Home

Titleنقدی بر فیلم "جانگوی رها شده"

سریع‌تر کوئینتین، هیجان! هیجان!

23 Feb 2013

■ راجر ابرت

شخصیت عجیب دکتر شولتز را در نظر بگیرید. یک دندانپزشک دوره گرد که در ارابه کوچک اش کار می کند و پیش از آغاز جنگهای داخلی جنوب مشغول سفر است. با شروع “جانگوی رها شده” ی کوئنتین تارانتینو، ما یک ردیف از برده های زنجیر شده را می بینیم که در جنگلی – که من آن را تاریک و عمیق توصیف می کنم – اسیر شده اند؛ از آن نوع جنگل هایی که در قصه های پریان می بینیم. از ورای این تاریکی و عمق، دکتر شولتز ظاهر می شود؛ فانوس او روی ارابه اش که یک دندان خرگوشی روی سقف آن هست تاب می خورد.

Django_Unchained_wanted-posters

شولتز خودش را با زبان تشریفاتی استادانه ای که در تمام فیلم از آن استفاده می کند معرفی می کند. او بنا به دلیلی فکر می کند که یکی از برده ها ممکن است برای او منافعی داشته باشد. این برده جانگو (جیمی فاکس) است. او برای خرید جانگو – که فکر می کند می تواند در پیدا کرن برادران بریتل به او کمک کند – وارد مذاکره می شود.

قبل از اینکه نوشته را ادامه بدهم، باید سوالی را مطرح کنم: آیا حضور دکتر شولتز در همان جنگل تاریک و وسیعی که جانگو در آن اسیر بود، از میان تمام سرزمین‌های وسیع جنوب، برای شما هم عجیب بود؟ عجیب نیست که مسیر ارابه و برده‌ها که می‌بایست مانند دو کشتی در تاریکی از کنار یکدیگر رد می‌شدند، ناگهان با هم برخورد کنند؟

اجازه بدهید دکتر شولتز را در یکی از چندین معامله‌اش در طول فیلم با انگیزه‌های مالی، رها کنیم. بیایید او را توصیف کنیم. او جادوگری از قصه های پریان است، مردی که از زندگی آدم ها آگاه است، سرنوشت آنها را هدایت کرده، آنها را به موقعیت هایی سوق می دهد که سرنوشتی را که سزاوار آن هستند، دریافت کنند. با این وجود، یک معامله بزرگ با واقعیت در “جانگوی رها شده” وجود دارد؛ که شامل خشونت وحشیانه هم می‌شود، کینگ شولتز مانند دیگر شخصت‌های فیلم، واقعی نیست.

من از اصطلاح امداد غیبی (deus ex machina) استفاده می کنم. از خوانندگان ام که معنی آن را می دانند عذرخواهی می کنم. برای تعداد اندکی که ممکن است معنای آن را ندانند؛ (deus) شخص یا دستگاهی است در یک داستان که از ناکجاآباد ظاهر می شود و راه حلی را پیشنهاد می دهد. به نقل از ویکی پدیا: ” عبارت لاتین (deus ex machina) که به شاعران دستور می دهد هر گز برای حل و فصل توطئه هایشان به یک خدای ماشینی متوسل نشوند. او به آداب و رسوم تراژدی های یونانی اشاره دارد که در آن برای پایین آوردن بازیگری که نقش خدا را بر روی صحنه ایفا می کرد از جرثقیل (mekhane) استفاده می شد. تارانتینو را برفراز ابرها تصور کنید، که دکتر شولتز را وارد “جانگوی رها شده” کرده و از او به عنوان یک دستگاه مفید شگفت انگیز برای هدایت طرح در جایی که باید، استفاده می کند.

در این فیلم دکتر شولتز – که ما هیچوقت او را در حال کشیدن دندان نمی بینیم- یک شکارچی جایزه بگیر در جستجوی مردان فراری است؛ “مرده یا زنده”. مساله‌ای که به مقدار زیادی اطلاعات نیاز دارد، و در فیلم هیچ زمانی برای تحقیق یا کسب اطلاعات صرف نمی‌شود. شولتز نه تنها می داند که جانگو کجاست، بلکه حتا می داند که مردان فراری را که با نام مستعار زندگی می کنند کجا می تواند پیدا کند. او به یک کلانتر شلیک می کند و به آرامی توضیح می دهد که چرا این کار را کرده است. پوستر مردان فراری در کیف پول شولتز تولید می شوند. آگاهی او به تارانتینو اجازه می دهد که صحنه های کاملن سرگرم کننده ای را خلق کند که در آن شولتز خود را وارد دردسرهای بزرگی می‌کند، اما آن‌ها را پشت سر می‌گذارد.

