Home

Titleشباهت‌های سیاست‌گذاری فرهنگی جمهوری اسلامی با شوروی

رئالیسم ولایت فقیه، رئالیسم سوسیالیستی

15 Aug 2012

■ امید کشتکار
حاکمان ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی همواره تلاش کردند تا هنر و فرهنگ ایران از یک اصل واحد در محتوا پیروی کند. رویکردی به هنر که بسیار نزدیک به خواست حاکمان شوروی سابق بود. حزب کمونیست شوروی سبک هنری پذیرفته شده رسمی خود را «رئالیسم سوسیالیستی» می‌نامید، پس بد نیست ما نیز آنچه حاکمان ایران به عنوان هنر متعهد می‌نامند را «رئالیسم ولایت فقیه» بخوانیم. این نوشتار نگاهی دارد به این دو رویکرد سرکوب فرهنگی و هنری.
رئالیسم سوسیالیستی
از آغاز دهه سی میلادی تا انتهای دهه نود و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، رئالیسم (واقع گرایی) سوسیالیستی تنها سبک پذیرفته شده هنری در این کشور و دیگر کشورهای بلوک شرق بود. هنر و ادبیات پیشرو شوروی در دهه بیست با یک جلسه دستوری در ۲۳ آوریل ۱۹۳۲ کاملا تغییر هویت داد و پس از آن بود که سندیکا‌ها مسئولیت تمام امور هنری را به دست گرفتند. با تصویب کمیته مرکزی حزب حاکم تمامی گروه‌های هنری منحل شدند و تمامی هنرمندان در سندیکاهایی مانند سندیکای معماران، نقاشان، نویسندگان و غیره ساماندهی شدند. چندی بعد در نخستین کنگره اتحادیه نویسندگان در سال ۱۹۳۴، رئالیسم سوسیالیستی تبدیل به یگانه سبک پذیرفته شده هنری در شوروی شد. سبکی که بدون تغییر خاصی در شکل و محتوا برای سایر اشکال هنری نیز اجباری شد.

رئالیسم سوسیالیستی اینگونه تعریف می‌شد: «آثار هنری و ادبی باید در ساختار رئالیستی و در محتوا سوسیالیستی باشند.» تعریفی که آشکارا می‌توانست راه هرگونه تفسیری را باز نگه دارد و سوالاتی از این دست را به ذهن بیاورد که محتوای سوسیالیستی واقعا چه می‌تواند باشد؟ چه چیز یک اثر را تبدیل به اثری سوسیالیستی می‌کند؟ و…. رئالیسم سوسیالیستی از هنرمند تجسم صادقانه و انقلابی می‌خواهد و نیز از او می‌خواهد که در تحول ایدئولوژیک و تربیت کارگران با روحیه‌ی سوسیالیستی شرکت کند. رئالیسم سوسیالیستی در واقع بیش از آنکه خود یک سبک هنری حقیقی باشد، برای حاکمان شوروی ابزاری بود برای مقابله با آنچه هنر منحط غربی خوانده می‌شد. در واقع سال‌های ابتدای دهه سی را می‌توان جزو سال‌های درخشانی در هنر مدرن دانست که قالب هنری در بسیاری از انواع هنر‌ها دچار دگرگونی‌های عمیق شد. این تحولات از آن جهت برای حاکمان شوروی نگران کننده و ناپسند بود که هنر را از محتوا خالی می‌کرد و فرم را به محتوا ارجحیت می‌داد. در هنر مدرن و در سبک‌های جدید هنری آنچه برای هنرمند مهم بود نه محتوا و نه بازنمایی واقعیت بود. عکاسی برای بازنمایی واقعیت به وجود آمده بود و هنرمندان دوران جدید از شعارزدگی و حرف زدن در هنر به ستوه آمده بودند. از اینجا بود که قالب و فرم تبدیل به اصل شد و این اصل بنیادی جایگزین نظریات قدیمی می‌شد که «فرم و ساختار هستند که درونمایه آثار را می‌سازند.»

