Home

Titleبررسی کتاب «عاشق» اثر مارگریت دوراس

عاشق دوراس یا اشتیاقِ دوراس؟

6 Jul 2012

■ ستاره اصفهانی

معشوقی، شاید، عاشق تر از «عاشقِ» دوراس وجود نداشته باشد. اما آنچه دوراس در «عاشق» به تصویر می کشد بیشتر اشتیاق به عشق است. عشقی از بسیار عشق ها که دوراس از سر گذرانده است چنان که به گفته ی خودش در این اثر فراموش نشدنی می گوید عشق را می پرستد و مشتاقِ این نیروی اشتیاق است. چیزی که خواندن مکرر این داستان را عاری از تکرار می کند بیش از آنکه مضمونِ منحصر به فردش باشد ساختار داستانی اش است. دنیای رمان نو پر تکاپوست اما آنچه دوراس خلق می کند حاصل تکنیک نو و قلم خلاق و جادویی اوست. آنچه در این بررسی مورد نظر نگارنده است، بازنگری صورت ساختاری داستان، به ویژه، ساختار جملات و کارکردهای توصیفی آنهاست که به صورت های گوناگون نظیر ترکیب روایت ها و خاطرات یا غنای تصویرسازی و یا ایجاد ارتباط فضای بیرونی ودرونی بکار گرفته شده اند.

شروع داستان پر از کشش و از نقطه ی مناسب داستان است یعنی از خود “عاشق”. آنچه از همان ابتدا این کتاب و این داستان را از بقیه جدا می کند نوع جملات است.جملات نه سادهاند ونه پیچیده که لازم باشد برای فهم شان چندین بار خواند مگر برای تکرارِ لذتِ خواندن شان. به سادگی می توان گفت داستانی اند:” روزی که دیگر عمری از من گذشته بود….”(7)

هرچند که در جاهای دیگر اشاره به پانزده و نیم سالگی اش می کند اما شروع داستان کمیتی به دست نمی دهد. در عین حال این اولین تصویر داستان ارتباط خود را در سرتاسر داستان با رویارویی با مرد چینیِ “عاشق” طوری حفظ می کند که گویی شروع داستان هم او بوده است؛ در حالیکه تلنگری است تا نویسنده و خواننده را به ماجرای اصلی بکشاند. به آنچه قرار است روایت شود. نویسنده پس از تعریف مرد در ابتدای داستان به تصاویر ذهنی خود می اندیشد که کم کم روی عکس های آلبوم خانوادگی می لغزد و به مرد چینی می رسد. نویسنده به راحتی دست خواننده را می گیرد و وارد داستان می کند: ” روی کرجی، ملاحظه می کنید که، هنوز آن موها را دارم.” (19) و به آرامی مرد چینی را که خواننده منتظر ورودش است وارد صحنه می کند و باز هم پانزده صفحه دیگر طول می کشد تا مرد چینی از اتومبیل خود پیاده شود. آن قدر در انتظار مانده ایم که وقتی مرد چینی “به دختر می گوید که این دیدار برایش حکم رویا را دارد” (35) متعجب نمی شویم. البته نویسنده تلاش می کند تا قبل از نشان دادن عاشق خود و تعریف داستان خطایش خواننده را مجاب کند که چاره ای جز این نبوده و بعد از اینکه احساس می کند خواننده قانع شده است شروع می کند: “پس، ملاحظه می کنید که….حالا هم همان روز را دارم تعریف می کنم.” (29) نویسنده به خوبی خواننده را آماده ی پذیرش این واقعیت می کند. حتی گفتگوها روایت می شوند نه اینکه مستقیم از دهان شخصیت ها بیرون بیایند. نویسنده می خواهد خود طعم آنها را به خواننده بچشاند: “از او می خواهم که برایم بگوید پدرش چطور ثروتمند شده، و از چه راه. می گوید که صحبت از پول آزارش می دهد، ولی اگر اصرار داشته باشم که بدانم، می تواند آنچه از ثروت پدرش می داندبرایم بگوید. همه چیز از شولن شروع شده،….” (50) به اضافه ی این که نویسنده می تواند اظهار نظرها و توضیحاتش را تو در توی این مکالمات بچیند: ” می گوید که در پاریس همه چیز خریده است، زن ها، معلومات، و نیز اندیشه اش را. دوازده سال بزرگتر از من است، و این نگرانش کرده است. من گوش می دهم، گوشم به حرفهای اوست که با ادا و اصول حرف می زند، خوشایند و صمیمی هم هست، اشتباه هم می کند، مرا هم دوست دارد.” (51)