او همچنین دوست و شریک جانگو می شود، آزادی اش را به او بر می گرداند، و پس از گذراندن زمستانی که در آن جانگو برای شکار مردان فراری با او همکاری می کند، برای پس گرفتن آزادی برومهیلدا (کری واشنگتن)،همسر جانگو به او می پیوندد. چرا او این کار را می کند؟ به این دلیل که جانگو را دوست دارد و از برده داری متنفر است. این روشی است که بیان داستان را برای تارانتینو ساده تر می کند.

تارنتینو برای خلق این سرگرمی خیره کننده از سوژه “برده داری” استفاده می کند، همانطور که در فیلم قبلی خود، “حرام‌زاده‌های بی‌شرف” از هولوکاست استفاده کرده بود. در آن فیلم هم با استفاده از لهجه‌ی آلمانی تشریفاتی کریستوف والتز، برای صحبت کردن در تمام موقعیت ها، او را در یک نقش درخشان به کار گرفته بود. تارانتینو عاشق دیالوگ است. او پیش از اینکه کارگردان شود به گفته خودش در فروشگاه های ویدئویی کار می کرد. در این صورت می شود تصور کرد که او تقریبن تمام ویدئوهای آن جا را تماشا کرده. او این شغل را در 1981 رها می کند. پنج سال بعد، من با او در جشنواره کن حرف می زدم؛ جایی که فروشنده مغازه ویئویی از ناکسویل، برای فیلم “داستان عامه پسند” برنده نخل طلای کن شده بود. چیزی که او از آن نمایش های کلاسیک یاد نگرفته است هنر دیالوگ های کوتاه است. شما تقریبن می توانید لذت او را در بازگویی داستان فیلم های مورد علاقه اش در جزییات زیادی که از آنها استفاده می کند ببینید.

از آنجا که “جانگو” مملو از خشونت و رفتارهای متجاوزانه است، هنگام بحث درباره جانگو جا دارد چیزی را که او در کن به من گفته بود، مجددا نقل کنم: “وقتی دارم فیلمنامه ای می نویسم صدای خنده می شنوم. مردم درباره خشونت صحبت می کنند. درباره کمدی چی؟ “داستان عامه پسند” با همه چیزهایی عجیب و غریبی که در خودش دارد چنین روح کمیک مشخصی دارد. برای من بیشترین شکنجه در دنیا تماشای فیلم با تماشاگری است که فکر می کند چون فیلم درباره مرگ است، قرار نیست بخندد و این به همین اندازه درباره “سگ های انباری” هم صدق می کند. برای همین است که من صدای خنده را در ذهن ام می شنوم و صدای سکوت جیرجیرک های مرده را در تماشاگر. می فهمی؟”

الان معنای این حرف را فهمیده‌ام. با این حال در صحنه ای از “جانگوی رها شده”، جایی که ما مزرعه ای درجنوب، که به وسیله هیولای نجیبی به نام کالوین کندی (لئونارد دی کاپریو) اداره می شود را می بینیم، صدای بعضی از جیرجیرک های مرده را در ذهن ام می شنوم. کسی که برای سرگرمی بعد از شام، دو برده را وادار به مبارزه می کند تا جایی که یکی دیگری را بکشد. مبارزه بی رحمانه ای که پوشیده از خون است. برده بازنده مدام فریاد می زند و من تصور می کنم فریاد های زیادی که در سکانس های خشونت آمیز فیلم هست بیش از آن چیزی است که معمولن شنیده می شود. بالاخره مبارزه تمام می شود. ما نمایی از بالای سر برده بازنده می بینیم و چکشی که بوسیله آقای کندی روی زمین انداخته می شود تا برده ای که برنده مبارزه شده است از آن برای تمام کردن کار رقیب اش استفاده کند.