اما در شوروی کمونیست با تصویب قانون یکدست سازی سبک، کارکرد هنر و ادبیات از کارکردی بداهه و خلاقانه تبدیل می‌شد به ابزاری برای به حرکت درآوردن توده‌ها و نشان دادن مزیت‌های یک جامعه اشتراکی. هنر وظیفه داشت با زدن رنگ دروغ و فریب به واقعیت، جهانی را بازنمایی کند که آرمانشهر حزب حاکم بود. در حقیقت به سبب شکاف میان آنچه در واقعیت وجود داشت و آنچه در آثار هنری نمایش داده می‌شد، با گذشت زمان آثار هنری از دیدگاه توده‌های مردم تبدیل به آرزوهای دوردستی شدند که دست نیافتنی بودند و در نتیجه بسیاری از مردم به هنر بی‌اعتماد شدند. تولید هنر سوسیالیستی با جنگی بر علیه فرمالیسم و بازگشت به مدل‌های کلاسیک آغاز شد. حذف نشانه‌های هنر مدرن در این آثار تا بدان جا پیش رفت که هنر کمونیستی را کاملا قابل تفکیک از هنر بورژوایی می‌کرد. دستمایه این آثار جدید رژه‌ها، تظاهرات دولتی، پیشوایان حزب کمونیست، پیشه وران و کارگران سخت کوش و شادی بودند که پایه‌های این نظام جدید کمونیستی را می‌ساختند.

اما آنچه بیش از همه جالب می‌نماید روشی است که حزب حاکم شوروی برای تسلیم کردن هنرمندان و نویسندگان برای خلق کردن آثار به این سبک به کار می‌برد. علاوه بر آنکه نیروی سرکوب و ترس از دستگیری و تبعید به اردوگاه‌های کار و یا حتی اعدام، ظاهرا برای پیروی کردن از امر دیکتاتور کافی بود، اما در عین حال نظام بوروکراتیک شوروی با ساماندهی سندیکا‌ها، هنرمندان را مجبور می‌کردند که برای فروش آثار و به دست آوردن درآمد ناچارا به خواسته‌های حزب حاکم تن دهند. در حقیقت دستگاه حزب نظارت دقیقی بر همه سندیکا‌ها داشت. بودجه دولتی برای خرید تولیدات هنری نیز در اختیار سندیکای مربوطه بود. سندیکا بر تمامی قراردادهایی که میان یک عضو و سازمان عمومی دیگر اعم از ناشران، خانه‌های فرهنگی، سرمایه گذاران و… بسته می‌شد نظارت دقیق داشت. بنابراین هر کسی که می‌خواست اثری هنری یا ادبی را به فروش برساند ناچار بود که در سندیکای مربوطه ثبت نام کند. سازوکاری به ظاهر ساده که وقتی با ماشین مخوف سرکوب استالینی در هم می‌آمیخت بی‌شک راهی برای هنر مستقل باز نمی‌گذاشت. هرچند که در سال‌های بعد و تقریبا از اواخر دهه پنجاه میلادی، همزمان با پشت سر گذاشتن دوران سرکوب استالینی، کم کم آثاری غیر رسمی در شوروی تولید می‌شدند اما این دسته آثار به هیچ وجه جایی در محافل رسمی نداشتند و از طرف هیات حاکمه و دستگاه‌های رسمی به کلی نادیده گرفته می‌شدند.

رئالیسم ولایت فقیه
نزدیک به نیم قرن پس از به رسمیت رسیدن رئالیسم سوسیالیستی در شوروی، در مرزهای جنوبی این کشور پهناور، انقلاب ایدئولوژیک دیگری به وقوع پیوست که گرچه در اصل دینی بود و در تضاد اساسی با اندیشه خداناباور کمونیستی قرار داشت، اما در ساختار و فرم کشورداری بسیاری از روش‌های آزموده شده حزب حاکم شوروی را مشابه سازی کرد. از سازمان بسیج برای یکپارچه سازی نظامی توده‌ها و جوانان گرفته تا شیوه‌های اقتصادی سخت گیرانه متکی بر کوپن، و البته ساماندهی تشکیلات عریض و طویل سانسور.