صفحه های آلبوم ورق می خورد ونویسنده شخصیت خود را در کنار توصیف عکس دیگران یا به زیبایی حتی کنار اشیاء مانند کفش و کلاه به تصویر می کشد. “پسرک بینوا، چهره ی بینوا، رفتاری مضحک از جوانی نحیف. عکس پسرم بی اندازه شبیه عکس دختر جوانِ سوار بر کرجی است، البته اگر این دختر عکسی می داشت.” (16-17) و با لحنِ جملات، نویسنده تمامی احساسش را نسبت به آن چه گذشته بیان می کند: ” کسی که آن شاپوی صورتی رنگ لبه پهن را، با آن نوارِ پهن سیاهش، خرید همین زن است، همین زنی که مادر من است.” (17) تمام توصیفات نویسنده تنیده در روایت داستان اند: “موهای انبوهم نرم اند، محزون هم هستند، به مس تافته می مانند و تا کمرم می رسند. اغلب می گویند که قشنگ ترین چیزی که دارم همین موهاست و معناش برای من این است که زیبا نیستم.”(19) نویسنده به زیبایی زن بودنش را به تصویر می کشد و آن قدر زنانگی اش را زنانه بیان می کندکه خواننده آماده ی پذیرش عشق این آدم عاشق (مرد چینی) می شود، گویی حق دارد که عاشق شود. معشوق هم زن است و هم به زنانگی اش اعتقاد دارد: “کافی است که خودم را باور کنم، بعد دیگر برای شخص نگرنده واقعی جلوه می کند و همانی می شوم که نگرنده به زعم خویش می خواهد، و این برایم مسلم است. …. حالا دیگر چیزهایی می دانم، از بعضی چیزها سر در می آورم. می دانم که آنچه زن ها را بیش و کم زیبا جلوه می دهد نه لباس و جامه است، نه بزک، نه سرخاب سفیداب، نه زیورآلات و نه حتی نادرگی. می دانم که چیز دیگری است، چه چیز، نمی دانم.” (21)