در این صحنه از فیلم، در ذهنم خودم را در حال نوشتن نامه ای به کوئینتین تصور کردم که برایش توضیح می‌دادم چرا از تماشای ادامه فیلم دست کشیدم؛ نامه نوشته نشد. چنین صحنه هایی در اغلب فیلم های تارنتینو وجود دارد. شما کنده شدن گوش پلیس در “سگ های انباری” توسط مایکل مدسن را به یاد می آورید؟ وقتی کوئینتین شروع به ساخت فیلمی می کند، اعتقاد دارم که هدف او این است که به چیزی بالاتر از قله دست پیدا کند.

یک واقعیت انکارناپذیر: من پیش از تعصیلات اخر هفته نوشتم که جانگو با فروش 20 میلیون دلار در جدول باکس آفیس مقام دوم را دارد. هابیت با 17.5 میلیون دلار سوم و بینوایان با با 16 میلیون دلار در مقام چهارم. پرفروش ترین فیلم تعطیلات آخر هفته، فیلم سه بعدی کشتار با اره برقی در تگزاس بود با 23 میلیون دلار. این می تواند گمراه کننده ولی افشاگرانه باشد: فروش جانگو پس از دو هفته 106 میلیون دلار بود.

سکانس مبارزه ای را که توصیف کردم، به یاد آورید. کجای آن خنده دار است؟ تارانتینو گفته است که صدای خنده را در ذهن اش می شنیده است. چرا؟ تصور من این است که چون تمام فیلم درباره ی موضوع حساس و دردناک برده داری است. شاید تارنتینو در برخی صحنه ها به این دلیل می خندد که مخاطب انتظار خشونت دارد اما نه با چنان شدتی.

فیلم منظره های زیبایی دارد. مزارع جنوب در فیلم تارانتینو دشت هایی هستند دربهار، پوشیده شده از ابر با گروهی از برده ها که در چشم انداز ایستاده اند. فیلم او ما را به “کندیلند” می برد. جایی که در آن کالوین کندی وحشی، مالک برومهیلدا ون شافت، همسر جانگو است. برده های مبارز کندی که تا پای مرگ می جنگند، ماندینگو نامیده می شوند و شولتز می گوید که قصد دارد یکی از آن ها را بخرد. او می گوید که مبلغی نیز برای برده زنی به اسم برومهیلدا پرداخت خواهد کرد چرا که برومهیلدا به آلمانی حرف می زند و او آرزو دارد بتواند به زبان مادری اش صحبت کند.

خریدن یک برده مبارزه به عنوان یک داستان پوششی، نکته انحرافی هوشمندانه ای است که کندی آن را باور می کند. این فیلم خیره کننده‌ای است که پرچالش‌ترین نقش آن، همانی است که بیش از همه باعث آزار بیننده می‌شود. کسی که در واقع ریسک نادیده گرفته شدن را می‌پذیرد. ساموئل ال جکسون که در نقش استیفن بازی می کند، ممتازترین و محبوب ترین برده کلوین کندی است. او در نقش سرکارگر و رییس کارکنان کندی‌لند بازی می کند. کندی با او با احترام رفتار می کند و به نظر می رسد که از دید سایر برده ها در حد یک سفیدپوست نژادپرست است، چرا که به نژاد خود خیانت کرده. او نمونه کلاسیک عمو تام است.

فیلم یک سکانس گفت و گو دارد؛ جایی که استیفن و کلوین در پایان روز، پشت درهای بسته استراحت می کنند و مشروب می خورند. در این مکان بسته آنها با هم برابر هستند. به یاد فیلم “Downton Abbey” افتادم و گفت و گوی عالی بین ارلِ گرانتان و سرگارگر کارسون. بدون شک استیفن از بهترین زندگی ممکن برای یک برده در آن دوره برخوردار است، اما به چه قیمتی؟ هیچکس نگاهی تاثیرگذارتر برای تهدید از ال. جکسون ندارد، اما همه ما می‌توانیم ذهن او را بخوانیم زمانی که به جانگو، برومهیلدا و شولتز نگاه می کند، و از میان داستان شولتز برای خریدن برده‌ای با قیمت مضحک، که با او به زبان آلمانی صحبت کند، واقیعت را متوجه می‌شود. اوست که مساله را برای کلوین افشا می کند: در واقع این جانگو است که عاشق برومهیلدا و خواهان اوست.

