اینکه مسیر انتقال از سیاست سرکوب گر قدیمی به سیاست جدید لیبرال، بدون کوشش مستمر و بسیج عمومی پایدار و مستحکم در هر دو حوزه خصوصی و عمومی، غیر ممکن است. به راستی که انقلاب بلند مدت هنگامی آغاز می شود که انقلاب کوتاه مدت به سرانجام رسیده باشد.

منبع:‌ New Left Review

ترجمه تهران‌ریویو

 
Tehran Review
کلیدواژه ها: , , | Print | نشر مطلب Print | نشر مطلب


What do you think | نظر شما چیست؟

عضویت در خبرنامه تهران ریویو

نشانی ایمیل

Search
Most Viewed
Last articles
Tags
  • RSS iran – Google News

  • video
    کوچ بنفشه‌ها

    تهران‌ریویو مجله‌ای اینترنتی، چند رسانه‌ای و غیر انتفاعی است. هدف ما به سادگی، افزایش سطح گفتمان عمومی در مورد ایده‌ها، آرمان‌ها و وقایع جهان امروز است. این مشارکت و نوشته‌های شما مخاطبان است که کار چند رسانه‌ای ما را گسترش داده و به آن غنا و طراوت می‌بخشد. رایگان بودن این مجله اینترنتی به ما اجازه می‌دهد تا در گستره بیشتری اهداف خود را پیگیری کرده و تاثیرگذار باشیم. مهم‌تر از همه اینکه سردبیران و دست‌اندرکاران تهران‌ریویو به دور از حب و بغض‌های رایج و با نگاهی بی‌طرفانه سعی دارند به مسایل روز جهان نگاه کرده و بر روی ایده‌های ارزشمند انگشت بگذارند. تهران ریویو برای ادامه فعالیت و نشر مقالات نیازمند یاری و کمک مالی شماست.