هرچند که رئالیسم سوسیالیستی در مفهوم مشکل تاویل پذیری داشت، اما از آنجا که دستگاه حاکم بر اساس یک ایدولوژی کاملا مشخص کمونیستی برپا شده بود، از چارچوب مشخص تری نسبت به آنچه جمهوری اسلامی هنر متعهد می‌نامید برخوردار بود. اگر حزب حاکم کمونیست از هنرمندش تقدیس رهبران و مفاهیمی مانند کار و جامعه شاد را انتظار داشت، جمهوری اسلامی در هر مقطعی مفاهیمی تازه از هنرمند توقع داشت

جمهوری اسلامی می‌کوشید به‌‌ همان روش همسایگان شمالی هنری دولتی که نام «هنر متعهد» بر آن می‌نهاد را جایگزین هنر غربی کند و دقیقا برای این هدف به‌‌ همان سبک حاکمان شوروی کمونیستی عمل کرد. یعنی استفاده دوگانه از چماق سرکوب و پول‌های دولتی. از‌‌ همان ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی بسیاری از هنرمندان و نویسندگانی که مانند حاکمان جدید نمی‌اندیشیدند ممنوع القلم و ممنوع الکار شدند و بسیاری دیگر نیز به زندان افتادند. حتی گروهی نیز مانند سعید سلطانپور از جوخه‌های اعدام جان سالم به در نبردند و یا در سال‌های بعد در پروژه حذف دگراندیشان قرار گرفتند. نمونه‌اش قتل‌های زنجیره‌ای سال‌های ۷۷ بود. سرکوب همه جانبه اوایل انقلاب که با راه افتادن جنگ دیگر حد و مرزی نمی‌شناخت، همزمان شد با راه اندازی نهادهای دولتی و نیمه دولتی برای ساماندهی هنرمندان متعهد و نزدیک به حاکمیت. از مهم‌ترین این سازمان‌ها می‌توان به «حوزه هنری» اشاره کرد که چتری گشوده برای هنرمندان جوانی بود که می‌کوشیدند به دنبال «ایجاد و احیای نهضت فرهنگی اسلام» باشند. این تشکل هنری، ادبی و فرهنگی که در ابتدا از اتحاد جوانان پرشوری که دیدگاهای عمدتا رادیکال داشتند تشکیل شده بود، پس از چندی زیرمجموعه سازمان تبلیغات اسلامی شد که نقش اصلی اجرای سیاست‌های فرهنگی جمهوری اسلامی را بر عهده داشت. بنابراین جوانان حوزه هنری توانستند به بخش بزرگی از بودجه‌های دولتی در بخش فرهنگ دست پیدا کنند. حوزه هنری بی‌شک نقش مهمی در سرکوب هنرمندان دگراندیش ایفا می‌کرد. علاوه بر آنکه این سازمان بزرگ دولتی حجم عظیمی از بودجه سالانه فرهنگی کشور را می‌بلعید، از عناصری رادیکال تشکیل شده بود که برای اثبات بر‌تر بودن اندیشه هنری و ادبی خود حاضر بودند دست به هر کاری بزنند. از حمله به سینما‌ها گرفته تا انتشار جزوه‌ها و کتاب‌هایی بر ضد هنرمندان دیگر. نمونه آن را می‌توان حمله سازمان یافته به سینماهای نمایش دهنده فیلم «حاجی واشنگتن» علی حاتمی در اوایل دهه شصت دانست. حوزه هنری به سرعت در تمام ایران گسترش یافت و با استفاده از نیروی پول در تمام کشور به متولی درجه یک فرهنگ تبدیل گشت. علاوه بر حوزه هنری، سازمان بسیج هم بخش بزرگی از سفارش‌های هنری را سرپرستی می‌کرد. تعداد زیادی از کانون‌های فرهنگی مناطق مختلف کشور که عموما به همت فرح پهلوی ساخته شده بودند در‌‌ همان ابتدای انقلاب ضمیمه سازمان نیمه نظامی بسیج شدند. این کانون‌ها خود پایگاه‌هایی بودند برای جذب جوانان و ساخت گروه‌های هنری مورد تائید حکومت اسلامی.

به تمام این‌ها باید نقش سانسور دولتی را نیز اضافه کنیم. نقشی که دوسویه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و سازمان صدا و سیما آن را ایفا می‌کردند. این سانسور که با اصلاح روش‌های وزارت فرهنگ دوران پهلوی کارآمد‌تر نیز شده بود، ماموریت داشت همه چیز را فیلتر کند و اجازه عبور هیچ نوع ناخالصی را ندهد. کار سانسور به جایی رسید که علاوه بر هر اثر هنری، از کتاب و آلبوم موسیقی گرفته تا تئا‌تر و فیلم، که در مراحل مختلف و به دفعات بازبینی می‌شدند، حکم شد که هرگونه اثر چاپی نیز نیاز به مجوز دارد. این هرگونه اثر چاپی شامل «همه چیز» می‌شد، حتی لیبل آدامس. هرچند که بعد‌ها در دوران اصلاحات پاره‌ای از محدودیت‌ها برداشته شد اما داستان سانسور همچنان با قدرت ادامه یافت.