ساختار جملاتِ اثرگذار و غیر کلیشه ای و داستانیِ پی در پی خواننده را جذب می کنند:” در زندگی ام خیلی زود دیر شد.”(7)”چهره ای خراب دارم.”(8) و بعد با تغییر زمان افعال، ما را دقیقاً در پانزده سالگی اش قرار می دهد:” باری برایتان بگویم که پانزده سال و نیمه ام.”(8) و این تغییر زمان گاه و بیگاه در داستان اتفاق می افتد. لمس آنچه اتفاق افتاده است در جابجایی این زمان ها واقعی تر و دلچسب تر می شود. و این تنها نیست. وقایع عاشقانه ای از این دست، دستخوش تغییر نمی شوند و با زمان فرسایش نمی یابند. بنابراین برای روایت چنین حادثه ای گریزی از به کارگیری زمان حال ساده نیست. هرچند که قرن ها پیش، گویی که امروز اتفاق افتاده است:” پانزده سال ونیمه ام و ساکن سرزمین بی فصول.”(8) و داستان آغاز می شود:” در یک شبانه روزیِ دولتی در سایگون زندگی می کنم.”(8) داستان روایی است و گفتگو به صورت معمول اتفاق نمی افتد مگر اشاراتی از این دست:” مادرم معلم است وآرزویش این است که دخترش دوره ی متوسطه را تمام کند:”متوسطه را که تمام کنی برایت کافی است.”(8) و در همین پاراگراف نویسنده تقریبا شرح حالی به دست خواننده می دهد تا بعدها آن را ساخته و پرداخته کند یا به عبارتی داستانش را بگوید؛ فقرِ خانواده، تلاشِ مادر، فنا شدنِ برادر کوچکتر و ولنگاریِ برادر بزرگتر. در بخش های روایی، آن جا که خاطرات گذشته زیر ورو می شود، زمانِ گذشته بکار می رود: “آن روز صبح از محله ی سادک سوار اتوبوس شدم.” (12) و باز آن جا که نویسنده می خواهد لحظات نزدیکیِ به عاشق را، خودِ ماجرا، خودِ داستان را روایت کند و تصویر سازد باز زمان حال بکار می آید یا وقتی که به هر دلیلی می خواهد خواننده مستقیم و بی واسطه ی زمانی داستان را درک و لمس کند: “…زندگی مادرم دستخوشِ هولی غالب است: دخترش با خطر بزرگی روبروست، خطر مجرد ماندن برای همیشه، خطر بی شوهری در جامعه، محروم ماندن از جامعه، منزوی، تباه شده.” (60) شاید به جرات بتوان گفت دوراس با قدرت خلاقه ی خارق العاده ای با زمان بازی کرده است؛ الاکلنگِ زمانی که دوراس برایمان می سازد لذتِ هربار بالا رفتن پس از پایین آمدن را چند برابر می کند: “از اتاقک کرجی پایین می آیم و به طرفِ دماغه ی آن می روم. … پیراهنی از ابریشم طبیعی به تن دارم، نیمدار است و تقریبا بدن نما. پیشترها مادرم آن را می پوشید، بعد دیگر به تن نکرد، میگفت که رنگش خیلی روشن است،…..آن وقتها غالباَ راحتی کتانی به پا می کردم، بی جوراب.” (14-15) جملات کوتاه کوتاه و اثرگذارند؛ گاهی در حد دو کلمه حتی و گاه بدون فعل. کوتاهیِ جملات به نهالِ هرس شده ای می مانند انگار که با ظرافت و استادی، کوچکترین بخش های اضافی حذف شده اند تا زیباییِ نهال بیشتر به چشم آید: “نه سلامی، نه شب بخیری، نه سال نو مبارکی و نه حتی تشکری. بی هیچ حرفی، و حتی نیاز به حرف زدن. همه چیز ساکن است، مهو ومبهم. خانواده ای مثل سنگ، خانواده ای مبدل شده به سنگ، سنگی بی صلب و بی منفذ. مدام در صدد نابودی همدیگریم، بله نابودی همدیگر. …” (57) به راحتی این سنگ شدن و بی کلامی از لابلای این جملات سرد و یخ که فعلی در خود ندارند دیده می شود. دوراس هنرمندانه این بی کنشی را جای جای داستان با این قسم جملات بیان می کند. حتی گاه سبک نوشتن جملات نامتعارف است. کوتاهیِ خطوط و فاصله ی بین آنها یا شعر می سازد یا تابلویِ نقاشیِ مجزا: “ه.ل.درمانده ام کرده است.
درمانده ی این میلم.