افشای این حقیقت از سوی استفان به معنی خیانت کردن اوست که در بعضی موارد نفرت انگیزترین کار در فیلم است. چرا که او نه تنها نسبت به دیگران، بلکه نسبت به خودش نیز مرتکب گناه شده است. او می پذیرد که در منجلاب متعفن روح اش خود را به عنوان یک سفید پوست ببیند. نقش استفان در اینش فیلم کارکرد دیگری نیز دارد. فیلمی که نژادپرستی سفیدپوست ها را محکوم می کند، این توانایی را دارد که نژادپرستی سیاه پوست ها را نیز نشان بدهد.

کاراکتر استفان کاراکتر مهمی است، چرا که بینندگان سیاه پوست را وادار به اذعان نقشی می کند که اجدادشان در آن دوره ایفا می کردند. درست همانطور که در زمان معاصر در آفریقای جنوبی رخ داد: سیستمی که در آن یک نفر به ده نفر دستور بدهد، تنها در صورتی ممکن است که عده‌ای از میان آن ده نفر با او همکاری کنند. این واقعیتی سخت و احتناب ناپذیر است. بازی جکسون در این فیلم نه تنها وابسته به استعدادهای بازیگری اوست، بلکه نیاز به شجاعتی دارد برای پذیرش این مساله که او نقشی در این سیستم برده‌داری دارد و بتواند آن نقش را ایفا کند.

استفاده از نام “فون شافت” همچنین نشان دهنده علاقه شرورانه تارنتینو به آوردن اسامی انحرافی و عجیب و غریب در بحبوحه مرگ و خشونت است. و نشانه ای است برای مخاطب که تارانتینو اگاهانه به تقلید تمسخر آمیز روی آورده است.

“جانگو” برای استفاده بیش از حد از اصطلاح “کاکاسیاه” اتهامات زیادی را به تارانتینو وارد کرد. در این فیلم بیش از صد دفعه از این کلمه استفاده شده که قابل درک است، چرا که کلمه ای بوده که پیش از جنگ در جنوب، روزانه، زیاد مورد استفاده قرار می گرفت. این فیلم همچنین به دلیل میزان خشونت غیرقابل باور در آن مورد حملات زیادی قرار گرفت. و به همین خاطر بود که من با نوشتن نامه ای تخیلی به تارانتینو به آن واکنش نشان دادم. بله، این فیلم شایسته رتبه R است و در روزهای دورتر حتی ممکن بودبه رتبه Xهم تنزل پیدا کند. اما این مهم نیست که یک فیلم چه چیزهایی را نمایش می دهد، مهم این است که چطور این کار را می کند. به یک معنا، خشونت در اینجا، نشان دهنده اشتیاق تارنتینو است به از بین بردن آرامش مخاطب و بر آن اصرار می کند. بله، این جامعه و فرهنگ بود که غیر انسانی بود.

منبع: شیکاگو سان‌تایمز

 
Tehran Review
کلیدواژه ها: , , , , , | Print | نشر مطلب Print | نشر مطلب


What do you think | نظر شما چیست؟

عضویت در خبرنامه تهران ریویو

نشانی ایمیل

Search
Most Viewed
Last articles
Tags
  • RSS iran – Google News

  • video
    کوچ بنفشه‌ها

    تهران‌ریویو مجله‌ای اینترنتی، چند رسانه‌ای و غیر انتفاعی است. هدف ما به سادگی، افزایش سطح گفتمان عمومی در مورد ایده‌ها، آرمان‌ها و وقایع جهان امروز است. این مشارکت و نوشته‌های شما مخاطبان است که کار چند رسانه‌ای ما را گسترش داده و به آن غنا و طراوت می‌بخشد. رایگان بودن این مجله اینترنتی به ما اجازه می‌دهد تا در گستره بیشتری اهداف خود را پیگیری کرده و تاثیرگذار باشیم. مهم‌تر از همه اینکه سردبیران و دست‌اندرکاران تهران‌ریویو به دور از حب و بغض‌های رایج و با نگاهی بی‌طرفانه سعی دارند به مسایل روز جهان نگاه کرده و بر روی ایده‌های ارزشمند انگشت بگذارند. تهران ریویو برای ادامه فعالیت و نشر مقالات نیازمند یاری و کمک مالی شماست.