رئالیسم ولایت فقیه در دست انداز
چرا جمهوری اسلامی با وجود اینکه تمام توان خود را به کار گرفت، هرگز نتوانست هنر و ادبیات ایران را یکدست کند؟ چرا در ‌‌نهایت بسیاری از هنرمندان و نویسندگان توانستند در‌‌ همان فضای خفقان به کار خلاقانه خود ادامه دهند و آثاری درخشان خلق کنند؟ آثاری که علاوه بر ارزش هنری و ادبی، توانست زندگی برخی از آنان را از نظر معیشت تامین کند.

جمهوری اسلامی در سال‌های ابتدای پیروزی انقلاب رویکردی کاملا مشابه حاکمان شوروی در برخورد با مقوله سانسور داشت. حکام جمهوری اسلامی از‌‌ همان ابتدا در نظر داشتند سبک هنری مورد نظر خود را که عنوان گنگ «هنر متعهد» را بر دوش می‌کشید یگانه سبک هنری پذیرفته شده در سراسر کشور و تمامی هنر‌ها باشد. اما جمهوری اسلامی از چند ایراد اساسی برای حاکم کردن این سبک رنج می‌برد.

– تعریف گنگ
هرچند که رئالیسم سوسیالیستی در مفهوم مشکل تاویل پذیری داشت، اما از آنجا که دستگاه حاکم بر اساس یک ایدولوژی کاملا مشخص کمونیستی برپا شده بود، از چارچوب مشخص تری نسبت به آنچه جمهوری اسلامی هنر متعهد می‌نامید برخوردار بود. اگر حزب حاکم کمونیست از هنرمندش تقدیس رهبران و مفاهیمی مانند کار و جامعه شاد را انتظار داشت، جمهوری اسلامی در هر مقطعی مفاهیمی تازه از هنرمند توقع داشت، مفاهیمی که گرچه در ابتدا مشخص و دارای مرزبندی‌های آشکار بودند اما به مرور زمان با رنگ باختن شور انقلابی اولیه جای خود را به مفاهیمی انتزاعی‌تر و غیر تصویری‌تر دادند. هنرمند ایرانی متعهد پس از مقطع اولیه انقلاب و پس از عبور از اشکالی کلیشه‌ای مانند انقلاب و شهادت به مرور به جایی رسیده بود که باید تصویرگر حماسه و جنبه‌های ملکوتی‌تر می‌شد، جایی که فضا برای ترسیم کلیشه‌ای محدود‌تر می‌شد، به علاوه اینکه جمهوری اسلامی در بعد سیاست گذاری یکدستی لازم برای القای مفاهیم مورد نظرش را نداشت و شاید بهتر است گفته شود که نظام اسلامی حتی خود هم نمی‌دانست دقیقا از هنر چه می‌خواهد.
– سیاست گذاری چند رنگ
جمهوری اسلامی تقریبا در تمامی مقولات حکومتداری دچار تضادهای رفتاری است. از اقتصاد گرفته تا سیاست خارجی و داخلی. طبیعتا مقوله سانسور نیز از این جمع خارج نیست. کشوری که روزی اقتصاد سوسیالیستی دارد و ناگهان به اقتصاد باز رو می‌کند و پس از آن دم از عدالت می‌زند، قاعدتا در مقوله فرهنگی نیز نمی‌تواند از خط روشنی تبعیت کند. جمهوری اسلامی و وزارت ارشاد که نهاد اصلی سیاست گذاری سانسور در ایران است در مقاطع مختلف سیاست‌های متفاوتی را برای برخورد با هنرمندان در پیش گرفته‌اند. این دسته سیاست‌ها در چند مقطع مختلف دچار دگرگونی شکلی و محتوایی شدند. دوران انقلابی‌گری اولیه، جنگ هشت ساله، دوران سازندگی، دوران اصلاحات، دوره اول ریاست جمهوری احمدی‌نژاد و دوران پس از سرکوب‌های سال ۸۸ مقاطع مهمی هستند که هرکدام مشخصات خاص خود را در زمینه سانسور به همراه داشتند. ضمن اینکه مدیرانی که در هر مقطع بر بخشی از این دستگاه سانسور تکیه زدند با دخالت‌های شخصی خود گاهی رویکردی متفاوت با مدیر سابق داشته‌اند. این عدم یکدست بودن سیاست‌های جمهوری اسلامی ابزاری شد که نمودار سینوسی سانسور در ایران شکل بگیرد.
– زمانه جدید
رئالیسم سوسیالیستی شوروی در زمانی پا گرفت که جهان مرزهای مشخص تری نسبت به امروز داشت. ارتباطات بسیار محدود‌تر بودند و عناصری مانند رادیو و تلویزون به گستردگی اواخر دهه هفتاد میلادی نبودند. سبک‌های هنری و ادبی جدید اکثرا هنوز به زندگی مردم عادی رسوخ نکرده بودند و سینما و عکاسی از منظر تکنولوژی خردسال بودند. اما جمهوری اسلامی در شرایطی پا گرفت که جامعه ایران سال‌ها بود که با هنر مدرن خو گرفته بود. سینما و موسیقی غربی جزو زندگی بخش بزرگی از مردم شده بود و مرزهای جهان به واسطه ابزارهای جدید تکنولوژی ارتباطات روزبه روز کمرنگ‌تر می‌شدند. در چنین فضایی حاکمان ایران کار بسیار سختی برای دور نگه داشتن هنرمند ایرانی از فضای بین الملی داشتند. سینمای ایران به راحتی می‌توانست به فستیوال‌های خارجی راه پیدا کند و هنرمندان و نقاشان می‌توانستند با ساده‌ترین روش‌ها در مجامع غربی به نمایش آثار خود بپردازند. ضمن اینکه عمومی شدن اینترنت و ماهواره آخرین ضربه به مرزبندی‌های نظام اسلامی با خارج را وارد کرد. با ورود تکنولوژی‌های جدید هنرمندان توانستند با مرزهای خارج ارتباط برقرار کنند و ضمن تاثیر پذیری هنری از نظر مالی نیز به دنبال راهکارهای جدیدتری بگردند. بسیاری از‌‌ همان هنرمندان متعهد اولیه که حلقه‌های اولیه حوزه هنری را شکل داده بودند پس از آشنایی با فضاهای جدید تغییر هویت دادند و حتی مانند محسن مخلباف پاپیون زده و فیلمی همراه سکانس‌های برهنگی ساختند.