کاش در شولن بود
شوری تا سرحد مرگ.” (76)
نویسنده گهگاه نظرهایی درباره یِ آنچه اتفاق افتاده است می دهد بطوریکه جنبه یِ روایی داستان تقویت می شود. نویسنده همواره نویسنده بودنش را به خواننده یادآوری می کند اما این یادآوری به گونه یی ست که نه تنها نقطه ضعف محسوب نمی شود بلکه چنان هنرمندانه در خدمت داستان درآمده که نمی توان چیز دیگری جز سبک دوراس به آن نام داد. “درباره یِ اعضای خانواده ام خیلی نوشته ام، وقتی نوشتن را شروع کردم آنها هنوز زنده بودند، مادر و برادرها زنده بودند.”(11) یا ” یادم است، حتی همین حالا که دارم می نویسم..” (64) نویسنده خواننده را آگاه می کند که می خواهد چه چیز را روایت کند: بخش هایی از جوانی اش. آگاهی دادنِ نویسنده به خواننده جدایِ از متن نیست. با ظرافت تمام صدایِ نویسنده با متن هماهنگ می شود. ساختار ظاهری داستان، طبق گفته ی خودِ نویسنده نامتعارف است چراکه قبل از شروع داستان به خواننده می گوید که جریان از چه قرار است. “… غیرمتعارف بودنِ ذاتی نوشته دیگر نادیده گرفته نخواهد شد.”(12) نویسنده، خود اذعان به نامتعارف بودنِ نوشته اش دارد و آن را ذاتی می داند. و البته این نامتعارف بودن تنها در حدِ گفته ی دوراس در جذب خواننده در شروع داستان نیست بلکه این شیوه ی نو و عجیب در بطنِ داستان وجود دارد. آن قدر این حادثه نامتعارف است که نوعِ نوشته را هم این گونه می طلبد. “حالا می بینم که چهره ام در عنفوان جوانی، در هجده سالگی، در پانزده سالگی حتی، خبر از چهره ای می داد که بعدها، به علت الکل در سال های میانه ی عمرم نصیبم شد. … البته اشتیاق هم در من بود. در پانزده سالگی چهره ام سرشار از لزت بود، اما من با لزت آشنا نبودم.” (12) هنگام خواندن این داستان با درنظرگرفتن عنوانش، به هیچ وجه با نوشته ی رومانتیکی روبرو نمی شویم؛ معشوق است که حال و هوای عاشقش را برایمان داستان می گوید. انتظارِ معمولی که خواننده از عشق دارد در این داستان برآورده نمی شود و همین جاست که این ساختارِ نامتعارف با مضمونِ نامتعارف همخوانی پیدا می کند و داستان را موزون می سازد. مرد چینی، عاشق است و محتاج اما دختر مایل است و با « اشتیاق ». دختر تنها اشتیاقی در خود به این مرد احساس می کند که بیشتر بخاطر پول است وبرای همین به مرد می گوید که نمی تواند او را بدون ثروتش تصور کند شاید چون از اول او را با همین ثروت دیده با همین لیموزین سیاه رنگ. تمام فاصله ی بین آنها با مردم شهر تنها در حد یک کرکره ی چوبی و پرده ی کتانی است: ” آنچه بین ما واین آدمها جدایی ساخته اصلاً مقاوم نیست.” (43) او فقط عشق را می پرستد و اشتیاق دارد نه اینکه عاشق مرد باشد و همین است که نامتعارف است. و به همین سبک گاه با عوض شدن پاراگراف، بی مقدمه وارد صحنه ی جدیدی می شویم مثل پرش از مکالمه با مرد چینی به معرفیِ ناگهانی و جلسات ماری-کلود کارپانته و بعد از نقل جریان دورهمنشینی های نویسندگان و ادیبان که همچنان خود نویسنده روایت می کند باز داستان «عاشق» را از سر می گیرد و چرخش زاویه دید نامحسوسی پیش می آید که انگار نویسنده این بار به جای تاکید بر واقعه می خواهد خود را از خاطرات گذشته اش جدا کند. دخترک که از لیموزین پیاده می شود و شرح آنچه را که در شبانه روزی گذشته می شنود باز زاویه دید به سرعت تغییر زمان ها می چرخد. نویسنده برای نمایاندن بهترِ خود، از خود فاصله می گیرد. چیزی که تا آخر داستان ادامه دارد. بازی دیگری را نویسنده شروع می کند. زاویه دید اول شخص را تبدیل به دانای کل می کند تا روایتش را تکامل بخشد: “سر و کار دخترک دیگر با این مرد است، اولین مرد، همین مردی که روی عرشۀ کرجی خودش را معرفی کرده است.” (38) و از این پس نویسنده خود را « دختر » می نامد. نوعی ترس یا شرم یا تنها به دلیل اثرگذاری بیشتر، نویسنده را تا انتهای اولین آشنایی با لذت به زاویۀ دید دانای کل سوق می دهد و از آنجا که گذر می کند باز هم اول شخص: ” می شویدم. نگاهش می کنم، می شویدم.” (41)