– اقتصاد
یکی از ابزارهای مهم شوروی برای به انقیاد در آوردن هنرمند، اقتصاد بود. ساختار اقتصادی بسته شوروی این اختیار را به حاکمان می‌داد تا هنرمند را ناچار به پذیرش قواعد عرضه و تقاضا کنند. در واقع یک اصل ساده وجود داشت. یا به روش حزب حاکم کار می‌کنی و یا کارت خریداری ندارد. این در حالی است که سیستم اقتصادی جمهوری اسلامی تفاوت‌های آشکاری با شوروی دارد. اقتصاد ایران نه آنچنان بسته است که شوروی بود و نه دولت آنچنان ثروتمند است که بتواند جوابگوی نیاز ملی تمام هنرمندان باشد. در این شرایط با وجود آنکه بودجه‌های دولتی می‌توانند بخش بزرگی از هنرمندان را جذب کنند اما همواره در خارج از دایره اقتصاد دولتی و بودجه‌های نهادهایی مانند حوزه هنری، می‌توان خریدارانی برای هنر پیدا کرد، تهیه کنندگانی برای سینما یافت و یا خریدارانی خصوصی برای تابلوهای نقاشی. کما اینکه در تمام این سال‌ها خریدهای دولتی آثار هنری بخش ناچیزی از اقتصاد هنری را به خصوص در زمینه تجسمی تشکیل داده‌اند.
ـ مقاومت
شاید نتوان همه این‌ها را گفت و از نقش مقاومت هنرمندان در این دوران نامی نبرد. هنرمند ایرانی هنگامی که فضا را برای فعالیت بسته دید، اگر نمی‌خواست که همرنگ محیط شود یا مهاجرت کرد و به این وسیله درهای تازه‌ای رو به هنرش باز شد و یا در کشور ماند و مقاومت کرد. آن دسته‌ای که کوچ کردند اغلب توانستند تجربیات جدیدی را با خود همراه کنند. هرچند که گروهی نیز در فضای جدید نتوانستند به چیزی که می‌خواهند برسند و سرخوردگی اولین نتیجه مهاجرت اجباری اشان شد. دسته بزرگی که ماندند در حوزه‌های مختلف دست به مقاومت زدند. بسیاری از اساتید در جریان انقلاب فرهنگی از دانشگاه‌ها حذف شدند اما در آتلیه‌های خود تلاش برای آموزش را فراموش نکردند. در حوزه تجسمی گالری‌های خصوصی تا سال‌ها نقاشان و مجسمه سازان مستقل را یاری کردند تا اینکه دولت سرانجام سر تسلیم فرد آورد و بینال‌ها پا گرفت، هرچند که محدودیت‌های ریز و درشت همچنان بر سر این هنرمندان آوار می‌شد. در این میان اما یک نکته بسیار مهم و آزار دهنده باقی ماند و آن «خود سانسوری» است. هنرمندان و نویسنده ایرانی برای آنکه به ناچار کار خود را از سد فیلتر عبور دهد، تلاش کرد با سیستم هماهنگ شود. این تلاش که شاید در ابتدا خودآگاه و از سر تیزهوشی بود به مرور زمان تبدیل شد به ابزاری بر ضد خود. به این معنی که ذهن هنرمند عادت کرد به اینکه چگونه بنویسد که سانسور نشود و حتی در بسیاری از شرایط تلاش نکرد که مرزهای سانسور را بشکند. به زودی در نوشتار دیگری به این مقوله «خودسانسوری» خواهم پرداخت.
امروز
همزمان با قیام مردمی سال ۸۸ و پس از سرکوب‌های خونین این سال‌ها آنچه در داخل کشور بیش از پیش به چشم می‌خورد یکدست سازی حکومت در تمام جوانب است. در این میان حاکمیت علاوه بر اینکه می‌کوشد با استفاده از نظریات رهبر ایران هنر متعهد را تئوریزه کند، در عین حال از برخوردهای پلیسی و قضائی نیز رویگردان نیست. چندی پیش دادستان تهران پس از توقیف اجرای یک تئا‌تر در گفتگوی مطبوعاتی به روشنی بر این سیاست گذاری تاکید کرد: «متاسفانه هنرمندان فراموش کرده‌اند که باید هنرشان در خدمت حفظ انقلاب باشد … درست است ما سرمان شلوغ است و درگیر سیاست هستیم، اما دادستان از هیچ جا غافل نمی‌شود … امیدوارم هنرمندان به یاد داشته باشند که بزرگ‌ترین کار آن‌ها حفظ انقلاب باید باشد و ما حق نداریم در قالب هنر به بسیاری از ارزش‌ها اهانت کنیم.» البته حفظ انقلاب و ارزش‌های انقلابی مهم‌ترین شعار حامیان یکدست سازی فرهنگی و هنری از ابتدای شکل گیری انقلاب اسلامی بوده و مطمئنا در آینده نیز خواهد بود. باید به نظاره نشست و نتایج سیاست گذاری‌های فرهنگی جدید جمهوری اسلامی را دید که مشخصا با حذف خانه سینما کلید خورده است.
 