توصیفات نویسنده بسیار کند و آرام آرام صورت می گیرد. آن قدر کند تصویر را می سازد که بر ماندگاریش افزوده می شود و این حال و هوایِ عشق است. روساخت و زیرساخت داستان هنرمندانه به یکدیگر خدمت می کنند: ” پیراهنی از ابریشم طبیعی به تن دارم…” (14) این توصیفات پایدار و کند با نوعی ظرافت زنانگی در خود، خواننده را در انتظار می گذارد. نوعی تعلیق بوجود می آورد تا بتواند طعمِ آن چه را که رخ داده به خوبی بچشاند: ” چیزی که آن روز در سر و وضع این دخترک عجیب می تمود، آن کفش نبود، غیرعادی اما درآن روز شاپویِ مردانه ی لبه پهنی بود که دخترک به سر داشت، شاپویی از ماهوت نرم، صورتی رنگ، با نوارِ پهن مشکی. تناقض مسلم تصویر در وجود همین شاچو نهفته بود.” (15) و آنچه خواندن این همه توصیف پشت سر هم را، که گاه مسیر اصلی داستان را بیش از ده صفحه ساکن نگه میدارد، دلچسب می سازد این است که این عناصر توصیفی گاه در خود داستان دیگری دارند مثل و قتی که هزار و یکشب می خوانیم و خوب به طور قطع آنچه دوراس فراهم می آورد حکایات درهم تنیده نیست بلکه توصیفاتی داستانی است که یکی پس از دیگری ظاهر می شوند مثل داستان پیراهن نداشتنش که به خیاطی مادرش و معرفی دو ختم می شود: ” مدت های مدیدی پیراهنی نداشتم که از من باشد، اندازه ام باشد….بجز پیراهن هایی که بعدها « دو » به سفارش مادرم برایم دوخت….دو للۀ خانۀ ما بود…” (23) البته گاهی هم این کار را به کمک ورق زدن آلبوم انجام می دهد مثل داستان زندگی پدرش: ” آن عکس حاکی از یأس را نمی دانم چه کسی گرفته است، عکس حیاط خانۀ سایگون را می گویم. شاید آخرین عکسی بوده که پدرم گرفته و بعد..” (33) علاوه بر این، جملات توصیفی که فعل و فاعل ندارند به غنای این تصویر سازی کمک می کنند که یکی از نکات بارز رمان نوست و دوراس با برگزینی واژه های خاص خود نه تنها کارکرد داستانی به آن ها بخشیده بلکه نوعی روانی ولطافت شعری به بافت متن داده که به نظر نمی رسد نویسنده تنها دوربینی در دست دارد و از آنچه که می بیند فیلم می گیرد: ” پانزده سال ونیمه، اندامی لاغر و تقریبا ًنحیف، اندامی هنوز بچگانه، بزکِ صورتیِ رنگ باخته، ماتیک قرمز.” (23) “پوستی به غایت نرم، اندامی لاغر، ضعیف و کم عضله..” (40) “عصر، هنگام خروج از مدرسه، دخترک با همان لیموزین سیاه رنگ، با همان شاپوی نامتعارف و منظر بچگانه و با همان کفش حاشیه طلایی، همراه ثروتمند چینی.” (91) گاه، نویسنده فضای بیرونی را برای توصیف فضای درونی بکار می گیرد؛ شروع داستان: “…باد سر ستیز دارد.” (14) هنگام همراهی با مرد چینی: “همه جا در مه است.” (36) و هنگام یکی شدن با مرد چینی: ” دریا، فقط دریا، بی شکل و بی مثال “(40) یا وقتی که نویسنده ناگفته هایش را با مرد چینی درمیان می گذارد: “همهمه در شهر، همهمه در قطار شهری، در همه جا.” (42) با همهمه ی شهر به خوبی بازی می شود؛ شروع می شود، اوج می گیرد و تمام می شود و دیالوگِ غمگینیِ عمل لابلای آن می نشیند. و بعد همهمه دیگر همهمه نیست، بلکه سر و صداست: ” سر و صدا بیشتر شده، حالا گنگ نیست دیگر، واضح است.” (48) واژه ها در خدمت دوراس اند و استفاده ی اندیشمندانه از آن ها لذت دو چندانی را نصیب خواننده می کند نظیر « کویر » : ” اطراف خانه کویری است، پسرها هم به کویر می مانند. …زمین ها هم همین طور، شوره زار است. ” (27) و ” زنی که در حالات گوناگون در کویر زندگی اش فریاد می زند.” (48)

بی شک، “عاشق” شاهکاری است که خوانش مکررش آن را تکراری نمی کند و این جادویی است که در لابلای واژگانش نهفته است
آنچه در انتها نباید از قلم بیفتد سپاس از تلاش و کوشش بی وقفه و بکارگیری خلاقیت در ترجمه از استاد گرانقدر آقای قاسم روبین است که لذتِ واژه واژه و سطر سطر خواندن آثار دوراس را برایمان بازمی آفریند. واژه گزینی و بویژه واژه سازی این مترجم خلاق در این اثر ستودنی ست. ” چهره ام سالدیده تر شده بود، ولی نه آنقدرها که باید می شد. صورتم از چین چاک چاک است، چین هایی خشک، عمیق، بر پوستی درهم شکسته. برخلافِ چهره هایی که چین های ریزی دارند و گوشتی فروافتاده، گوشت صورتم هنوز فرو نیفتاده، قرص صورتم عوض نشده، خمیره اش اما خراب شده، چهره ای خراب دارم.” (8) “باد سرِ ستیز دارد.”(14) ” چیزِ اشتیاق برانگیزی وجود نداشت. اشتیاق یا در همان فراق نهفته بود یا وجود نداشت.” (22) تا دخترک با این سر و وضعی که شبیه هرزۀ کوچولوست بیرون برود.” (27) ” هر دوشان در موسم پرندگان مرده اند، در موسم خیال.” (34) “… انبوهی از باهمانِ تنهایان، جمعیتی که هر فردش وقتی با خود و در خود باشد تنها نیست…” (49) ” دلباختگانمان نخستین محرمان رازمان هستند.” (62)

دوراس، مارگریت ـ عاشق
مترجم قاسم روبین

تهران: انتشارات نیلوفر

 
Tehran Review
کلیدواژه ها: , , , | Print | نشر مطلب Print | نشر مطلب


What do you think | نظر شما چیست؟

عضویت در خبرنامه تهران ریویو

نشانی ایمیل

Search
Most Viewed
Last articles
Tags
  • RSS Unknown Feed

  • video
    کوچ بنفشه‌ها

    تهران‌ریویو مجله‌ای اینترنتی، چند رسانه‌ای و غیر انتفاعی است. هدف ما به سادگی، افزایش سطح گفتمان عمومی در مورد ایده‌ها، آرمان‌ها و وقایع جهان امروز است. این مشارکت و نوشته‌های شما مخاطبان است که کار چند رسانه‌ای ما را گسترش داده و به آن غنا و طراوت می‌بخشد. رایگان بودن این مجله اینترنتی به ما اجازه می‌دهد تا در گستره بیشتری اهداف خود را پیگیری کرده و تاثیرگذار باشیم. مهم‌تر از همه اینکه سردبیران و دست‌اندرکاران تهران‌ریویو به دور از حب و بغض‌های رایج و با نگاهی بی‌طرفانه سعی دارند به مسایل روز جهان نگاه کرده و بر روی ایده‌های ارزشمند انگشت بگذارند. تهران ریویو برای ادامه فعالیت و نشر مقالات نیازمند یاری و کمک مالی شماست.