Tehran Review
کلیدواژه ها: , , , | Print | نشر مطلب Print | نشر مطلب


What do you think | نظر شما چیست؟

عضویت در خبرنامه تهران ریویو

نشانی ایمیل

Search
Most Viewed
Last articles
Tags
  • RSS iran – Google News

  • video
    کوچ بنفشه‌ها

    تهران‌ریویو مجله‌ای اینترنتی، چند رسانه‌ای و غیر انتفاعی است. هدف ما به سادگی، افزایش سطح گفتمان عمومی در مورد ایده‌ها، آرمان‌ها و وقایع جهان امروز است. این مشارکت و نوشته‌های شما مخاطبان است که کار چند رسانه‌ای ما را گسترش داده و به آن غنا و طراوت می‌بخشد. رایگان بودن این مجله اینترنتی به ما اجازه می‌دهد تا در گستره بیشتری اهداف خود را پیگیری کرده و تاثیرگذار باشیم. مهم‌تر از همه اینکه سردبیران و دست‌اندرکاران تهران‌ریویو به دور از حب و بغض‌های رایج و با نگاهی بی‌طرفانه سعی دارند به مسایل روز جهان نگاه کرده و بر روی ایده‌های ارزشمند انگشت بگذارند. تهران ریویو برای ادامه فعالیت و نشر مقالات نیازمند یاری و کمک مالی شماست.